همه سال سید هستم به جز امروز!
همیشه با اطرافیان شوخی می کرد و می گفت: من تمام سال سید هستم به جز عید غدیر. از من عیدی نخواهید ولی برعکس عمل می کرد.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: از چند روز قبل در تدارک بود برای روز عید. حدود 5 سالی بود که تعداد زیادی غذا درست میکرد و برای بچههای بهزیستی شهریار میبرد. بقیه را هم بین همسایهها پخش میکرد.
نمیدانم سخاوتش بود یا ژنتیکش که مثل اجدادش، حتی جانش را هم برای مردم کشورش داد. سید احسان فقیهی، از فرماندهان هوافضای سپاه پاسداران و مسئول پرتاب شلیک موشک بود که روز دهم اسفندماه پای لانچر به شهادت رسید.
سید احسان و طاهره 3 فرزند داشتند و 68 روز بعد از شهادتش، سنا سادات فرزند چهارمشان هم به دنیا آمد.
بعد از 11 سال که از ازدواجشان میگذرد، این اولین سالی است که طاهره برای تدارک مراسم عید غدیر دستتنهاست. وقتی میخواهد از برنامههای عید غدیر احسان تعریف کند، یاد سال گذشته میافتد که مصادف شد با جنگ 12 روزه و میگوید: روز عید غدیر برای احسان خیلی روز بزرگی بود.
انگار در آن روز باید تمام ارادت یکسالهاش را به حضرت علی نشان میداد. در تمام 11 سالی که با هم زندگی کردیم، روز عید غدیر که میشد، کیک بزرگی میخرید و بین همسایهها و اقوام پخش میکرد.
حدود 5 سالی هم بود که تعداد زیادی غذا درست میکرد و با هم برای بچههای بهزیستی شهریار میبردیم.پارسال دستمان کمی خالی بود. به احسان گفتم: امسال دست و بالت تنگ تره. بیا تعداد غذاها را کمتر کنیم و عدسپلو بدیم. احسان قبول نکرد و گفت: نه. زرشکپلو مرغ می دیم. اهلبیت خودشان میرسونن. واقعاً همانطور هم شد. یکی از آشنایان که از احسان پول قرض کرده بود تماس گرفت و پول را به حسابش واریز کرد. احسان با همان پول، مرغ و بقیه وسایل نذری را تهیه کرد و آورد. خودش مرغها را پاک کرد و بستهبندی کردیم، داخل فریزر گذاشتیم تا برای شنبه درست کنیم.
نیمهشب پنجشنبه بود که جنگ 12 روزه شروع شد و احسان باید سریع به محل کار میرفت. سراسیمه حاضر شد که برود. پرسیدم: احسان یعنی تا عید غدیر برمیگردی؟ جواب داد: نمی دونم. اگر نیومدم با خواهرت غذا درست کن و پخشکن. آخر شب بود که زنگ زد و گفت که نمیتواند بیاید.
روز عید که رسید همه وسایل را برداشتم و راهی خانه خواهرم شدم. از احسان بیخبر بودم. زنگ هم نزد و دلم خیلی شور میزد. خبر شهادت چند تا از دوستانش را هم شنیدم و دل توی دلم نبود. غذا را به نیت احسان درست کردیم و پخش کردیم. تا دو روز بعد از عید هم خبری از احسان نبود. از بیخبری و نگرانی حالم خیلی خراب بود. بعد از 3 روز که تماس گرفت و صدایش را شنیدم انگار دنیا را به من دادند. همین شد که در جنگ رمضان وقتی 5 روز از احسان بی خبر بودم دلم خوش بود و با خودم میگفتم: حتماً مثل جنگ قبل تلفنهایشان قطع شده که نمیتواند زنگ بزند ولی بعد از 5 روز خبر شهادتش را شنیدم.
حالا تولد 3 سالگی دختر بزرگم است. احسان بهش قول داده بود که امسال برایش کیک تولد صورتی میخرد چون برای برادرش هم کیک آبی گرفته بود. پارسال احسان برای دخترم تولد که گرفته بود فیلمهایش هست. چقدر شادبود و چقدر دخترم خوشحال شد. من نمیتوانم جای پدر را برای دخترم پر کنم تنها کاری که میتوانم بکنم این است که یک کیک صورتی برای تولد دخترم بخرم.
بچهها خیلی به پدرشان وابسته بودند. از وقتی بچهدار شدیم هر سال عید غدیر برایشان یک کادو میگرفت و میگفت: این هدیه از طرف امام علی(ع) است. اتفاقاً پارسال هم هدیه گرفته بود که چون آمادهباش بود، من هدیهها را به بچهها دادم.
من به بچههای حضرت زهرا(س) خدمت میکنم
از اول زندگیمان یک پرچم یا فاطمه الزهرا در خانهمان زده بودم. احسان همیشه میگفت: من از سرکار که برمیگردم هر چقدر هم که خستهام چشمم که به پرچم می خوره با خودم می گم اشکالی نداره من دارم به بچههای حضرت زهرا(س) خدمت میکنم. تو هم همینطوری فکر کن. اینجوری کمتر خسته میشی.امسال عید غدیر برای خیلیها فرق دارد؛ برای چهار بچهای که دیگر هدیه «از طرف امام علی(ع)» را از دستهای پدرشان نمیگیرند، برای مادری که باید جای خالی سید احسان را در جذابترین عید زندگیاش تاب بیاورد و برای بچههای بهزیستی شهریار که شاید هنوز ندانند مردی که هر سال با ظرفهای غذا و لبخند از راه میرسید، دیگر برنمیگردد.پایان پیام/#عید_غدیر #جنگ #شهادت#عید_ولایت 10:30 - 14 خرداد 1405