مادر چهار فرزند که کلیپی برای شهادتش سفارش داد
پدرش در ترور منافقین شهید شد و خودش سالها ستون خانواده بود؛ دخترِ شهید و مادر چهار فرزند. اما روزی که خبر شهادت امام خامنهای رسید، طاهره نصرآبادی واکنشی نشان داد که هیچکس انتظارش را نداشت.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس؛ ساعت هنوز به اذان ظهر نرسیده بود. در پایگاه بسیج شهرک راهآهن، چند بانوی بسیجی مشغول کارهایشان بودند. بعضی آرام حرف میزدند، بعضی سکوت کرده بودند. چند ساعت قبل خبر شهادت «آقا» در شهر پیچیده بود و فضای همه جا سنگین شده بود. بعضیها اشک میریختند؛ اما طاهره نصرآبادی نه!یکی از دوستانش بعدها تعریف کرد: «خواستم بغلش کنم و با هم گریه کنیم. دستش را آرام روی سینهام گذاشت و مرا عقب زد. گفت: نیا جلو… من نمیخواهم گریه کنم. ما باید مقاومتر از این حرفها باشیم. الان وقت گریه نیست؛ برای عزاداری وقت زیاد داریم.»
بعد از ترور پدر؛ خواهری که شبیه پدر شد
طاهره نصرآبادی متولد دوازدهم فروردینماه سال ۱۳۵۶ بود؛ پنجمین فرزند یک خانواده هشتنفره؛ چهار دختر و دو پسر. هنوز کودکی بیش نبود که زندگیاش با حادثهای بزرگ گره خورد. سال ۱۳۶۱ پدرش در تهران به دست منافقین ترور شد. آن روزها طاهره چهار یا پنج سال بیشتر نداشت و خواهر کوچکش حتی پدر را هم ندیده بود.با این حال، طاهره بعدها برای همان خواهر کوچک، چیزی شبیه پدر شد. مراقبش بود، کنارش میایستاد و همیشه هوایش را داشت. خانواده میگویند از همان سالها حس مسئولیت در وجودش شکل گرفت؛ انگار خیلی زودتر از سنش بزرگ شد.
اصرار عجیب برای دور هم بودن در روزهای آخر
در خانه مادری هم همینطور بود. دست راست مادر بود و محور جمعهای خانوادگی. اگر قرار بود خانواده دور هم جمع شوند، این طاهره بود که تلفن به دست میگرفت و یکییکی همه را خبر میکرد؛ به مناسبتهای مختلف، روز مادر، روز پدر یا حتی بدون هیچ مناسبت خاصی. میگفت: «بیایید دور هم باشیم. آدم باید خانوادهاش را بیشتر ببیند.»زینب، خواهرش، تعریف میکند: «رفتارهایش در روزهای آخر خیلی فرق کرده بود. مدام تماس میگرفت و میگفت بیایید دور هم جمع شویم؛ میگفت همدیگر را بیشتر ببینیم.» خانواده بعدها وقتی به آن روزها فکر کردند، فهمیدند چقدر روی «با هم بودن» تأکید میکرد؛ انگار دلش میخواست خانه مادری شلوغ باشد و همه کنار هم باشند.
شبِ خبرهای ضدونقیض
طاهره در زندگیاش چهار دختر داشت؛ زهرا، انسیه، عطیه و نفیسه. عطیه و انسیه دوقلو بودند. عطیه همان دختری است که در روز حادثه همراه مادرش به شهادت رسید. خانهشان در محدوده شهرک راهآهن و حوالی المپیک تهران بود؛ همان حوالی پایگاه بسیجی هم قرار داشت که طاهره گاهی به آنجا میرفت؛ پایگاهی که ظهر دهم اسفند هدف حمله موشکی قرار گرفت.شب قبل از حادثه، وقتی در شهر خبرهای ضد و نقیض درباره شهادت رهبر انقلاب پیچیده بود، زینب با او تماس گرفت و با نگرانی گفت: «آبجی، میگن آقا شهید شده…» طاهره آرام جواب داد: «نه، خیالت راحت. آقا شهید نشده. دشمن دارد کار خودش را میکند. ما باید مقاوم باشیم.»«مقاوم باشید؛ خبرهای خوب در راه است»اما صبح روز بعد، وقتی خبر شهادت تأیید شد، این بار خود طاهره تماس گرفت. خواهرش پشت گوشی گریه میکرد. طاهره با همان لحن آرام همیشگی گفت: «گریه نکنید. مقاوم باشید. خبرهای خوبی در راه است. إنشاءالله ما پیروز میشویم.» چند ساعت بعد، حوالی ظهر، او در پایگاه بسیج شهرک راهآهن حضور داشت؛ همانجا که چند بانوی بسیجی کارهایشان را انجام میدادند و فضای سنگین شهر هنوز در چهرههایشان دیده میشد.
آخرین تصمیم؛ اول نماز، بعد رفتن
یکی از دوستانش که آن صبح همراهشان بود، بعدها گفت: «خانمی که آن روز خواهر طاهره و عطیه را به پایگاه رسانده بود، از این حادثه جان سالم به در برد. او میگفت: حدود یک ربع قبل از انفجار به طاهره گفتم بیایید برویم؛ باید بروم بنر را درست کنم و شما را هم به خانه برسانم. اما طاهره گفت: نه، وقت اذان است. من و عطیه نماز میخوانیم، بعد خودمان میرویم خانه. اگر الان بیایم، نماز اول وقت را از دست میدهم.»چند دقیقه بعد، حوالی ساعت دوازده و نیم، موشک به پایگاه اصابت کرد. ساختمان فرو ریخت و چند نفر زیر آوار ماندند. در این حمله ۱۳ نفر به شهادت رسیدند.
در میان پیکرهایی که بعدتر از زیر آوار بیرون آورده شدند، پیکر طاهره نصرآبادی هم بود؛ زنی که سالها ستون خانوادهاش بود. خواهری که برای خواهر کوچکترش نقش پدر را بازی کرده بود، مادری که چهار دختر را بزرگ کرده بود و کسی که همیشه تلاش میکرد خانواده را کنار هم نگه دارد.او از کودکی با داغ پدر بزرگ شد؛ پدری که قربانی ترور منافقین شده بود. سالها بعد، سرنوشت طوری رقم خورد که خودش هم در مسیری قدم گذاشت که پایانش شهادت بود.ظهر دهم اسفند در همان محلهای که سالها در آن زندگی کرده بود، زندگی طاهره نصرآبادی زیر آوار همان پایگاهی به پایان رسید که برایش محل حضور و خدمت بود. اما در ذهن خانوادهاش، تصویر او هنوز همان زنی است که تلفن را برمیداشت و میگفت: «بیایید دور هم جمع شویم…»پایان پیام/
08:31 - 1 فروردین 1405