تابوت «خدیجه» خانۀ کتاب‌ها شد

زن، اشک زیر چشمش را با انگشت‌ می‌گیرد. اشاره می‌کند به کتابخانه‌ی کوچکی که گوشه‌ی گلزار شهداست. می‌گوید این تابوت خدیجه‌ است. بعد از اینکه پیکرش را به خاک سپردیم، گفتیم تابوتش را کتاب‌خانه کنند.
خبرگزاری فارس - نرگس ربانی: ما چهار نفر بودیم. پا که گذاشتیم توی خانهٔ شهید خدیجه درویشی، دختری جوان و سیاه‌پوش با پسرکی چهار پنج‌ساله به استقبال‌مان آمد. همراهمان (زن‌داییِ خدیجه) به دختر اشاره کرد و گفت: «مادر شهید هستن.» وا رفتم. دختر، جوان‌تر و کوچک‌تر از آن بود که مادر شهید باشد!سلام کردیم. از پذیراییِ مستطیلی و کوچک خانه رد شدیم و نشستیم توی اتاقی ۱۲ متری. بالای اتاق تختی فلزی گذاشته بودند و روی تخت، مرد خانه، یعنی بابای خدیجه خوابیده بود. بابا خدیجه چندماه قبل از شهادت خدیجه تصادف می‌کند و می‌رود توی کما. هنوز به‌هوش نیامده. پوست بدنش چسبیده بود به استخوان‌هاش. لاغر و نزار. با عکسی که روی طاقچه گذاشته بودند زمین تا آسمان فرق داشت.
زن جوان گفت: «همه‌ دغدغه‌م اینه وقتی شوهرم به هوش اومد، چجوری خبر شهادت خدیجه رو بهش بدم؟ چجوری بگم دخترت دیگه نیست؟» ما چهار نفر، بال چادرهامان را گرفتیم جلوی صورت، اشک ‌ریختیم و صدای ناله‌مان سکوت اتاق را ‌شکست. مادر خدیجه برخلاف ما گریه نمی‌کرد. سفت‌وسخت نشسته بود پهلوی ما. کم‌حرف بود و سربه‌زیر.دوستم پرسید: «ما شنیدیم شما بعد از شهادت دخترتون اصلا گریه نکردید. چرا؟» زن سرش را بالا گرفت و لبخند ریزی زد: «دخترم شادی رو دوست داشت. از گریه و ناراحتی خوشش نمیومد.»

امام زمان حتماً به این خانهٔ کوچک رفت‌وآمد دارد!

زن، تنها ۲۷ سال داشت، فقط یک سال از من بزرگ‌تر بود و به‌عکس من که هنوز بچه‌ای ندارم، با همان سن‌ کمش، عزاداری و گریه را بر خودش حرام کرده بود تا مادری را در حق روحِ فرزندش تمام کند!گفتم: «عکس یا فیلمی ازش دارید نشون‌مون بدید؟» از محمدصدرا پسرکش گوشی را گرفت و رفت توی گالری. فیلمی را باز کرد و گوشی را داد به ما. تصویر خدیجه بود با ده پانزده‌تا از همکلاسی‌هاش. همه چادر سفید و مقنعه سفید سر کرده بودند. جشن تکلیف‌شان بود. جشن فرشته‌ها. دست‌های کوچک‌شان را بالا گرفته بودند و شعر می‌خواندند. زن گفت: «جز چند نفر، همه‌شون شهید شدن.» این بار صداش بغض داشت. خوب که نگاه کردم دیدم دارد تلاش می‌کند اشک نریزد. نفس عمیقی کشید و گفت: «من خیالم از دخترم راحته. جاش خوبه. پیش رهبره.»وقت خداحافظی یک‌به‌یک بغلش کردیم و گفتیم برای ما دعا کنید فاطمه خانم. گفتیم امام زمان حتماً به این خانهٔ کوچک رفت‌وآمد دارد، اینجا مقدس است و بوی خدا می‌دهد. پدربزرگ خدیجه دست گذاشت روی سینه و سرش را کمی خم کرد. روی چروک‌های صورتش خنده نشست: «خوش آمدید. قوت قلب بودید برای ما.»
مزار خدیجه فاصلهٔ کوتاهی از خانه‌ داشت. پیاده رفتیم سمت مسجد محل و گلزار کوچکی که برای شهدای میناب ساخته بودند. زن‌داییِ خدیجه گفت: «اگه به عقب برگردیم نمی‌ذاشتیم خدیجه اینجا دفن شه. مادرش هربار که از در خونه میاد بیرون چشمش میفته به مزار دخترش و دلش خون میشه.» چادر حریرش را انداخت روی سرشانه و نشست بالاسر قبر خدیجه. - وقتی رضا تصادف کرد گفتیم خدا داره ما رو امتحان میکنه، باید صبوری کرد. بعد از شهادت خدیجه فهمیدیم خدا داشته ما رو واسه امتحان بزرگ‌تری آماده می‌کرده.
نرم دست می‌کشید روی سنگ قبر سفید؛ انگار موهای خدیجه را نوازش می‌کرد‌. گفت: «خدیجه رو خودم شناسایی کردم. از مدل دستاش. دوست داشت با دست غذا بخوره.»اشک زیر چشمش را با انگشت‌ گرفت. اشاره کرد به کتابخانهٔ کوچکی که گوشهٔ گلزار شهدا گذاشته بودند: «این تابوت خدیجه‌س. گفتیم کتاب‌خونه‌ش کنن بزارن سر مزارش.»به کتابخانه نزدیک شدم و زل زدم به طبقاتش. هنوز کامل پر نشده بود اما یقین دارم لابه‌لای صفحات این کتاب‌ها، برای همیشه ردی از خون پاک خدیجه باقی می‌ماند. یقین دارم مردم میناب با هر سطری که از کتاب‌های این کتاب‌خانه می‌خوانند، نفرت از بچه‌کُش‌های آمریکایی را توی ذهن‌هاشان محکم‌تر می‌کنند. بی‌شک این کتاب‌ها یاد خدیجه درویشی را تا ابد در قلب‌های زخمی‌شان زنده نگه می‌دارد. دخترکی که به‌وقت درس‌خواندن شهید شد و تابوت کوچکش خانهٔ کتاب‌ها شد.#مدرسه_میناب #جنایت_میناب #شهدای_مدرسه_میناب #جنگ_ایران_آمریکا
15:58 - 30 خرداد 1405
حماسه و مقاومت
استان ها

3 بازنشر1 واکنش
33٫3k بازدید