من رای می‌دهم، چون پسرم اتیسم دارد!

من رای می‌دهم چون پسرم اتیسم دارد. چون می‌دانم اگر با صندوق‌های خالی، اقتدار و امنیت این مملکت خال بردارد،هزاران مادر نگران مثل من، برای یافتن داروهای ساده‌ای مثل تب‌بر و سرماخوردگی،راهی این مسیر پررنج می‌شوند.این تنها جایی است که نمی‌خواهم هیچ مادری درکم کند‌.
گروه زندگی؛ سمانه بهکام: «ولی من رای میدم. چون پسرم اتیسم داره.» همین‌که جمله‌ام تمام شد با ترمز محکم و ناگهانیِ راننده، همه هُل خوردیم سمت جلو. نمی‌دانم خشونت توی ترمزش به خاطر تعجب بود یا از مخالفت صریح و قاطعم با حرف‌هایش جا خورد. مسافران در حال نچ‌نچ داشتند خودشان را به عقب بر می‌گرداندند که راننده پنجره‌اش را پایین کشید تا صدای «گوسفند» گفتنش به ماشین جلویی برسد. از پنجره باز شده، سوز هوای بهمن‌ماه می‌خورد توی صورتم و مرا با خودش به بهمن پارسال می‌برد؛ وقتی که توی همین تاکسی‌های سبز رنگ نشسته بودم و بین انگشت‌هایمْ کاغذ آدرس داروخانه‌ای در کوچه پس کوچه‌های جنت‌آباد شمالی را فشار می‌دادم. یک واسطه به‌ ما اطمینان داده بود که آنجا ریسپریدون دارد؛ قرصی کوچکتر از عدس. اندازه نقطه‌ای که توی زندگی پسرم بین کلمه مرگ و زندگی فاصله می‌انداخت.
پسر دو ساله من، درکی از ارتفاع نداشت. این یک نوع کم‌حسی در اتیسم است. بدون آن قرص، ممکن بود خودش را از هر بالا بلندی به پایین پرتاب کند. آن سطح مرتفع می‌خواست مبل باشد یا قله‌ی سرسره‌ای در پارک. می‌توانست پشت‌بام خانه‌ای سه طبقه باشد یا پنجره باز ماشین در حال حرکت.وقتی به مقصد رسیدیم هوا تاریک شده بود. رفتم توی داروخانه خلوت. ناخودآگاه با صدای پایین‌تر از معمول از مرد پشت شیشه پرسیدم ریسپریدون دارید؟ مرد چند ثانیه‌ای به من نگاه کرد. انگار می‌خواست از دزاژ استیصال صورتم شناسایی‌ام کند که برای کدام حوزه روانپزشکی این دارو را می‌خواهم. منتظر جواب دستگاه خیالی دروغ‌سنجی‌اش نماندم. نسخه را از کیفم بیرون کشیدم و گفتم: «آقا بخدا برای همین کاغذ ۳۷۰ تومن پول ویزیت روانپزشک اطفال دادم. ثبت اینترنتی هم هست. می‌تونید کدملی بچه‌مو چک کنید. اتیسم داره.»
بغض اگر چهره داشت، در آن لحظه حتما شکل من بود. سراغ رایانه‌اش نرفت. فقط جوری با احتیاط و آهسته برگه قرص را روی پیشخان گذاشت که انگار داریم کوکائین رد و بدل می‌کنیم. تشکرکنان قرص را توی دستم فشار دادم. هنوز در خروجی را باز نکرده بودم که صدای مرد توی داروخانه پیچید: «خانم این آخریش بود. دیگه اینجا نیاین.» آنجا به اشک‌هایم اجازه ریختن ندادم. اما کمتر از یک هفته بعدْ دیگر دلیلی برای اختفای اضطرابم نداشتم و می‌شد راحت و رها گریه کنم. توی تاکسی بودم. قرص‌های تو برگه یا بهتر بگویم، روزهای آرامش خانه‌مان، تمام شده بود. صبح زود، کاسه‌ی چه کنم را برداشته بودم تا آن را سمت متصدی داروخانه سیزده آبان بگیرم. راننده، رادیو را برای اخبار ساعت هفت روشن کرد. گوینده اخبار، اول مطمئن‌مان کرد که اینجا تهران است؛ و صدا، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد جوری که انگار مخاطبش فقط خود خود من باشم متن اولین خبر را خواند: «دانشمندان ایرانی توانستند قرص ریسپریدون را بومی‌سازی کنند. ماده اولیه این دارو در لیست جدید تحریم‌ها علیه ایران قرار داشت. این دارو برای درمان و کنترل اتیسم به کار می‌رود...»
نه صورتم را پوشاندم و نه صدایم را پایین آوردم. اشک شادی که پنهان کردن ندارد. شیرین‌تر این که تنها بیست روز بعد، همسرم با سه برگه ریسپریدون از داروخانه‌ی محله‌مان به خانه آمد.من رای می‌دهم چون پسرم اتیسم دارد. چون می‌دانم اگر با صندوق‌های خالی، اقتدار و امنیت این مملکت خال بردارد، هزاران مادر نگران مثل من، برای یافتن داروهای ساده‌ای مثل تب‌بر و سرماخوردگی، راهی این مسیر پررنج می‌شوند. این تنها جایی است که نمی‌خواهم هیچ مادری درکم کند‌.صدای بوق ممتد راننده مرا به بهمن ۱۴۰۲ و حوالی انتخابات برگرداند. زنی با غیظ داشت راجع به چای دبش و قیمت گوشت و شاسی‌بلندهای نماینده‌ها حرف می‌زد. پسر جوان کنارش که نگاه خیره‌ی معذب‌کننده‌ای به یقه‌ی باز زن داشت، در تایید حرفش گفت:«ای بابا شانس نداریم. شانس گوسفندای سوییسی از ما بیشتره»
خواستم بگویم، اتفاقا خیلی از مردمان سرزمین‌های جنگ‌زده‌ی اطرافمان رفتند سوئیس؛ منتها مثل گوشت گوسفندی، قلب و چشم و کلیه‌شان با قاچاق اعضای بدن رفت توی فریزرهای اروپا، نه مراتع سرسبزش! اما نمی‌شد. چون هم به مقصد رسیده بودم و هم بعید بود پسرک خبری از آمار شهروندان ربوده شده یا مفقود شده‌ی لیبی و عراق و سوریه، در خلال جنگ‌های داخلی‌شان داشته باشد.معلوم است که ندارد. اصلا چرا باید داشته باشد؟ او که مثل من کودک بدون کلامی ندارد، که ربایش و گمشدگی بشود جزو ده خطر اول زندگی فرزندش.در را که برای پیاده شدن باز کردم از راننده پرسیدم: «این عبارت «آهسته ببندید» که زیر دستگیره نوشته رو خودتون میدید بزنن یا سازمان تاکسی‌رانی برای همه ماشینا میزنه؟» راننده که انگار سر درد و دلش باز شده باشد گفت: «نه خواهر من! خودم زدم. خون دل خوردم تا این ماشینو خریدم. مردم مراعات نمی‌کنن که! باید خودم حواسم بهش باشه. به امید این و اون باشیم که کلاه‌مون پس معرکه‌ست.» با خنده‌ام تاییدی نثارش کردم و گفتم: «چقدر خوبه آدم به چیزی که مال خودش می‌دونه تعلق و تعصب داشته باشه، حالا چه ماشینش باشه، چه وطنش!»#انتخابات_مجلس #وطن #من رای می دهم #اوتیسم
11:06 - 11 اسفند 1402

4 بازنشر14 واکنش
22٫9k بازدید



6 پاسخ

@mehrdad1333311 اسفند 1402
در پاسخ به
کاربر علیزادهتو رای دادی ولی به روحانی ایدئولوژی احمقانه آن ایدئولوژی مذاکره برای مذاکره بود که هزنیه اش را ملت دادن و جیب کاسبان مذاکره را پر کرداگر رای بی فایده بود که اینهمه اقدامات مثبت در این دورت اتفاق نمی افتاد

@user17082613474011 اسفند 1402
در پاسخ به
آقای حسین کاظمی نگران نباش،این سعه صدر فارس در انتشار نظرات هم مثل صدا و سیماس که دم انتخابات فضای باز گفتگو رو ایجاد میکنهوگرنه،ادمین فارس،دوستان و همفکران شما هستن که توانایی تحمل نظر مخالفی رو ندارنبعد انتخابات همه نظرها گزینش میشه

تصویر نمایه‌ی ‌مهدی زارع‌
@Mehdizare11 اسفند 1402
در پاسخ به
عالی بود

تصویر نمایه‌ی ‌جاده مارپیچ‌
@WavyRoad12 اسفند 1402
در پاسخ به
انشاءالله نمایندگانی روی کار بیایند از جنس مردم و برای مردم کار کنند و صرفا آمار سازی و خبر درمانی نکنندمشکلاتی که درخدمت به معلولان درزمین مانده راعملیاتی کنندمثل اجرای ماده27 قانون حمایت ازمعلولین،واردات و توزیع عادلانه داروها و لوازم پزشکی مخصوص بیماران نادر.ان شاء الله.#ایران_مقتدر#ایران_قوی

@Gasemi12 اسفند 1402
در پاسخ به
حسین کاظمی چرا هر کی مثل تو فکر نمی کنه بلاک می کنی😁