این شعر تاریخ انقضا ندارد

پارچه بافی می‌کرد و بزازی. گاهی هم شعر می‌گفت. شعرهایش هم مثل بافته‌های کاشان جذاب بود و دلنشین. قصیده و غزل‌هایش آنقدر زیبا بود که دل شاه طهماسب را ربود و به دربار راه پیدا کرد. ولی از وقتی پسرش فوت کرد، ورق برگشت. شعرش بوی سوگ فرزند گرفت.
گروه زندگی:بعد از شعری که در غم جگر گوشه‌اش گفت، یک شب حضرت علی (ع) را در خواب دید. فرمودند: «محتشم! برای فرزند خود مرثیه گفتی، چرا برای نور چشم من نگفتی؟!» صبح که بیدار شد، به خوابش فکر می‌کرد. شب بعد همان خواب تکرار شد. دوباره خواب دید که حضرت علی (ع) فرمود: «برای فرزندم حسین مرثیه بگو!» محتشم گفت: فدایت شوم! چه بگویم؟! حضرت فرمودند که بگو: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است»

مصرعی که امام زمان(عج) به شعر محتشم اضافه کرد

محتشم بیدار شد مصرع دیگر در خاطرش بود. همان ساعت به برکت توجّه امیرالمؤمنین (ع) شروع کرد ادامه شعر را گفت تا به این مصرع رسید: «هست از ملال‌گر چه بری ذات ذوالجلال… »هر چه فکر کرد مصرع دیگر به خاطرش نمی‌رسید… چند روز گذشت، ولی یادش نمی‌آمد. تا اینکه شبی حضرت مهدی (عج) را در خواب دید که فرمودند: «او در دل است و هیچ دلی نیست بی‌ملال…» و شعرش کامل شد.
سالهاست که این شعر را بر در و دیوار و کتیبه‌ها می‌بینیم و در روضه‌ها می‌شنویم. انگار این شعر لوگوی اصلی محرم شده است. بعد از گذشت ۵۰۰ سال از سرودن شعر، هنوز تازه است و قدیمی نمی‌شود. وقتی این روایت را می‌خوانیم تازه به رمز و راز این شعر پی می‌بریم. راز جذابیت و تازگی شعر بعد ۵ قرن شاید این است که سفارش پدر بوده است در عزای پسر. آن هم چه پدر و پسری. علی که پادشاه دو جهان است و حسین بهانه خلقت. اما قصه این شعر محتشم کاشانی همینجا تمام نمی‌شود.
٦ MB

ماجرای خواب مقبل کاشانی و مرثیه‌خوانی مقبل و محتشم

بقیه داستان را از زبان مقبل کاشانی می‌شنویم: «یک سال زوار زیادی، از اصفهان برای زیارت عاشورا عازم کربلا شدند. من از لحاظ مالی فقیر بودم. به یکی از دوستان خود گفتم که می‌ترسم بمیرم و آرزوی زیارت سیدالشهداء در دلم بماند. دلش به حال من سوخت و من را هم راهی کربلا کرد. نزدیک گلپایگان راهزنان، شبانه به کاروان حمله کرده و دارو ندار همه را غارت کردند. برهنه و عریان وارد گلپایگان شدیم. بعضی قرض کردند و رفتند ولی من همانجا ماندم. نه وسیله رفتن داشتم و نه دل برگشتن. تا آنکه ماه محرم شد. حسینیه‌ای در آنجا بود که شبها شیعیان در آن عزاداری می‌کردند. من هم در حسینیه ماندم و شب و روز گریه می‌کردم. تا اینکه شب عاشورا شد، اشعاری را که سروده بودم خواندم. مردم به شدت گریه می‌کردند و حسابی غوغا شد.
همان شب در عالم رؤیا خواب دیدم مشرف شدم به کربلا و وارد صحن شدم. اذن دخول گرفتم که وارد حرم شوم. کسی مانعم شد. با دست اشاره کرد که برگرد، الان وقت زیارت کردن تو نیست. گفتم بنا نبود حرم جناب اباعبدالله الحسین (ع) مانعی داشته باشد. گفت: ای مقبل در این لحظه، حضرت زهرا (س) و مادرش خدیجه کبری (س) و مریم و حوا و آسیه و جمعی از حورالعین، با جمعی از انبیاء به زیارت آمده‌اند. کمی صبر کن، آن‌ها که فارغ شدند نوبت تو می‌شود. گفتم تو کیستی؟ گفت من از فرشته‌های حول حرم مطهر هستم که دائم برای زوار استغفار می‌کنم. پس در این لحظه دست مرا گرفت و در میان صحن می‌گرداند. جمعی را در صحن مقدس می‌دیدم که شباهت به اهل دنیا نداشتند. تا اینکه رسیدیم به موضعی که در آنجا محفلی بود آراسته، و جمعی موقر با خضوع و خشوع نشسته بودند، آن ملک پرسید: آیا اینها را می‌شناسی؟ گفتم نه، گفت اینها حضرات انبیاء هستند، که به زیارت حضرت سیدالشهداء (ع) آمده‌اند. آنکه در صدر مجلس نشسته، حضرت آدم ابوالبشر است و آنکه در طرف راست او نشسته، حضرت نوح است. در طرف چپش حضرت ابراهیم و آن یکی شیث است. پیامبران دیگر، ادریس، هود و صالح و اسماعیل و اسحاق و داود و سلیمان و کلیم الله و روح الله هستند.
در این لحظه دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمده، در حالتی که دو نفر زیر بغلهای او را گرفته بودند. پس همه انبیاء برخاستند و احترام گذاشتند. آن بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست. بعد از لحظه‌ای سر بلند کرد و فرمود: محتشم را بیاورید. پرسیدم این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم الانبیاء محمد مصطفی (ص) است. لحظاتی نگذشت که محتشم را آوردند. او مردی خوش سیما و کوتاه قد بود و عمامه ژولیده بر سر داشت. وارد که شد، تعظیم کرد و ایستاد. حضرت رسول اکرم (ص) فرمودند: ای محتشم امشب شب عاشوراء است، پیامبران برای زیارت فرزندم حسین (ع) آمده‌اند و می‌خواهند عزاداری کنند، برو بالای منبر و از اشعار دلسوز خود بخوان تا ما بگرییم.
به امر پیامبر اکرم (ص) منبری گذاشتند، و محتشم رفت در پله اول آن ایستاد، پیامبر(ص) اشاره کرد بالاتر برو، و در پله دوم ایستاد فرمود بالاتر برو تا آنکه در پله نهم منبر ایستاد حضرت فرمودند بخوان. حواسم را جمع کردم ببینم محتشم کدام بند مرثیه را میخواند که از همه دلسوزتر است، شروع کرد به خواندن این بند: کشتی شکست خورده طوفان کربلادر خاک و خون فتاده به میدان کربلاگر چشم روزگار بر او فاش می‌گریستخون می‌گذشت از سر ایوان کربلااز آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلامحتشم عرض کرد: یا رسول الله بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلا صدای پیامبر (ص) به ناله بلند شد و رو به انبیاء کردند و فرمودند:ببینید امت من با فرزند من چه کرده‌اند.آبی را که خدا بر سگ‌ها و گرگ‌ها و کفٌار مباح کرده، امت من، بر اولاد من حرام کرده‌اند.پس محتشم شروع کرد به این مرثیه: روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسارموجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوهابری به بارش آمد و بگریست زارزار
چون محتشم به این شعر رسید پیامبران همه بر سر می‌زدند، محتشم رو به پیامبران کرده و گفت: جمعی که پاس محملشان بود جبرئیل گشتند بی‌عماری و محمل شترسوار پیامبر (ص) فرمود: بلی این جزای من بود، که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد که پیامبر (ص) او را مرخص فرماید و از منبر به زیر آید. پیامبر اکرم (ص) فرمودند: محتشم هنوز دل ما از گریه خالی نشده است بخوان. محتشم شوقی پیدا کرد و به هیجان آمده که پیامبر (ص) میل دارد از اشعار او بگرید عمامه را از سر برداشت و بر زمین زد و با دستش اشاره کرد به طرف قبر سیدالشهداء (ع) و عرض کرد: یا رسول الله منتظری من بخوانم و بشنوی؟ اینجا نظر کن این کشته فتاده به هامون حسین توستوین صید دست و پا زده در خون حسین توستخاموش محتشم که دل سنگ آب شدمرغ هوا و ماهی دریا کباب شد فرشته‌ای صدا زد، محتشم پیامبر غش کرد، در این هنگام محتشم از منبر پایین آمد. وقتی رسول خدا (ص) به هوش آمد، ردای مبارک خود را به عنوان خلعت به او عطاء فرمود.
مقبل می‌گوید با خود گفتم: خاک بر سرت، ای بی‌قابلیت، این همه شعر و مرثیه گفته‌ای، حالا معلوم شد که پسند نشده. تو حاضر بودی و پیامبر (ص) اعتنا نفرمود به تو. محتشم را احضار فرمود و اشعارش را خواند و پیامبران گریه کردند و خلعت هدیه گرفت. خودم را خیلی سرزنش کردم. راضی بودم که زمین دهان باز کند و من در زمین فرو بروم. خواستم زودتر از صحن بیرون بروم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم. چون روانه شدم، و نزدیک درب صحن رسیدم، دیدم حوریه سیاه پوش، از حرم بیرون آمد و دوان دوان رفت خدمت پیامبر (ص) و عرض کرد یا رسول الله (ص) دخترت فاطمه (س) می‌گوید: چرا دل مقبل را شکستی، او هم برای فرزندم حسین مرثیه گفته است.

شعری که حضرت زهرا(س) از شنیدنش غش کرد

در این هنگام فرمود مقبل بیا، دخترم فاطمه (س) میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانی. مقبل می‌گوید از خوشحالی چیزی نمانده بود که جانم از بدنم برود. آمدم تعظیم کردم و رفتم بالای منبر. در پله اول ایستادم، حضرت نفرمود بالاتر برو فرمود بخوان.
فهمیدم میان من و محتشم، چقدر فرق است. با خود خیال می‌کردم که در مقابل آن مرثیه‌های دلسوز و پر گریه محتشم چه بخوانم. یادم آمد که واقعه شهادت را از همه بهتر به نظم آورده‌ام سه شعر خواندم و عرض کردم یا رسول الله: روایت است که چون تنگ شد بر او میدانفتاده از حرکت ذوالجناح از جولاننه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشتهوا ز باد مخالف چو قیرگون گردیدعزیز فاطمه از اسب سرنگون گردیدبلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاداگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
وقتی این شعر را خواندم، صدای شیون بلند شد، و پیامبر اکرم (ص) بر سر می‌زد و می‌گفت وا ولداه، که یک مرتبه حوریه‌ای صدا زد، مقبل بس است. فاطمه زهرا (س) روی قبر حسین (ع) غش کرد. مقبل میگوید از منبر فرود آمدم در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتی مرحمت می‌کردند، که پیش آشنایان، و پیش محتشم سرافراز می‌شدم. ناگهان دیدم از حرم مطهر، جوانی بی‌سر، و با بدن پاره پاره، بیرون آمد، و از حلقوم بریده فرمود: مقبل دلت نشکند، خلعت تو را هم خودم می‌دهم.انتهای پیام/
12:41 - 18 تیر 1403

11 إعادة النشر26 التفاعل
253٫1k من المشاهدات


27 الإجابة

‌صفا سلطانی ‌وش‌ صورة الملف الشخصي
@Safasv18 تیر 1403
بسیار عالی بود ممنون از شما

‌فتانه غلامی‌ صورة الملف الشخصي
@fgholami18 تیر 1403
تعليقًا على
اجرتون با سیدالشهدا...چه قلم زیبایی..به گمانم لطف و نظر اهل‌بیت ع با شماست. ان شاء الله

@Seyed31418 تیر 1403
تعليقًا على
یا حسین 😭😭

@user17120388084018 تیر 1403
تعليقًا على
با سلام چقدر متناسب و معنوی بود خدا خیرتان دهاد سپاسگزاریم

@user17097976225118 تیر 1403
تعليقًا على
بسمه تعالی/ با سلام و تشکر .بلی مقبل ترا با محتشم فرق/ زیاد است ومن اندر بحر جهل غرق/خدا را شکر کن چون من نبودی/وگرنه گوی سبقت می ربودی/ ز بی عقلان چون من در زمانت/ نمیداد این جهالت هیچ امانت/ ادامه دارد

@user17097976225118 تیر 1403
تعليقًا على
ادامه: تعقل کرده و خود بنده سازی __ بفهمی این جهان رانیست ارزش__ جز آن که آدمی در آن بورزش مطیع حق کند خود را همیشه __ کند اندر وجودش جهل ز ریشه __

تعليقًا على
صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسینمادر آب کجایی پسرت آب نخوردپدر خاک کجایی پسرت خاک نشد

‌Hossein‌ صورة الملف الشخصي
@htn02118 تیر 1403
تعليقًا على
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْن (ع)

تعليقًا على
اصلا حسین جنس غمش فرق میکتد با تشکر از نویسنده و قلم روان و تاثیر گذارشون

تعليقًا على
به سلیمان نبی از طرف مور سلامبه حسین از طرف وصله ی ناجور سلامگاش با عنایت سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام ما هم کربلایی بشیم.

@user17097976225118 تیر 1403
تعليقًا على
محمدمهدی دیدی تو درست بشو نیستی؟ « تعقل کرده و خود بنده سازی/ نباید هیچگه بر خود بنازی »/ لطفاََ افتاده را درنظر بگیرید . متکرم

@user17097976225118 تیر 1403
تعليقًا على
متشکرم را نیز متکرم نوشته ام ، لطفاََ اصلاح بفرمائید .خوب دیگر از مثل بنده غیر از این چه انتظاری می توان داشت؟ متشکرم .

@Basirat18 تیر 1403
تعليقًا على
ممنون از این روضه بیصدا اجرتون با خدا

‌9**4153‌ صورة الملف الشخصي
تعليقًا على
السلام علیک یا شيب الخَضیب. دیر سالی است که صید اهل حرم هستیم.

@Erfan_H18 تیر 1403
تعليقًا على
خیلی ممنونم ازتون حالمو خوب کردی خود ارباب حالتو خوب کنه😭

‌محسن فیضی‌ صورة الملف الشخصي
@Hajmohsen18 تیر 1403
تعليقًا على
السلام و علیک یا اباعبدالله الحسین( علیه السلام)

تعليقًا على
خدا خیرتان بدهد دلم برای امام حسین شکست

‌رضا حیدری ام‌ صورة الملف الشخصي
تعليقًا على
یا حسین ما را از گمراهی و هوای نفس نجات بده ،سخت گرفتاریم😭😭

‌رضا یاسین‌ صورة الملف الشخصي
@YasinReza18 تیر 1403
تعليقًا على
سلام سبحان الله . الله اکبر.