روایت روز دوازدهم؛ میان این جماعت سیاه پوش دنبال عزا نگردید
امروز دقیقاً روز دوازدهم جنگ رمضان است. ۱۲ روزی که در آن مردممان بهاندازه یکعمر قد کشیدند. اینجا خیابان انقلاب است و مراسم تشییع شهدای فرمانده نیروهای مسلح. مراسم تشییع شهداست ولی خبری از عزاداری نیست.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: تاچشم کار میکند شکوه است و اقتدار و عزت.در بین جمعیت تکوتوک آدمهایی پیدا میشوند که غمزده یا گریان باشند. از همان داخل مترو با تمام توانشان شعار میدهند و لحظهای آرام نمیگیرند. دختری در میان جمع فریاد میزند: ما همه خونخواه پدر گوشبهفرمان پسر و جمعیت تکرار میکنند.
با ازدحام جمعیت وارد خیابان انقلاب میشویم. تاچشم کار میکند مردم با پرچم ایران و عکسهای رهبر شهیدمان و رهبر سوم انقلاب به سمت کاروان شهدا میروند.
سربازان وطن، نسل به نسل
میانه چهارراه ولیعصر خانواده ۵ نفرهای را میبینم که لباس ارتشیشان آنها را از بقیه متمایز کرده است. پسر بر شانه پدر نشسته و پرچم ایران را در دست گرفته است و در دستان پدر عکس پدر و پسری رهبر شهیدمان و آقا مجتبی جاگرفته است. این تصویر تمثیل جذابی است برای همه پدر و پسرهایی که به تاسی از رهبر شهیدمان جانشان را برای ایران میگذارند. پدر خانواده میگوید: من خودم ارتشی هستم. با خانوادهام در مراسم تشییع فرماندهان شهیدمان آمدیم تا بگوئیم که راه این فرماندهان را ادامه میدهیم و با آمریکای متجاوز میجنگیم.
آمدهام که خاک ندهم
از همین ابتدای کار دستم میآید که امروز مردم برای عزاداری نیامدهاند، بلکه آمدهاند تا از شهدای فرمانده قدردانی کنند. یکی از خانمهایی که با پرچم ایران آمده است، دلیل آمدنش را در یک جمله خلاصه میکند و میگوید: من آمدهام خاک ندهم. ترامپ اگر میخواست آزادی بیاورد، مدرسه میناب رانمی زد. این همه مدرسه و بیمارستان را نمیزد. امیدوارم این را همنسلهای من متوجه باشند.
اسم فرزندانم را آقا انتخاب کردند
ازدحام جمعیت آنقدر زیاد است که بهسختی میشود میان جمعیت تکان خورد. بعضی از مردم از رسیدن به کاروان شهدا ناامید شده و به سمت معراج حرکت میکنند تا در معراج به آنها برسند. در میان این جمعیت مادری با دو کالسکه کنار خیابان ایستاده تا راهی برای رفتن پیدا کند. بچهها از شلوغی جمعیت بیقراری میکنند. خودش را زهرا معرفی میکند و بچههایش را زینب و محمدحسن. زینب دوساله و محمدحسن دهماهه. با افتخار میگوید: بچههایم که به دنیا آمدند، بین چند اسم مردد بودیم. از حضرت آقا خواستیم اسم بچهها را بگذارند. ایشان محمدحسن و زینب را انتخاب کردند.
بچههایم را سرباز رهبری تربیت میکنم
زهرا میگوید: من امروز با دو بچه نوزاد برای تشییع شهدایی آمدهام که به دست صهیونیستها و ترامپ شهید شدهاند. فقط به عشق رهبرم آمدهام تا به رهبر شهیدم بگویم: خون شما اگر ریخته شده بچههای من ادامهدهنده راه شما هستند. ما سربازان شما را تربیت میکنیم. سربازان شما و سربازان سید مجتبی خامنهای را.
پدرهمسرم ساعتهای اول جنگ شهید شد
چند قدم آنطرفتر خانمی با پسرانش به سمت کاروان شهدا میروند. شاخه برگی در دست دارد که برای تبرک از کاروان شهدا برداشته است. خودش را سیده فاطمه وزیری معرفی میکند و میگوید: پدر همسر خودم، شهید محمود سلیمانی، جزو شهدایی است که در ساعات اولیه جنگ به شهادت رسیدند. لحظه افطار روز شنبه خبر شهادتشان را شنیدیم. همه زندگیاش وقف کارش بود؛ حتی زمان کوتاهی که پیش ما بودند.
پدربزرگم هر کاری میکرد برای اقتدار ایران بود
پسرها چشمشان به دهان مادر است ولی میخواهیم بدانیم چقدر از پدربزرگشان میدانند. سپهر کلاس پنجم ابتدایی است و میگوید: کارهایی که پدربزرگم میکرد برای اقتدار ایران بود،نه برای معروف شدن. کارهایش را برای رضایت شهدا انجام میداد. چنین آدمهایی هستند که میتوانند کشور ما را از دست ظالمین نجات دهند.
پیرزنی با پای بریس
سپهر و مادرش به دنبال کاروان دوستان پدربزرگش میروند. به سمت پیادهرو که میروم، خانم مسنی رامیبینم که پای راستش شبیه پای مصنوعی است. عروسش میگوید: به پایش برس بسته است. هر چه اصرار میکنم، پیرزن دل به حرفزدن نمیدهد. عروسش میگوید: برای مادر خیلی مهم بود که امروز حتماً در این مراسم شرکت کند.
ما عاشق شهادتیم
جمعیت به سمت معراج حرکت میکنند. دو پسر نوجوان شعار میدهند و مردم تکرار میکنند. امیرحسین آشتیانی ۱۴ سالش است ولی شجاعت یک مرد دنیادیده را دارد. میگوید: ما از چیزی نمیترسیم چون خدا با ماست. امامزمان (عج) با ماست. ترامپ اگر دلسوز بود، برای مردم خودش کاری میکرد. حسین موسی پناه دوست امیرحسین است. میگوید: ما عاشق شهادتیم. انگار حسم میگوید این حرفها را حفظ کردهاند تا وسط مراسمها بگویند. سؤال پیچش میکنم تا گاف بدهد و به خودم ثابت کنم که درست فکر کردهام. میپرسم: چرا باید شهید شوید؟ نباید بمانید تا خدمت کنی به این کشور؟ حسین در یک جمله جوابی میدهد که مجبور میشوم به اشتباهم اعتراف کنم. میگوید: امام حسین شهید شدند ولی خونشان ۱۴۰۰ سال است که پایدار مانده و راه ملت ایران را روشن نگه داشته است. پس شهادت، آدم جاودانه میکند.
سلام نظامی بانوی تهرانی به سرداران شهید
صحبتش که تمام میشود، دوباره شعارش را فریاد میزند و مردم به دنبالش تکرار میکنند. نزدیک غروب است ولی از ازدحام جمعیت کم نشده است. خودم را به پیادهرو میرسانم تا زودتر از کاروان شهدا به معراج برسم. خانمی کم حجاب را میبینم که دستش را به علامت سلام نظامی کنار سر گرفته و به شهدا ادای احترام میکند. پرچم ایران را دورش پیچیده و در دست دیگرش عکس رهبر شهیدمان را گرفته است. اسمش عهدیه کلهر است و میگوید: چون سردارهای مملکتم بودند، وظیفه داشتم سلام نظامی بدهم. من از اول به توان موشکی کشورم ایمان داشتم و حالا میخواهم بگویم پیروزی ما نزدیک است.
من را سیدعلی صدا کنید
نزدیک میدان بهشت که میشوم، پسربچه دوقلویی را میبینم که لباس نظامی به تن کردهاند. اسمشان محمدو مهدیار است. میپرسم این چه لباسی است که تن کردهاید؟ محمد میگوید: لباس سربازی. با تعجب میپرسم لباس سربازی کی؟ میگوید: لباس سربازی سیدعلی خامنهای. با تعجب از پدرشان میپرسم:اصلاً این بچهها میدانند سید علی خامنهای چه کسی بوده که حالا لباس سربازیاش را پوشیدهاند؟ پدر جواب میدهد: چرا ندانند؟! از روزی که حضرت آقا شهید شدند به من میگویند آنقدر ما را دیدار آقا نبردی تا شهید شدند.از آن روز مرتب به من و مادرشان میگویند که من را سیدعلی صدا کن.
امروز هر بچه و پیر و جوانی که میبینم باعث حیرتمان است. این بچهها کی آنقدر بزرگ شدهاند و بزرگ فکر میکنند را نمیدانم ولی خوب میدانم که رهبر شهیدمان خوب بچههایش را تربیتکرده است.
محمد فدایی رهبرم بود
کاروان شهدا وارد خیابان بهشت میشود. تلاش میکنم زودتر خودم را به معراج برسانم که چشمم به عکسی میافتد که خانمی روی دستش گرفته است. فدایی رهبر شهید محمد هدیه لو. از کارکنان بیت رهبری که در همان ساعات اولیه با حضرت آقا به شهادت رسیدند. خانمی که عکس را در دست گرفته خاله شهید است و از علاقه محمد به حضرت آقا میگوید. ارادتی که دوری آقا را تاب نیاورد. محمد فقط ۸ ماه بود که ازدواج کرده بود.
خواهر سه شهید و خاله دوشهیدم
خاله شهید هدیه لو با وجودی که پسرخواهرش فقط چند روز است شهید شده، برای تقدیر از سرداران شهیدمان آمده است؛ خصوصاً سردار شهید موسوی. میگوید: من خواهر سه شهید امینی بیات هستم. پسرخواهر دیگرم هم در جنگ شهید شده است. سردار موسوی که از همرزمان برادرانم بودند، سال گذشته به دیدار مادرم آمده بودند. حالا من وظیفه داشتم برای تشییع سردار موسوی خودم را برسانم.
سیدعلی ایستاده است
نزدیک اذان مغرب است که کاروان شهدا به معراج میرسند. مردم منتظرند که وارد معراج شوند و با شهدا خلوت کنند ولی برنامه عوض میشود. شهدا مستقیم برای تدفین به محلهای تعیین شده میروند. جمعیت تکان نمیخورد. مردم همچنان شعار حماسی میدهند: سید علی جان ملت است، سید علی جان نداده است. هر طرفی را که بنگری، سید علی ایستاده است. اشتباه گفتم؛ این شعار حماسی نیست. این باور قلبی همه ما است. پدری که ایستاده شهید شد، همیشه مراقب ماست. امروز ما برای عزاداری نیامدهایم. امروز فقط برای قدردانی آمدیم. قدردانی از فرماندهانی که ما را در تمام دنیا سربلند و عزتمند کردند. قدردانی از فرماندهانی که پرچم ایران را در دنیا بلند کردند. فرماندهانی که در ۸ ماه بعد از جنگ ۱۲ روزه چنان تدارکی برای مقابله با دشمن دیدند که توانستیم مقابل بت بزرگ آمریکا و صهیونیستها سینه سپر کرده و دنیا را متحیر کنیم .پایان پیام/#جنگ #رمضان#فرمانده#تشییع#عزت#اقتدار 05:23 - 21 اسفند 1404