ظهر سیمون بولیوار؛ لحظهای که خانهای دو بار فروریخت
همهچیز بعد از یک «میرم انقلاب» عوض شد خانه هنوز در سکوت بعد از سحر بود که فائزه آماده رفتن شد. گفت «میرم انقلاب»! جملهای کوتاه که آن روز کسی رویش مکث نکرد، اما حالا ابتدای روایت زندگی دو خواهر شهیدی است که قصهشان خواندنی شده است.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خانه در سکوت سحر بیدار بود؛ سکوتی نرم که فقط صدای قاشقها آن را میشکست. بوی نان گرم و چای تازهدم در فضا میپیچید و پنجره نیمهباز، هوای خنک پیش از اذان را به داخل میآورد. مادر کنار سفره نشسته بود و دو دخترش، فاطمه و فائزه، دو سوی او؛ درست مثل بسیاری از سحرهای ماه رمضان. هیچکس نمیدانست که آن سفره، آخرین سحری است که مادر با هر دو دخترش مینشیند. اما انگار در هوای خانه، غمی نامرئی سرگردان بود؛ غمی که هنوز کسی معنایش را نمیفهمید.
دو دختری که بالهای مادر بودند
«عصمت محمدی» شش فرزند داشت؛ سه پسر و سه دختر. خانهاش همیشه با رفتوآمدها و صدای بچهها گرم بود. فاطمه، چهارمین فرزند، متولد ۱۳۶۴؛ زنی آرام و متین، مادر سه فرزند، برای بچهها کلاسهای قرآنی میگذاشت و آنها را به نماز و قرائت قرآن مقید کرده بود. هیأت کوچکی هم در خانهشان برپا میشد؛ محفلی ساده اما پر از صمیمیت که در آن از اهلبیت گفته میشد. فائزه، کوچکترین دختر، متولد ۱۳۶۸؛ پرجنبوجوش، خندان و فعال در بسیج و مسجد. صدای زیبای قرآنخوانیاش برای خیلیها آشنا بود. تازه یک سال و چهار ماه از ازدواجش گذشته بود و هنوز شور روزهای اول زندگی در نگاهش بود.مادر وقتی از دخترهایش می گوید، لبخند تلخی میزند: «هر دوشون از بچگی کار میکردن. هنردوست بودن. مرواریدبافی میکردن، کار خونه انجام میدادن… اما از همه مهمتر ایمانشون بود. خوشدل بودن، خوشاخلاق بودن..» چند روز قبل از حادثه حال مادر خوب نبود. اما هیچوقت تنها نماند؛ فاطمه میرفت، فائزه میآمد. هر دو برای مادر تکیهگاه بودند؛ یکی آرام و صبور، یکی پرانرژی و تندتند در رفتوآمد.
شبی که قرار شد پیش مادر بمانند
شب قبل از حادثه، فائزه و همسرش در خانه مادر ماندند. صدای انفجارهای چند روز قبل مادر را بیقرار کرده بود. همسر فائزه، علی مرادآبادی، آن شب را با جزئیات به یاد دارد: «سحر روز دهم بود. علیمحمد، برادرخانمم، تلویزیون را روشن کرد تا وقت اذان را بدانیم.»خانه آرام بود تا اینکه خبر شهادت «آقا» از تلویزیون پخش شد. صدای فائزه لرزید. دست همسرش را فشرد و اشک از چشمانش جاری شد. به اتاق رفت و پرسید: «بعد از آقا چه میشه؟» علی هر چه شنیده بود گفت: «شهید شدن… ولی خدای ایشون هست.» کمی با او حرف زد تا آرام شود.
تصمیمی ناگهانی
بعد از سحری و نماز صبح، تلویزیون اعلام کرد مردم خودجوش به سمت میدان انقلاب حرکت کردهاند. انگار چیزی در دل فائزه روشن شد. گفت: «بیا ما هم بریم.» علی قبول کرد. مادر گفت: «صبر کنید من هم بیام.» اما فائزه که آرام و قرار نداشت، گفت: «نه، ما میریم و زود برمیگردیم.» وقتی داخل ماشین نشستند، گریهاش گرفت. علی پرسید چرا مادر را همراهشان نبرده. گفت: «نمیخواستم اشکم رو ببینه.»
۱۰ دقیقه در میدان انقلاب
به میدان انقلاب که رسیدند، جمعیت انبوهی در سوگ بود. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که فائزه گفت: «برگردیم.» علی تعجب کرد. فائزه گفت: «الان وقت عزاداری نیست. شما باید برید محور ایست بازرسی، ما هم باید افطاری درست کنیم.» به خانه برگشتند، لباس عوض کردند و فائزه به حوزه ۱۰۴ رضوان رفت تا در آمادهسازی افطاری کمک کند. علی هم به ایست بازرسی رفت.
آخرین تماسها
چند ساعت بعد دو انفجار در شهر پیچید. هر دو بار فائزه زنگ زد و حال همسرش را پرسید. علی گفت: «زودتر برگرد… مادرها نگرانن.» فائزه گفت: «کارمون تموم شده… بهزودی میایم.» اما آن «بهزودی» هرگز نرسید.
وداعی که کسی نفهمید وداع است
در همان صبح، خواهر بزرگترشان راضیه هم به خانه مادر آمده بود. او میگوید: «وقتی رسیدم، دیدم فاطمه در سالن نشسته. همیشه وقتی میرسیدم بلند میشد، بغلم میکرد. اما آن روز اصلاً بلند نشد.» کنارش نشست. او را بوسید و گفت: «حالت خوب نیست؟» فاطمه آهی کشید: «نه، حالم خوب نیست.» دلش از شنیدن خبر شهادت آقا سنگین شده بود. چند ساعت بعد، فاطمه آماده شد که از خانه بیرون برود.راضیه خواهر بزرگتر میگوید: «دیدم آماده شده و دارد میرود. چیزی نپرسیدم.» فاطمه از خانه بیرون رفت. چند لحظه بعد دوباره در زد. گفت: «کلیدم را جا گذاشتم.» کلید را برداشت. راضیه پرسید: «کجا میروی؟» فاطمه گفت: «میروم پیش فائزه.» راضیه گفت: «مواظب خودت باش.» فاطمه گفت: «باشه.» و رفت، آن هم بدون خداحافظی!
بیمارستان
نزدیک ظهر، انفجاری مهیب سیمون بولیوار را لرزاند. خیلی زود خبر رسید که حوزه را زدهاند. مجروحها را به بیمارستان منتقل کرده بودند. راضیه همراه پدر و برادرزادهاش برای شناسایی رفت، نیاز به یک زن بود. راضیه میگوید: «تا اون روز هیچوقت مرده ندیده بودم.» با توسل به اهل بیت (ع) وارد سردخانه شد. هشت پیکر از زنان شهید را دید؛ زنانی که فقط برای درست کردن افطاری رفته بودند. دو نفرشان باردار بودند. در میان پیکرها، فائزه را شناخت. همسرش هم از گردنبندش او را شناخته بود. علی میگوید: «وقتی فهمیدم، انگار آسمون و زمین روی سرم خراب شد.» از حال رفته بود؛ وقتی به هوش آمد، پدر همسرش زیر بغلش را گرفته بود. گفت: «حاجآقا… دو تا داغ دیدین.» پدر آرام گفت: «پاشو… شهید دادیم.»
آرام گرفته در قطعه ۲۶
پیکرهای شهیدان فاطمه و فائزه محمدی نصرآبادی در قطعه ۲۶ بهشت زهرا آرام گرفتند؛ نزدیک مزار عموی شهیدشان و دخترعمویشان طاهره و دخترش عطیه؛ همانها که همراه چند خواهر بسیجی دیگر در همان حمله شهید شدند. مادر میگوید: «یه ردیف بینشونه… ولی برای من همهشون کنار همن.»هر بار که به قطعه ۲۶ میرود، میان مزارها میایستد و آرام میگوید: «دخترهام اینجا خوابیدن…» برای عصمت خانم، آن صبح هنوز تمام نشده؛ صبحی با بوی نان سحری، صدای دعا و نگاه شتابزده فائزه… صبحی که با یک جمله ساده شروع شد: «میرم انقلاب.» و با غروبی سنگین، برای همیشه در دل مادری جاودانه ماند.پیش از این خبرگزاری فارس در گزارشی با عنوانهای «مادر چهار فرزند که کلیپی برای شهادتش سفارش داد» و «راز شناسایی پیکر شهیدبیسر در اذان ظهر» به بیان سیره زندگی شهیدان طاهره محمدی نصرآبادی و عطیه اصلاحی پرداخته است.پایان پیام/ 06:53 - 25 فروردین 1405