مات فروتنی آقا شده بودم
از قم تا «کلن»آلمان ماجرای سه دیدار نوه روحانی نامدار یزدی با رهبر شهید انقلاب که مات فروتنی و خاکساری آقا شده بود؛ مقتدایی که با حافظهای تاریخی نسبشناسی علما را تا کوچهپسکوچههای یزد بهخاطر داشت.
به گزارش خبرگزاری فارس از یزد، چهرهای یزدی تبار قرار است از دیدارش با آقای شهید ایران بگوید بهواسطه یکی از اقوام توانستم با ایشان تماس بگیرم. او نوه مرحوم حجتالاسلام حاج سید علیمحمد وزیری مؤسس کتابخانه وزیری و نواده دختری آیتالله حاج شیخ محمود فرساد است.پای صحبت حجتالاسلام و المسلمین سید محمود وزیری مینشینم که اصل و نسبش با تاریخ تشیع گرهخورده و حاجآقای وزیری درباره سه دیدار خصوصی با رهبر شهید انقلاب که از کوچهپسکوچههای قم آغاز میشود، به عید مبعث در تهران و تا قلب اروپا و شهر کلن آلمان میرسد حرفها برای گفتن دارد.
نام دخترم در لیست ملاقات نبود
همزمان با اولین سفر رسمی حضرت آقا به قم پس از آغاز دوران رهبریشان با خانوادهام برای دیداری خصوصی به دفتر ایشان دعوت شدیم. از زمان ریاستجمهوری، بارها آقا را در تجمعات تهران و قم دیده بودم؛ حتی خوب به یاد داشتم که شش ماه قبل از رحلت امام راحل، آیتالله خامنهای به مسجد امام حسن عسکری (ع) قم آمدند و در یک گعده صمیمی با طلاب نشستند و من هم خودم را به صف اول رساندم. اما حالا سالها گذشته و تصویر ذهنیام تغییر کرده بود. پیش خودم میگفتم اکنون ایشان رهبر امت هستند و حتماً به دلیل شئونات سیاسی و امنیتی، باید با فاصلهای چندمتری سلام و احوالپرسی کنیم و عقب بایستیم.کارتدعوت من و دو همراهم( همسر و مادر همسرم) صادر شده بود. اما دل پدرانهام نیامد دختر چهار پنجسالهام، «سیده فاطمه» را با خود نبرم. بدون اینکه نامش در لیست باشد، او را هم بردیم. ورودی محل دیدار، مسئول هماهنگی نگاهی به لیست انداخت و گفت: «آقا، نام دو نفر ثبت شده.» رو به او کردم و با همان لحن طلبگی گفتم: «ببین برادر من، من یک طلبه سیدم، این دختر کوچک را هم نمیتوانم کنار خیابان بگذارم! یا باید کلاً منصرف شویم یا بگذارید او هم بیاید.» آن مأمور که خدا خیرش بدهد، خوش انصاف بود. رفت، چنددقیقهای رایزنی کرد و با لبخند برگشت و گفت: «اشکالی ندارد، بفرمایید!.»
چند سال است زندگی را شروع کردهاید؟ به چه درسی مشغولی؟
گل از گلمان شکفت و وارد اتاق شدیم. حضرت آقا روی مبلی نشسته و عدهای در حال خداحافظی بودند. ابهت معنوی و نورانیت عجیبی در اتاق موج میزد؛ آنقدر که همسرم و مادرش بیاختیار منقلب شده و همین جور اشک می ریختند. وقتی نوبت به ما رسید، آقا چنان با گرمی و صفا مرا تحویل گرفتند که انگار سالهاست مرا میشناسند!ناگهان چشمان آقا به دختر کوچکم افتاد. با مهربانی فرمودند: «بهبه! ماشاءالله، ماشاءالله... بیا جلو دخترخانم! اسمت چیه؟» فاطمه با همان زبان کودکی گفت: «من سید فاطمه هستم.» آقا خم شدند، او را در آغوش کشیدند، بوسیدند و دعا کردند: «ماشاءالله... خدا انشاءالله فرزندان شما را عاقبتبهخیر کند و در راه اسلام و اهلبیت ثابتقدم بمانید. در آن دقایق کوتاه، من مات فروتنی و خاکساری این مقتدا شده بودم. نکته شگفتانگیز دیگر، توجه عجیب ایشان به جزئیات بود؛ درحالیکه سرشان شلوغ بود و باید در آن وقت کم با دهها خانواده دیدار میکردند، باحوصله پرسیدند: «ایشان همسرتان هستند؟ ایشان مادر خانمتان؟ چند سال است زندگی را شروع کردهاید؟ به چه درسی مشغولی؟ آیا همسرتان هم درس حوزوی میخواند؟» من غرق در پاسخدادن بودم و همسرم آنطرفتر پنهانی اشکهایش را پاک میکرد.
تهران، ۲۷ رجب؛ دعای ویژه آقا در آستانه مبعث
حدود ده سال پیش بود. پسرم «سید حسین» که در دوران دبیرستان از حافظه قوی برخوردار بود، علیرغم اصرار مدیران مدرسهاش برای ورود به دانشگاه، دل به حوزه علمیه سپرده بود. کار به جایی رسید که آیتالله سبحانی به من فرمودند: «معمم شدن این جوان واجب است.تصمیم گرفتیم لباس سربازی امام زمان (عج) را به دست مبارک رهبر انقلاب بر تن او بپوشانیم. به واسطه دوست صمیمیام حجتالاسلام ذاکری و از طریق آقای مروی (تولیت فعلی آستان قدس)، وقت خصوصی گرفتند. روز ۲۷ رجب همزمان با عید مبعث، در تهران به محضر آقا رسیدیم. از دیدار اول ما سالها گذشته بود. آقا ایستاده بودند.به محض اینکه وارد شدم و سلام کردم، نگاهی به من انداختند و با همان چهره بشاش فرمودند: «بهبه! آقای وزیری؟» عرض کردم: «بله آقا، بنده نوازی میفرمایید.» فوراً فرمودند: «آقای وزیری یزدی؟ نوه مرحوم وزیری، مؤسس کتابخانه بزرگ یزد؟»دلم لرزید از این حافظه تاریخی. عرض کردم: «بله آقا، دقیقاً.» آغوش باز کردند و مرا محکم بغل کردند.سپس نگاهی به پسرم انداختند که طبق رسم طلاب، با قبا و عبا اما بدون عمامه آمده بود و عمامه را در بقچهای پیچیده بودیم. فرمودند: «بهبه، چه سعادتی! ایشان هم خلف صالح شما میشوند؛ صالحٌ بعدَ صالح.وقتی آقا روی صندلی نشستند و عبایشان را مرتب کردند، پسرم سید حسین کنار صندلی آقا زانو زد و کفت: آقا، قبل از اینکه مرا معمم کنید، مایلم چند دعا برایم بفرمایید. در دلم گفتم در این وقت فشرده، آیا آقا فرصت میکنند؟ اما ایشان با عطوفت دستهایشان را بالا بردند و سه دعای ناب فرمودند که کلمه به کلمه در ذهنم حک شده است.
حضرت آقا این دعا را در گوش طلبه جوان زمزمه کرد
سپس پسرم نیمخیز شد. عمامه را به دست آقا دادم. ایشان با همان یک دست، با ظرافت عمامه را روی سر پسرم گذاشتند، او را در آغوش کشیدند و بوسیدند و آهسته در گوشش زمزمه کردند: «الله خیرٌ حافظاً و هو ارحمالراحمین». بعد هم رو به او کردند و سه نصیحت کلیدی فرمودند: «شما اولاً از خاندان ساداتی؛ ثانیاً از خاندان عالمان و مبلغان شیعهای؛ و ثالثاً از خطه دارالعباده و دارالعلم یزدی. همین سه عامل کافی است که نهایت اهتمام را به کار بندی تا خدمتگزار دین و مردم باشی.» ما تشکر کردیم و آقا برای سخنرانی عید مبعث راهی حسینیه امام خمینی شدند.خاطره سوم مربوط به سال ۱۳۸۱ است؛ زمانی که بنا شد از طرف دفتر و بیت شریف ایشان، برای تأسیس و اداره «مرکز اسلامی کلن» راهی کشور آلمان شوم تا فعالیتهای دینی و نماز جمعه شیعیان آن خطه را پوشش دهم. آن زمان، مسئول امور بینالملل بیت، آیتالله محمدحسن اختری بودند (که بعدها آیتالله قمی تشریف آوردند). آقای اختری مرا به محضر آقا بردند تا مرا به عنوان رئیس جدید مرکز اسلامی کلن معرفی کنند.
شناخت دقیق رهبر شهید از جغرافیای تبلیغ در اروپا
وقتی خدمتشان رسیدیم، آقا با همان صفا، صمیمیت و بشاشیت همیشگی تحویلمان گرفتند. باز هم یاد خیری از جدم، مرحوم آیتالله سید علیمحمد وزیری کردند و با شناخت دقیقی که از جغرافیای تبلیغ در اروپا داشتند، رو به من فرمودند: «توجه داشته باشید که در آن کشور، بنا به محدودیتهایی که دولتها نسبت به مبلغان دینی دارند، اتو دست دیگران ندهید؛ تا کسانی نتوانند چوب لای چرخ تبلیغ شما و معرفی دین و مذهب توسط شما بگذارند.»در همان حال که ایستاده بودیم، یک دغدغه فقهی را که ذهن طلاب مقیم اروپا را درگیر کرده بود، مطرح کردم: «آقا، برای اقامه نماز جمعه در آلمان، برخی گروههای دیگر از شیعیان بدون نصبِ ولیفقیه نماز جمعه میخوانند و گاهی محدوده مسافت شرعی هم رعایت نمیشود. تکلیف نماز جمعه ما که با نصب شماست، چه میشود؟
دقت فقهی و صمیمت در سیره علوی او ریشه داشت
حضرت آقا با قاطعیت و روشنی پاسخ دادند: «انتصاب اگر حاصل نباشد، مکفی نیست. شما چه نماز جمعهتان قبل از آنها خوانده شود و چه بعد از آنها، چون منصوب مایید، صحیح است؛ اما نماز جمعه آنها اگر بدون نصب از طرف ولیفقیه باشد، مُجزی از نماز ظهر نیست. لذا نگران نباشید.جوابم را که گرفتم، دلم آرام شد. طلب دعای خیر کردم. موقع خداحافظی، آقا بزرگوارانه یکی دو قدم هم برای بدرقه همراهم آمدند.آقای وزیری از دیدار با او گفت، فقیهی که با حافظهای تاریخی نسبشناسی علما را تا کوچهپسکوچههای یزد به خاطر دارد؛ رهبری که در شلوغی دیدارهای رسمی، دلتنگی دخترکی را از لیست ملاقات خط میزند و او را در آغوش میکشد؛ مرجعی که برای معممکردن یک طلبه، وقت عید مبعث را میگشاید و سه دعای ناب را کلمهبهکلمه زمزمه میکند؛ و فقیهی که در قلب اروپا، برای نماز جمعهای که اقامه میشود، مرزهای شرعی را با قاطعیت روشن میکند.این خاطرات، یک حقیقت ناب را به نمایش میگذارند؛ آنکه منصب رهبری ایران را داشت، هرگز از مسجد کوچه بازار و حجرههای درس طلبگی فاصله نمیگرفت. او نشان داد صمیمیت، تواضع، دقت فقهی و عطوفت پدرانه، نه در شأن یک مقام، که در سیرۀ علوی او ریشه دارد؛ سیرهای که در آن، کوچک و بزرگ، یزدی و تهرانی، طلبه و عالم، همه در محضر ولایت جایگاه و نقشی ویژه دارند.
16:21 - 2 جولای 2026