خبری که «سامری» را وسط جنگ ناامید کرد
سومین شبی بود که مردم درخواست انتخاب و معرفی رهبر جدید را داشتند. نگران بودند و نگرانیشان طبیعی بود؛ آنها تشنه ولایت بودند. موسای ما از پیشمان رفته بود و هنوز ده روز نشده، نعرههای سامری همه رسانهها را پر کرده بود. جامعه نگران بود و موسای جدیدی میخواست به همان صلابت و قدرتِ موسای قبل.
خبرگزاری فارس، نرگس ربانی: آنشب باران تندتر از همیشه میبارید. صدای تکتکِ محکم و پیوستهاش روی شیشههای ماشین، نگرانم میکرد آدمهای کمتری به خیابان بیایند. برفپاککنها یکسره چپ و راست میشدند و شیشهٔ جلو را صاف میکردند؛ به ثانیه نکشیده قطرههای ریز رویش مینشستند و جلوی دید را میگرفتند. چندبار نزدیک بود بزنیم به ماشین جلویی. خدا رحم کرد و سالم رسیدیم. هنوز جمعیت زیادی نیامده بود. چند زنِ چتربهسر ایستاده بودند بغل خیابان و چهارپنج تا مرد و پسربچهٔ پرچمبهدست. بابا بخاری را زیادتر کرد و گفت: «امشب خیلی سرده. بارون هم میاد بعیده کسی بیاد.» مامان درِ ماشین را باز کرد و پیاده شد: «هيچکس هم نیاد ما میریم.»چترها را باز کردیم و گرفتیم بالاسرمان. سوز سرد از زیر چادر میرفت توی تنم. شالگردن را تا زیر پلکهام بالا کشیدم. بخار دهانم میخورد به پارچهٔ پشمی و برمیگشت توی صورتم. گرمم میکرد. دستی که میله پرچم را گرفته بود، میلرزید. انگشتهام قرمز شده بودند. دستهام را جابهجا کردم و از ذهنم گذشت کاش دستکش دست میکردم.ایستگاه صلواتیِ بغل دستمان سرودهای انقلابی پخش میکرد. رهبرمان را وسط جنگ شهید کردهاند اما به جای سوگ و روضه، سرود انقلابی و حماسی در شهر پخش میکنیم! شبیه مردم ما هیچکجای دنیا نیست.
پسر نوجوانی پرچم بزرگ و قرمزِ یاحسین را در هوا میچرخاند. قطرههای باران از آسمان سرریز میشدند روی پرچم و سرشانههای پسرک. رقص پرچم در آسمان هوا را شلاق میزد. زورِ پارچهاش از بادوباران بیشتر بود. روی همهٔ بلندگوها مشما کشیده بودند. باران شبیه قلوهسنگهای کوچک روی مشماها و روی چترها میریخت. رفتهرفته تعداد آدمهای چتربهدست بیشتر شد. دوتا، پنجتا، دهتا، بیستتا. چترهای رنگبهرنگ، سیاه و سفید و بنفش و سبز، بالا سر مردم بود. خیلیها بدون چتر آمده بودند. اِبایی از خیس شدن نداشتند.ایستگاه صلواتی چای پخش میکرد. مردم دستهاشان را حلقه کرده بودند دور لیوانهای کاغذیِ داغ و از اندک بخارش گرما میگرفتند. به فاصلهٔ خوردن یک لیوان چای و رفتن توی پارک و انداختن لیوان در سطل زباله، خیابان ترکیده بود از آدم!پرچمهای بزرگِ سیاه و قرمز به همراه پرچم سهرنگ ایران، باران را میبلعیدند و پیش میرفتند. بچهها با کاپشن و کلاه پشمی، پرچمهای کوچک دست گرفته بودند و از پشت شالگردنهایشان داد میزدند: «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا.»
سنشان برخیشان کمتر از چیزی بود که معنیِ این شعار را بفهمند؛ اما یقین دارم بزرگتر که شدند، قصهٔ حضور پیوستهشان را در تجمعات شبانه، وسط جنگ و موشکباران، با افتخار برای فرزندان و نوههاشان تعریف میکنند. سر بالا میگیرند و سینه سپر میکنند که ما با همان سن کممان، جزئی از جمعیتِ پای کار بودیم که در آن سالها ایران را از دهان گشاد آمریکا و اسرائیل بیرون کشیدیم و از ویرانی نجاتش دادیم.سه ردیف جلوی ما دخترهای جوانِ سیاهپوش، کفن سفید تن کرده بودند و روی کفن با ماژیک قرمز شعار نوشته بودند. «ای خبرگان ملت، چه شد امام امت؟» پُرتکرارترین شعار بود. دختری که جلوی من ایستاده بود برگشت و رو به دوستش داد زد: «سارا کفنِ منو از مریم بگیر بیار.» خندهام گرفت. آمریکا واقعاً این ملت را از ناو میترساند؟ همان که لاریجانی گفت: ترامپ خیلی عقب افتاده است! خیال میکند اینجا ونزوئلاست که بیایند رئیسجمهورش را بدزدند و ملت ذلیلانه کمر خم کنند تا آمریکاییها روی کولشان سوار شوند و کف چکمههاشان گِلی نشود یکوقت!آمریکایی جماعت بعد از ۵۰ سال هنوز ایرانیها را نشناخته، مُشتی شهوتپرست که سربازی از آنها در ویدئویی، با زبان کثیفش درباره دختران ایران یاوهگویی میکرد؛ حالا به هوای دوتا ناو و چهارتا بمب و جنگنده میخواهند تمدنی ۲۵۰۰ساله را مقابل بچهخورهای جزیرهی اپستین به زانو دربیاورند.
این اوضاع خفتبارِ ایالات متحدهٔ آمریکاست! مشتی غارتگر و بچهباز که میخواهند دنیا را، غرب آسیا را، ایرانِ ما را نجات بدهند. ما مُردهمان هم خاک پاک ایران را دست این دگوریها نمیدهد. جنازههامان از قبر سربرمیآورند، گلوی متجاوز به وطن را پاره میکنند و دوباره برمیگردند توی قبر! زندههامان هم زیر بمب و موشک و باران و با دهان روزه، خیابان را رها نمیکنند و صدای عملهجات آمریکا را در نطفه خفه کردهاند.جمعیت به سمت گلزار شهدای گمنامِ شهرمان حرکت میکرد. کفنپوشها جلودار بودند. پهنای خیابان پر از آدم بود. به عکسِ شبهای قبل، جا برای عبورِ حتی یک ماشین هم نبود. سه چهارتا ماشین پشت میلههایی ایستاده بودند تا جمعیت خیابان را طی کند. جا نبود قدمهای بلند برداریم. مورچهای و آرام راه میرفتیم و مدام تنههامان میخورد به هم. باران کمتر شده بود و چندنفری چترهاشان را جمع کردند. صورتشان را گرفتند بالا و اشک چشمشان را با قطرههای آسمانی شستند.
مداح ترکی میخواند: «هانسی گروهون بِلَه مولا سی وار؟ شیعه لرین حضرت عباسی وار»لری میخواند: «دایَه دایَه وقت جنگَه، زمینِ بیاسرائیل چَنی قشنگه هی، چَنی قشنگه»کردی و فارسی میخواند. تمام اقوام ایران را دعوت به اتحاد میکرد و فریاد جمعیت یکصدا عین صاعقه در شهر میپیچید: «ایرانیِ باغیرت، اتحاد اتحاد.»به گلزار شهدای گمنام که رسیدیم جمعیت گرداگردِ مزار شهدا حلقه زدند. شبیه حاجیهایی شده بودیم که دور کعبه میچرخند. حج ما اینجا بود، در خیابانهای شهرمان آبیک. شهدایمان را طواف میکردیم و با فریاد خونخواهی فضا را معطر. شب ضربت خوردن مولای شیعیان بود. سخنران گفت: «علی را که در محراب شهید کردند، گفتند مگر علی نماز میخواند؟سید علی را که در خانهاش، در دفتر کارش، با خانواده شهید کردند، گفتند مگر علی در پناهگاههای زیرزمینی نبود؟»مردم آرامآرام اشک میریختند و توی سینه میزدند. «ما به رهبر و مولای خود میگوییم اگر از بالای آسمان سنگ بر ما ببارد، میدان را رها نخواهیم کرد.» نعرهٔ حیدرحیدر دور تا دورمان را پُر کرد.
دختربچهای حدوداً شش ساله کنارم ایستاده بود. قدش بهزور تا بالای زانوهای من میرسید. مادرش خم شد و بغل گوشش گفت: «بریم دیگه. یخ زدیم.» دختر منگولهی کلاه طوسیرنگش را تکان داد و گفت: «توروخدا یه ذره دیگه واستیم. تا آخرش واستیم.» زن کلاهش را روی سر مرتب کرد: «باشه. یهکم دیگه میمونیم.» دیشب هم قبل از شروع راهپیمایی زنی بهم گفت: «امشب کمرم درد میکرد نمیخواستم بیام. دخترم اصرار کرد اومدیم.» دخترش ۸ساله بود!ابوذر روحی وقتی میخواند: «سید علی دههی نودیهاشو فراخوانده» میخندیدیم و میگفتیم دهه نودی از رهبر و انقلاب چه میفهمد؟ حالا خونِ سید علی، از این دهه نودیها کوههای کوچک اما استواری ساخته که محکم پای کار انقلاباند و بزرگترها را هم وادار به ایستادن میکنند.جمعیت یکصدا شعار میداد: «ای خبرگان ملت چه شد امام امت؟» سومین شبی بود که مردم درخواست انتخاب و معرفی رهبر جدید را داشتند. نگران بودند و نگرانیشان طبیعی بود. آنها تشنه ولایت بودند. موسای ما از پیشمان رفته بود و هنوز ده روز نشده، نعرههای سامری همه رسانهها را پر کرده بود. جامعه نگران بود و موسای جدیدی میخواست به همان صلابت و قدرتِ موسای قبل.
آخر شب که برگشتیم خانه، از تلویزیون جمعیت عزادار را دیدیم که شب قدر را احیا گرفته بودند. جوشن کبیر میخواندند و قرآن سر میگرفتند. هنوز باران میبارید. پیوسته و محکم. شیروانی خانهمان چکچک صدا میکرد. خبری آمد که: «رهبر جدیدمان مشخص شد.»دلم بنا کرد به زدن. هنوز از تلویزیون خبری نبود. پای تلویزیون بست نشسته بودم و برای ایران دعا میکردم. به دقیقه نکشیده، خبر امامت آیتالله سیدمجتبی خامنهای، ایران را لبریز از صدای اللهاکبر کرد. بابا از خواب بیدار شد. توی گروههای دوستانه به هم تبریک گفتیم و اشک و خندهمان درهم شد. شبزندهداران به پاخاستند و یکنفس شعار دادند: «دست خدا عیان شد خامنهای جوان شد.»بعد از ده روز بغض و ماتم و سوگ، اولینبار بود که جگرمان باد میخورد و قلبمان آرام میگرفت. حال ترامپ دیدنی بود! سگ زرد حالا محکمتر از هر وقت دیگری سیلیِ حقیقتِ ایران به گوشش خورده: «رهبر ایران هرگز نمیمیرد. بلکه از ظاهری به ظاهری دیگر تغییر حالت میدهد.» قماری که برای تجزیه ایران کرد، بد باخت. کاش در کاخ سیاه بودم و صدای زوزههایش را بعدازاین خبر میشنیدم!
سر صبح پنجره را که باز کردم از خوشحالی لبهام هِلال شدند. بعد از مدتها برف میبارید! ماشین بابا یکدست سفید شده بود و سوز سرما کمتر. بوی خاک خیسخورده قاطیِ عطر شکوفههای بهاری توی مشامم میرفت. این شکوفه سفیدها را قبلاً توی حیاط ندیده بودم. تازه سر باز کرده بودند. قطرههای باران جای خود را به دانههای سفید برف دادند. ایران حالا موسای جدیدی دارد که با موسای پیشین مو نمیزند.#رهبر_شهید #رهبر_انقلاب #آیتالله_سیدمجتبی_خامنهای #ایران 21:19 - 10 مارس 2026