به وقت دلتنگی؛ مشترک مورد نظر در دسترس نیست
تولد احسان نزدیک است و من نتوانستم گوشیاش را نو کنم ولی این روزها گوشی کهنهاش خیلی به کارم میآید. حالا هر وقت دلتنگش میشوم، به گوشیاش زنگ میزنم ولی یک جمله بیشتر نمیشنوم: مشترک موردنظر در دسترس نیست.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: وارد اتاق عمل شد ولی خیلی استرس داشت. سر زایمان بچههای قبلی به داروی بیحسی حساسیت داشت و حالش را بد میکرد. نمیدانست چهکار کند فقط در دلش گفت: احسان کمکم کن. همین که حضور احسان را کنارش حس کرد، آرامش تمام وجودش را گرفت. حتی داروی بیحسی را که زدند، مشکلی پیدا نکرد؛ نه مشکل تنفسی داشت نه دردی.
سنا سادات که به دنیا آمد، خانم دکتر جملهای گفت که همه به گریه افتادند. دکتر چشمش که بهصورت سنا خورد گفت: بچهها میدونین فرق سنا خانم با بقیه چیه؟ بقیه باباهاشون پشت در اتاق عمل هستن اما سنا باباش کنارش وایساده. همین جمله کافی بود که بغض طاهره بترکد و همه هم پا به پایش به گریه بیفتند. طاهره یاد حرفهای مادرشوهرش افتاد. از وقتی که احسان شهید شد، هر روز به عروسش زنگ میزد و میگفت: از خدا خواستم روز زایمانت احسان کنارت باشه و آرامش بگیری. بعد از شهادت احسان دو ماهی طول کشید تا سنا به دنیا بیاید ولی هر روز کار مادر همین بود. روزی هم که سنا به دنیا آمد وقتی برای تبریک گفتن به عروسش زنگ زد، پرسید: مامان جون، احسان رو دیدی؟ طاهره جواب داد: مامان به خدا وجودش رو کنارم حس کردم.
شهیدی که نامش حتی برای خانوادهاش هم «محرمانه» بود
طاهره ابراهیمی، همسر شهید سید احسان فقیهی از فرماندهان هوافضاست. سید احسان مسئول پرتاب موشک بود و در دومین روز از جنگ رمضان، پای لانچر به شهادت رسید. شهیدی که همسرش تا بعد از شهادت، از سمت و کار دقیقش خبر نداشت. حتی وقتی در عملیات وعده صادق و جنگ ۱۲ روزه با هر شلیک موشک به قلب دشمن ذوق میکرد و احساس غرور داشت، نمیدانست که احسان مسئول پرتاب آن موشکهاست.
ازدواجی که در صحن جمکران مهر تأیید خورد
طاهره روایت زندگیاش را از آشنایی با سید احسان شروع میکند؛ وقتی که بهواسطه یکی از دوستان برادرش به همدیگر معرفی شدند. سال ۹۳ بود. خواستگاری و آشناییشان ۶ ماه طول کشید ولی در آن مدت اتفاق جالبی افتاد که زندگیشان را بیمه کرد.طاهره میگوید: وقتی سید احسان به خواستگاری من آمد، فقط یک شرط برای ازدواج داشتم. تنها شرطم این بود که ولایتفقیه را قبول داشته باشد و نان حلال سر سفره بیاورد. خانه، ماشین هیچچیز برایم مهم نبود. در همان دوره آشنایی، یک شب که برای زیارت مسجد جمکران رفته بودیم، سید احسان را دیدم که لباس خادمی به تن دارد و با ویلچر، بیماران و سالمندان را جابهجا میکند. آنجا تازه متوجه شدم که احسان خادم افتخاری جمکران است و هفتهای یکبار برای خدمت به زائران امامزمان (عج) به آنجا میرود. از آن روز بود که حس کردم زندگیمان را بیمه کرده و نگاه امامزمان (عج) را در لحظهلحظه زندگیام حس میکردم.
«تو اومدی منو عقد کردی و رفتی؟»
عقدمان را خیلی ساده در حرم حضرت معصومه(س) برگزار کردیم. همان شب احسان شیفت بود و بعد از عقد به محل کارش رفت و تا دو روز نیامد. همیشه دلتنگ که میشدم میگفتم: احسان تو اومدی منو عقد کردی و رفتی؟ احسان با شرمندگی میگفت: چیکار کنم کارم اینه. بعد میگفتم: فدای سرت. تنت سالم باشه اشکالی نداره. یک سال و خردهای طول کشید تا مقدمات زندگیمان را فراهم کنیم. سال ۹۵ بود که جشن عروسی مختصری گرفتیم و زندگی مشترکمان را شروع کردیم. احسان خیلی خوشاخلاق بود و به همه محبت میکرد. آنقدر که اسمش در محله زبانزد همه بود. حتی بچههای همسایه از وجودش بیبهره نبودند. اسمش را گذاشته بودند «عموبازی». یکسره در خانهمان بودند و احسان را میبردند تا فوتبالبازی کنند.
قلکی که برای اربعین شکست
اربعین سال ۹۷ بود. دو سال از زندگیمان گذشته بود و هنوز بچهدار نشده بودیم. احسان کارهایش را میکرد تا راهی کربلا شود. قسمش دادم به امام حسین (ع) که من را هم با خودش ببرد. اول قبول نمیکرد میگفت: بهسختی میافتی ولی وقتی اصرارم را دید، راضی شد. آن سالها دست و بالمان خالی بود و هزینه سفرمان را بهزور جور کرد ولی پول ویزا مانده بود. نفری ۲۰۰ هزار تومان باید میپرداختیم. یکدفعه گفتم: احسان من یک قلک از اول ازدواجمان گذاشتم و پول ریختم برای کربلا. قلک را که شکستیم دقیقاً ۴۰۰ هزار تومان شد؛ هزینه ویزای دونفرمان.
سفر شیرین اربعین
وسایلمان را که جمع کردیم، احسان چادر مسافرتی را هم برداشت. هر چه گفتم: این وسایل را باید روی شانهات بکشی. چادر را برندار، قبول نکرد. گفت: میخوام راحت باشی. آن سفر با وجود سختیهایی که داشت یکی از شیرینترین سفرهایی بود که رفتیم. به کربلا که رسیدیم بهخاطر ازدحام جمعیت در موکبها جای استراحت پیدا نکردیم. کنار یکی از موکبها، نزدیک حرم چادر زدیم و همان جا ماندیم. دو سال از ازدواجمان میگذشت و بچهدار نشده بودیم. سامرا که رفتیم، برای بچهدار شدنمان نذر کردم و گفتم: اگر بچهمان پسر شد اسمش را میگذاریم محمدهادی. از کربلا که برگشتیم، چند ماه نگذشته بود که باردار شدم. پسر اولم سوم شعبان به دنیا آمد. احسان گفت: میشه اسمش و بزاریم محمدحسین؟ گفتم: نه چون نذر کردیم، همون محمدهادی بذاریم.
«به نیت دوست شهیدم»
دخترم هم تولد امام رضا (ع) به دنیا آمد. سید احسان همیشه به من میگفت: ما یه عنایت امام رضا(ع) داریم تو زندگیمون یه هدیه امام رضا(ع). چقدر قشنگه زندگی که عنایت و هدیه امام رضا(ع) توش باشه. در این ۱۱ سالی که با هم زندگی کردیم هر سال ما آخر صفر برای شهادت امام رضا (ع) روضه داشتیم. آخرین نذری که داشتیم نیمه شعبان بود. به نیابت از شهید روحالله سالک، دوست شهیدش که در جنگ 12 روزه به شهادت رسید، غذا درست کردیم. روی غذاها برچسب زد به نیت دوست شهیدم و بین مردم پخش کرد.
نمیدانستم روز عید نه احسان است و نه حضرت آقا
من خاطرات خیلی شیرینی از سید احسان دارم. با همه نبودنهایش ، تعهد و ایمانش من را وابسته خودش کرده بود. تقویم سال ۱۴۰۴ را روی دیوار زده بود. شیفتهایش را مشخص کرده بود. از چند وقت پیش وقتی دیدم که روز اول عید شیفت است ناراحت شدم. همهاش میگفتم: میشه ۲۹ اسفند بری سرکار روز عید خونه باشی. احسان من دوست دارم نماز عید فطر را پشت حضرت آقا بخوانیم. ولی نمیدانستم که روز عید نه احسان است و نه حضرت آقا.
عید قربان تولد احسان است
هر وقت به تقویم نگاه میکنم با بغض میگویم: احسان تو این همه پیش من نبودی و قرار بود این همه روز دیگه نباشی؟.۶ خردادماه یعنی عید قربان امسال تولد احسان است. چند وقت پیش نشستم حسابکتاب که کردم، دیدم بعد از ۱۱ سال بالاخره امسال احسان روز عید قربان شیفت نیست. خیلی خوشحال شدم. کلی پیش خودم برنامهریزی کردم که سورپرایزش کنم. برایش تدارک ببینم و ببرمش خونه مادرش. بچهها از قبل میپرسیدند: مامان امسال برای تولد بابا چی میخری؟ میگفتم: حالا یه چیزی میخریم. نمیخواستم یکوقت به احسان لو بدهند که هدیه امسالش چیه . ولی تصمیم گرفته بودم پولهامو جمع کنم بلکه بتوانم برایش گوشی موبایل بخرم.
دو سال پیش هدیه تولدم برایم گوشی خرید و گوشی قدیمی من را که ۵ سال بود استفاده کرده بودم را خودش برداشت. آنقدر گوشی داغان بود که مرتب میگفتم: احسان تو رو خدا برای خودت یک گوشی بخر. میگفت: نه بابا. آدم چیزی که داره تا لحظه آخر باید استفاده کنه. برای چی میخواهی اسراف بکنی.
گوشی کهنه احسان شده پناهگاه دلتنگی هایم
تولد احسان نزدیک است و من نتوانستم گوشیاش را نو کنم ولی این روزها گوشی کهنهاش خیلی به کارم میآید. همیشه وقتی دلتنگش میشدم بهش زنگ میزدم و گریه میکردم. احسان میگفت: هر وقت خواستی گریه کنی، اشکاتو هدیه کن به امام حسین(ع). حالا هر وقت دلتنگش میشوم، به گوشیاش زنگ میزنم ولی یک جمله بیشتر نمیشنوم: مشترک موردنظر در دسترس نیست. بعد گوشی احسان را برمیدارم ، روضههایی که دوست داشت را میگذارم و گریه میکنم. اشکهایم را هدیه میکنم به امام حسین(ع) و آرام میشوم. دلم آرام میگیرد ولی از دلتنگیام حتی ذرهای کم نمیشود. الان حدود ۹۰ روز از شهادت احسان میگذرد ولی من هر روز بهتر از فردا هستم.پایان پیام/#جنگ #وعده_صادق#موشک#لانچر#تولد#عید_قربان 22:03 - 5 خرداد 1405