آقا مهدی
چرا مهدی از هشتسالگی با زندگی میجنگید؟
این هفته فرصتی پیش آمد تا چند ساعتی در خدمت خانواده شهید مهدی مرادی از شهدای جنگ رمضان باشیم.گفتگوی صمیمانهای که با صحبتهای دلنشین مادر بزرگوار و برادر گرامی شهید گذشت. «مهدی جان» از زبان مادر شهید نمیافتاد. کلی از خاطرات آقا مهدی برایمان گفت. گاهی با یادآوری این خاطرات بغض میکرد و آرام اشک میریخت و گاهی با گفتن از شیطنتهای شهید، بلندبلند میخندید و از شدت خنده نمیتوانست بقیه روایت را تعریف کند. خندههایی که بیشتر از اشکها، جای خالی شهید را در میان ما سنگین میکرد.مادرش میگفت: آقا مهدی از ۸ سالگی بدون هیچ چشمداشت و مزدی، در مغازه پابهپای پدرش کار میکرد. احترام و خدمت به پدر و مادر و حمایت از برادر کوچکتر سرلوحه کارهایش بود. در کنار درس و کار، ورزش هم میکرد تا بدنش را بسازد و جسم و روحش را برای خدمت در روزهای سخت آماده کند.برادر شهید کمی از الگو بودن آقا مهدی برای خودش صحبت کرد و برایمان از حمایتهای تنها برادرش گفت: «در مسائل درسی، کاری و در تمام زندگی، همیشه مهدی برای من الگو بود و سعی میکرد مرا راهنمایی کند. در دوران کودکی و نوجوانی همهجوره از من حمایت میکرد. این رفتارهایش محدود به من نمیشد. در بازیهای کودکانهمان، هر جا ظلمی به کسی میشد، مهدی اولین کسی بود که برای دفاع از او برمیخاست. مادرم که از اصل ماجرا خبر نداشت، وقتی متوجه کارش میشد او را دعوا میکرد، اما مهدی با یک جمله به دعوا خاتمه میداد: مامان، اون داشت زور میگفت...»
روحیه دفاع از مظلوم در شخصیت مهدی خیلی پررنگ بود و همین روحیه او را تا سوریه هم برای دفاع از شیعیان مظلوم کشانده بود. مهدی داوطلبانه به آنجا رفت و حدود ۸ سال شجاعانه با داعش جنگید، اما قسمتش این بود که بعد از جانبازی در سوریه و جنگ دوازدهروزه، در جنگ رمضان و در وطن خود به شهادت برسد.راوی: پریسا وزیرلو #ایران #جنگ #رهبر_شهید 18:30 - 5 آبان 1405