«بدون تو خوابم نمیبره»
وقتی وسایل همسرم را میگشتم یکدفعه یک برگه پیدا کردم که نوشته بود: «قهر هستی عیب نداره ولی شب باید پیش خودم بخوابی. من بدون تو خوابم نمیبره. بابا تو رو خیلی دوست داره.» محمد وقتی چشمش به این برگه افتاد، یک ساعت و نیم گریه میکرد.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: سعید بهرامی؛ اسمش در لیست شهدای هوافضاست. از بچههای پدافند که دقیقاً روز اول جنگ، با زبان روزه به شهادت رسید. شهدایی که هر کدام برای خودشان داستانی دارند ولی انگار یک وجه مشترک دارند؛ مهربان و بااخلاق. سعید هم از این قاعده مستثنی نیست. این را وقتی متوجه میشویم که با زینب عربی، همسرش هم صحبت میشویم.
«من با امام زمان (عج) میروم حج»
زینب میان هر چند جملهاش، بدون اینکه متوجه شود، یکبار میگوید: سعید خیلی شیرین و مهربان بود. اصلاً جنس محبتش فرق میکرد. بعد انگار یه نکته مهم یادش افتاده باشد، میگوید: سال ۱۴۰۳ بود که به دلم افتاد به حج تمتع برویم. من یک فیش حج داشتم. به سعید گفتم: طلاهایم را میفروشم برای تو هم فیش میخریم و هزینههای سفرمان را میدهیم ولی هر چه اصرار کردم، قبول نکرد و گفت: «من میخوام با امامزمان (عج) برم حج.» هزینه سفرم را بهزحمت جور کرد و من را راهی کرد. یک ماه کامل بچهها را نگه داشت. شاید خدا میخواست من را برای شهادت سعید آماده کند. حالا که فکر میکنم، همهاش یاد زندگی شهید بابایی میافتم که همسرش مکه رفت و خودش فکه.
«من بدون تو خوابم نمیبره»
بعد شهادت سعید وسایلش را که میگشتم، تکه کاغذی پیدا کردم که پسرم در آن نوشته بود: بابا من باهات قهرم. سعید پایین برگه جواب داده بود: «قهر هستی عیب نداره ولی شب باید پیش خودم بخوابی. من بدون تو خوابم نمیبره. بابا تو رو خیلی دوست داره.» برگه را به پسرم نشان دادم. متوجه شدم وقتی مکه بودم، محمد یکعالمه کارت کیمدی خریده بود. سعید، وقتی کارتها را دیده، خیلی ناراحت شده و دعوایش کرده بود. پسرم که اصلاً چنین انتظاری از پدر نداشته با او قهر کرده و برایش یادداشت گذاشته بود. محمد وقتی چشمش به برگه افتاد، انگار بیشتر از همیشه دلتنگ پدرش شده باشد، بغضش ترکید و یک ساعت و نیم گریه میکرد.
مردی از جنس محبت
تا چهلم همسرم هر روز با یاسمن و محمد به سر مزار پدرشان میرفتیم. دخترم وقتی همه از سر مزار میروند تازه تنها مینشیند و یک دل سیر گریه میکند. سعید خیلی به فکر ما بود. هر شب خستهوکوفته از سرکار که میآمد، به من میگفت: شما استراحت کن، من بقیه کارها را انجام میدهم. حتی اگر ۱۲ شب به خانه میآمد، اگر با پسرم ۱۰ گلبازی نمیکرد، شبش صبح نمیشد. محبتش محدود به ما نمیشد. زمانی که مادر من بیمار شده و در بیمارستان بستری شده بود، همسرم به من گفت: تو اذیت میشوی. من خودم در بیمارستان پیش مادرت میمانم.
«به اندازه روزهایی که نبودم، خودم از پدرم مراقبت میکنم»
برای پدرش هم همین کار را کرد. در جنگ ۱۲ روزه وقتی سعید مأموریت بود، پدرش زمین خورد و لگنش شکست. جنگ که تمام شد و سعید برگشت بهمحض اینکه متوجه شد برای پدرش چه اتفاقی افتاده است، گفت: بهاندازه روزهایی که نبودم، خودم میخواهم از پدرم مراقبت کنم. تماموقت پیش پدرش ماند و همه کارهایش را خودش انجام میداد. در آن مدت پدرش آنقدر به سعید وابسته شد که فقط از دست او غذا میخورد.
آخرین هدیه یک شهید
همسرم عاشق زندگیمان بود. روز قبل از شهادتش ما را به بازار برد. برای یاسمن یکدست لباس خیلی قشنگ خرید. گفت: بچهام تو این گرما روزه میگیره، براش یه هدیه بگیرم. یکدست لباس هم برای من خرید که عید بپوشم و برای خودش کفشکتانی ولی قسمتش نشد استفاده کند.
روایت آخرین ساعات یک مدافع آسمان
صبح روز نهم اسفند خداحافظی کرد و رفت. این آخرین دیدارمان بود. جنگ که شروع شد، به حالت آمادهباش در آمدند. با من تماس گرفت و گفت: وسایلم را بفرست به آدرسی که بهت میدم. وسایل را آماده کردم ولی هر چه تماس گرفتم، جواب نداد. معمولاً وقتی محل کار بود، از تلفنش خیلی استفاده نمیکرد. زنگ که میزدم جواب نمیداد، بعد خودش تماس میگرفت ولی آن روز هر چقدر منتظر ماندم خبری از سعید نبود. سه و نیم صبح بود که حوالی خانهمان را با موشک زدند. بچههایم حسابی ترسیده بودند و گریه میکردند. بچهها را برداشتم و به خانه پدرم رفتیم.
عزادار آقا بودیم و بیخبر از سعید
در راه خانه پدرم بودیم که خبر شهادت حضرت آقا را از رادیوی ماشین شنیدیم. دلم ریخت. به شدت بیتاب شده بودم. دخترعموهایم هم به خانه پدرم آمدند. دور هم جمع شدیم تا برای آقا عزاداری کنیم. خیلی به هم ریخته بودیم. اشکمان بند نمیآمد. انگار آن روز تمام نمیشد. هنوز از سعید خبری نبود.
گریههای عمو، تلخترین خبر زندگیام را آورد
افطار که شد، همسر عمهام با عمویم آمدند. انقدر ناراحت بودند که در چهرهشان مشخص بود. عمویم مرتب سر من را میبوسید و به من و بچهها محبت میکرد. یک لحظه چشمم به صورت عمویم افتاد، سریع نگاهش را دزدید. یک دفعه گفتم: فکر میکنم سعید شهید شده که عمو اینطور رفتار میکند. سریع رفتم نماز عشایم را خواندم و برگشتم. به چشمهای عمویم خیره شدم و گفتم: سعید شهید شده؟ گریههایش حرفی برای گفتن نگذاشت.
«من سربازم»
هر وقت از سعید راجع به شغلش سؤال میکردیم همیشه میگفت: من سربازم. بعد از شهادتش متوجه شدیم جانشین پدافند بوده است. بعدها بهصورت جستهوگریخته از همکاران و دوستانش متوجه شدم که محل استقرار سعید را سه بار با موشک زده بودند. حتی کولهپشتی و وسایل شخصیاش را پیدا نکردیم. هیچی از وسایلش نماند، جز یک کارت ملی نیمسوخته. من طلبی ندارم. خون همسرم را به امامزمان (عج) هدیه کردم. من فقط داغدار رهبرم هستم.پایان پیام/#جنگ #رهبر_شهید #پدافند#موشک 21:16 - 16 ژوئن 2026