پیشنهاد پناهندگی در آلمان را با یک جمله رد کرد

گاهی بهترین سوژه‌ها درست وسط شلوغ‌ترین خیابان‌ها پیدا می‌شوند. زن ایرانی که برای شرکت در مراسم تشییع رهبر شهید ایران از آلمان به تهران آمده بود، از روزهایی روایت کرد که پیشنهاد پناهندگی را نپذیرفت و ترجیح داد خانه‌اش را به اروپا نفروشد.
گروه علم و پیشرفت خبرگزاری فارس، جلوی دانشگاه تهران، موج جمعیت لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت. مردمی که برای تشییع رهبر شهید ایران آمده بودند، در صف‌هایی طولانی و با پرچم‌ها و پلاکاردهایشان، به سمت میدان انقلاب حرکت می‌کردند. درمیان این همه دویدن و غوغا، روی لبه سنگی جدول، زنی نشسته بود که نگاهش با بقیه فرق داشت. خستگی از سر و روی‌شان می‌بارید و چشمانش پر از بغضی سنگین بود که انگار مدتهاست دویده تا به این‌جا برسد و حالا وقت باریدنش است. قدم‌هایم را تند کردم. حس خبرنگاری‌ام می‌گفت پشت این چهره، قصه‌ای فراتر از یک حضور ساده نشسته است. رفتم و با کمی فاصله کنارش نشستم. چند کلمه‌ای تعارف و احوالپرسی ساده کافی بود تا یخ فضا بشکند. وقتی لحن و لهجه‌اش را شنیدم، فهمیدم فرسنگ‌ها دورتر از این خیابان زندگی می‌کند؛ از آلمان آمده بود. در دلم گفتم: «دیگر یک خبرنگار از یک میدان شلوغ چه می‌خواهد جز چنین سوژه‌ای؟»خودم را معرفی کردم و پرسیدم اجازه دارم چند دقیقه‌ای گفتگو کنیم؟ با اشتیاق قبول کرد. فهمیدم او در تمام روزهای تنهایی‌اش در آلمان، به سهم خودش یک «رسانه» برای وطن بوده است.

خاک ایران مثل قلبم است

از روزهای رفتنش گفت؛ روزهایی که فکرش را هم نمی‌کرد ورق این‌طور برگردد: «قبل از شروع جنگ رفتم آلمان تا به بچه‌هایم سر بزنم. اما مدتی بعد، آتش جنگ روشن شد. می‌خواستم بلافاصله برگردم، اما دولت آلمان به بهانه‌های مختلف سنگ‌اندازی می‌کرد و اجازه خروج نمی‌داد. می‌خواستند به هر قیمتی مرا آنجا نگه دارند. حتی رسماً پیشنهاد دادند که بیا درخواست پناهندگی بده. نگاهشان کردم و گفتم این آرزو باید به دل شما اروپایی‌ها و آلمانی‌ها بماند که یک ایرانی وسط جنگ بیاید و پناهنده شما بشود. یک مشت از خاک کشورمان از تمام قاره شما باارزش‌تر است.»کمی جابه‌جا شد و با دست به جمعیت اشاره کرد. میان کلامش آمدم و سوالی را پرسیدم که شاید دغدغه خیلی از جوان‌ها باشد: «چرا نماندید؟ این روزها خیلی‌ها می‌گویند زندگی در ایران سخت شده، گرانی است و شرایط اقتصادی امان آدم را می‌برد. چرا ترجیح ندادید همان‌جا یک زندگی آرام و بی‌دغدغه بسازید؟»پاسخش محکم‌تر از آن بود که فکرش را می‌کردم: «من این وطن را دوست دارم. آدم هر جای دنیا که برود، مهمان است؛ اما اینجا در مملکت خودم، صاحبخانه‌ام. حتی اگر شرایط اقتصادی‌ام اینجا به صفر برسد، ارزشش برای من از صدِ آنجا بیشتر است. فکر نکنید آنجا بهشت برین است؛ این یک توهم بین بعضی از جوان‌هاست. در اروپا باید چند برابرِ اینجا زحمت بکشی و در نهایت درآمد کمتری به دست بیاوری. نه از استراحت خبری هست و نه آرامش زندگی‌اش با ایران قابل مقایسه است.»
نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «بعضی‌ها تصور می‌کنند هرکس پا از ایران بیرون می‌گذارد، دین و وطنش را همان فرودگاه جا می‌گذارد و می‌رود. اما من وطن‌دوستی، ایمان و ارادت به حضرت آقا را در دل بچه‌های برلین و هامبورگ دیدم. خاک وطن برای من مثل قلبم است؛ اگر بگویند در آلمان بمان، انگار می‌گویند قلبت را دربیاور و بدون قلب زندگی کن.»

اقتدار؛ رمز افتخار در غربت

حرف به نام رهبر شهید رسید؛ از او پرسیدم وقتی در غربت بودید، چه ویژگی خاصی در ایشان باعث می‌شد که به ایرانی بودنتان افتخار کنید؟ بغضش سر باز کرد و گفت:«اقتدارش. الان دیگر حتی دشمنانش هم به این نتیجه رسیده‌اند که مقتدرترین رهبر دنیا بود. اول ایمانش و بعد همین ایستادگی‌اش؛ هیچ‌وقت بازیچه بازی‌های سیاسی، جنگ، مسائل اقتصادی یا فشارهای خارجی نشد. من همیشه درباره ایشان می‌گویم: مهربان‌ترین پدر، مقتدرترین رهبر، آقا سیدعلی خامنه‌ای عزیز. من جانم را برایش می‌دادم. حالا هم راهشان ادامه دارد. خودشان رفتند، اما مسیر مشخص است و ما گوش به فرمان و مطیع امر آقا سیدمجتبی خامنه‌ای هستیم.»وقتی از نحوه شنیدن خبر شهادت حضرت آقا پرسیدم، چشم‌هایش سرخ شد: «در آلمان بودم. اخبار را دیدم و بعد اینستاگرام را باز کردم؛ دیدم تمام صفحه‌ها پر شده از عکس آقا. باورم نمی‌شد. شوکه شده بودم. از خانه زدم بیرون و توی خیابان فقط جیغ می‌زدم. روزهای اول، صبح تا شب در خلوت خودم گریه می‌کردم، چون هنوز نتوانسته بودم جمع خودم را پیدا کنم...»

جهاد در دل برلین و هامبورگ

حرفش که به کلمه «جمع» رسید، تازه اصل ماجرا روشن شد. پرسیدم: «جمع؟ چه جمعی؟»در تمام آن ماه‌هایی که دولت آلمان به بهانه‌های مختلف مانع بازگشتش می‌شد، او و دوستانش بیکار ننشسته بودند و یک جریان جهادی پرشور راه انداخته بودند.حالا با غرور از آن روزها می‌گفت: «تمام برنامه‌های ما بعد از شهادت، تجمعاتمان بود. در زمان جنگ یک تجمع بزرگ ضد جنگ راه انداختیم؛ یک فراخوان عمومی که بچه‌ها از تمام شهرهای آلمان خودشان را به برلین رساندند و برنامه‌ای فوق‌العاده باشکوه شد. بعد از آن هم در دوسلدورف و هامبورگ تجمع داشتیم که خودم در هامبورگ پای کار بودم. بچه‌ها واقعاً با دل و جان برای وطن مایه می‌گذاشتند.»ادامه داد: «بچه‌ها نمایشگاه شهدای میناب را برپا کرده بودند. بعضی از مخالفان و براندازها می‌آمدند و بی‌احترامی و فحاشی می‌کردند، اما بچه‌های ما با صبوریِ عجیبی فقط گوش می‌دادند، با آرامش نگاهشان می‌کردند و بعد از گفتن دو جمله منطقی، بحث را تمام می‌کردند. یک نکته جالب هم بگویم؛ همه کسانی که در تجمعات ما شرکت می‌کردند محجبه نبودند، اما یک خانم غیرمحجبه اصرار عجیبی داشت که در راهپیمایی، حتماً عکس نوه حضرت آقا را دستش بگیرد.»

پاسخ مرد آلمانی

در میان خاطراتش از یک شهروند آلمانی یاد کرد که پای ثابت تجمعات ایرانی‌ها شده بود: «یک روز از او پرسیدم انگیزه‌ات چیست؟ این جنگ و این مسائل مربوط به ما ایرانی‌هاست، شما چرا می‌آیی؟ حرفی زد که هنوز به یادم مانده؛ گفت: "برای اینکه ایران در مقابل کل دنیا مظلوم واقع شده و تنها کشوری است که شجاعت داشته و توانسته روبه‌روی آمریکا بایستد.»البته وضعیت آن‌طور هم که از دور به نظر می‌رسد فانتزی نبوده؛ او با لحنی طنزآمیز و کنایه‌آلود از فضای سنگین تجمعات گفت: «آنجا مثل وطن خودمان نیست که راحت شعار بدهی و امنیت داشته باشی. هر وقت ما جمع می‌شدیم، طرفداران «سس خرسی» (سلطنت‌طلب‌ها و مخالفان) هم اطراف ما جمع می‌شدند. حرفی برای گفتن نداشتند و کارشان فقط بی‌احترامی و فحش‌های رکیک بود. ما هم سکوت می‌کردیم، فقط عکس حضرت آقا و عکس شهدا را رو به چشم‌هایشان می‌گرفتیم و رد می‌شدیم.»سؤال آخر را گذاشتم برای یک فرض؛ فرضی که اگر محقق می‌شد، زیباترین پایان بود: «اگر همین حالا حضرت آقا را می‌دیدی، به ایشان چه می‌گفتی؟»بغض سنگینی که از ابتدای گفتگو در گلویش سنگینی می‌کرد، بالاخره شکست. اشک‌هایش سرازیر شد و با صدایی لرزان گفت: «می‌گفتم آقا... می‌میرم برایتان. شما چه کردید؟ شما در این سال‌ها با این دنیا چه کردید که یک ملت این‌طور عاشقانه برایتان قدم برمی‌دارند و دست از شما نمی‌کشند؟»مصاحبه تمام شده بود، اما او همچنان به دریای جمعیتی که در خیابان انقلاب موج می‌زد نگاه می‌کرد؛ زنی که فرسنگ‌ها دور از وطن، هویتش را حفظ کرده بود و حالا در روز وداع، خودش را به خانه رسانده بود تا در شلوغ‌ترین نقطه پایتخت، آرام بگیرد.#بدرقه_آقای_شهید_ایران #رهبر_شهید
10:21 - 18 تیر 1405
علم و پیشرفت