نامه‌ای که یک کارگر پس از سقوط از داربست به «روحانی» نوشت

یک حادثه در محل نصب داربست تبلیغاتی، زندگی رحمان خان‌جانی را تغییر داد؛ برق‌گرفتگی و سقوط از ارتفاع او را با آسیب شدید دست‌ها و سال‌ها درمان و سختی معیشت روبه‌رو کرد. رحمان پس از این حادثه نامه‌ای برای حسن روحانی نوشت؛ نامه‌ای که به گفته خودش، هنوز بی‌پاسخ مانده است.
گروه آسیب‌های اجتماعی خبرگزاری فارس؛ دست‌های رحمان خانجانی دیگر شبیه دست‌های یک کارگر نیستند؛ دست‌هایی که روزی ابزار اصلی زندگی‌اش بودند، حالا خودشان به یادگار تلخ یک حادثه تبدیل شده‌اند.انگشت‌ها جمع شده‌اند و به‌سختی باز می‌شوند. کف دست به بافت‌های اطراف چسبیده و حرکت طبیعی دست‌ها از بین رفته است. یکی از دست‌ها تقریباً از کار افتاده و دست دیگر تنها مقدار محدودی توان حرکت دارد.رحمان وقتی از دست‌هایش حرف می‌زند، نه از یک درد ساده، که از زندگی‌ای می‌گوید که همراه همان دست‌ها تغییر کرده است. «کف دستم به انگشتام چسبیده. می‌خوام بازش کنم، کش میره...»بعد از مکثی کوتاه، درباره دست دیگرش می‌گوید: «تاندوم نداره.»پشت همین چند کلمه، داستان سال‌ها کار و تلاش مردی قرار گرفته که حالا برای انجام ساده‌ترین کارها هم با محدودیت روبه‌روست.رحمان خانجانی متولد ۱۳۶۹ و ساکن بخش لشت‌نشای گیلان است. متأهل است و دو فرزند دارد؛ یکی ۱۳ ساله و دیگری کودکی خردسال. خانه‌اش اجاره‌ای است و زندگی‌اش، مانند بسیاری از کارگران و شاغلان فصلی، به دسترنج روزانه‌اش وابسته است.خودش بهترین توصیف را برای گذشته‌اش دارد: «آچار فرانسه بودم.»کشاورزی می‌کرد، جوشکاری می‌کرد، داربست می‌بست و هر کاری که بلد بود انجام می‌داد. مهم نبود کار چه باشد؛ مهم این بود که بتواند از آن درآمدی برای خانه به دست بیاورد. اما سال ۱۳۹۶، یک حادثه در چند ثانیه همه‌چیز را تغییر داد.پنج متر فاصله تا یک زندگی متفاوترحمان آن روز مشغول جمع‌آوری لوله‌های داربست در محلی بود که برای تبلیغات انتخاباتی حسن روحانی رئیس جمهور اسبق کشورمان استفاده می‌شد. لوله داربست به سیم فشار قوی نزدیک شد. برق گرفتش.
رحمان از ارتفاع حدود پنج متری به زمین افتاد.بعد از حادثه، او را به بیمارستان منتقل کردند. ابتدا حدود ۲۸ روز در رشت بستری بود و سپس برای ادامه درمان به تهران رفت و حدود دو ماه و نیم دیگر را نیز در بیمارستان گذراند.وقتی مجموع این روزها را به یاد می‌آورد، می‌گوید: «نزدیک سه ماه و نیم فقط بیمارستان خوابیدم.»سه ماه و نیم بستری بودن برای هر کسی دشوار است؛ اما برای کسی که درآمدش از کار روزانه می‌آید، این مدت معنای دیگری دارد. سه ماه و نیم یعنی سه ماه و نیم کار نکردن. سه ماه و نیم یعنی درآمد نداشتن و در عین حال، هزینه‌های زندگی و درمان همچنان ادامه داشتن.حادثه تمام شد؛ اما زندگی رحمان هنوز درگیر آن است، برق‌گرفتگی در همان روز تمام شد، اما آثار آن هنوز در زندگی رحمان جریان دارد. یکی از دست‌هایش تقریباً از کار افتاده است و دست دیگر نیز به‌شدت آسیب دیده و انگشت‌هایش جمع شده‌اند و باز نمی‌شوند.تاندون‌ها آسیب دیده‌اند و چسبندگی بافت‌ها، حرکت دست را محدود کرده است.برای ترمیم دست‌ها، یک عمل کافی نیست. خودش از چند مرحله درمان و جراحی صحبت می‌کند؛ جراحی‌هایی که هزینه‌های سنگینی دارند و هر مرحله ممکن است او را دوباره برای مدتی از کار بیندازد.اینجاست که مشکل رحمان فقط «هزینه درمان» نیست.مشکل، هزینه زندگی در دوران درمان هم هست.
او می‌گوید: «همه بهم می‌گن چرا دستاتو درست نمی‌کنی؟ می‌گم کلی پول می‌خواد.»وقتی درباره هزینه‌ای در حدود صد میلیون تومان صحبت می‌شود، رحمان به یک نکته مهم اشاره می‌کند؛ حتی اگر پول عمل فراهم شود، بعد از عمل باید بستری و استراحت کند. و این یعنی دوباره کار نکردن. دوباره بی‌درآمد شدن و دوباره نگرانی برای مخارج خانه. «من باید بخوابم، دیگه نمی‌تونم کار کنم. زندگی خرج داره.»رحمان در یک دوراهی سخت گرفتار شده است.از یک طرف، دست‌هایش نیازمند درمان است. از طرف دیگر، زندگی خانواده‌اش به کار کردن او وابسته است. اگر دست‌هایش را عمل کند، باید مدتی کار نکند. اگر عمل نکند، نمی‌تواند توان گذشته‌اش را به دست بیاورد و در هر دو حالت، فشار روی زندگی او و خانواده‌اش باقی می‌ماند.این همان جایی است که نبود امنیت شغلی و پوشش بیمه‌ای مناسب، خودش را نشان می‌دهد. برای کسی که در مشاغل فنی، کشاورزی، روزمزدی یا فصلی کار می‌کند، سلامت جسمی مهم‌ترین سرمایه است. وقتی این سرمایه در یک حادثه آسیب می‌بیند، اگر پشتوانه‌ای برای جبران درآمد از دست‌رفته و تأمین هزینه درمان وجود نداشته باشد، فرد به‌سرعت در معرض مشکلات اقتصادی قرار می‌گیرد.رحمان هم دقیقاً در چنین شرایطی قرار گرفته است. او بیمه درمان روستایی دارد، اما بیمه‌ای که بتواند تمام بار هزینه‌های درمان، ازکارافتادگی و کاهش درآمدش را پوشش دهد، ندارد. حادثه برای او فقط دست‌هایش را نگرفت؛ بخشی از امنیت اقتصادی خانواده‌اش را هم با خود برد.
۳ MB
با همه اینها، رحمان هنوز کار می‌کند. شاید این قسمت از داستان او از همه عجیب‌تر باشد. دست‌هایی که به‌سختی باز می‌شوند، هنوز باید کار کنند.در فصل کشاورزی، پشت دستگاه برنج‌بر می‌نشیند و برای دیگران کار می‌کند.می‌گوید: «پشت کمباین برنج‌بر هم دارم برنج می‌برم.» داربست هم کار می‌کند. هر کاری که بتواند نه از روی انتخاب؛ از روی ناچاری.زندگی هزینه دارد و رحمان نمی‌تواند منتظر بماند تا روزی برسد که دست‌هایش کاملاً درمان شوند. او باید امروز برای خانواده‌اش درآمد داشته باشد. همین است که مردی با چنین آسیب شدیدی، دوباره به کار برمی‌گردد.وقتی از سختی کار با این وضعیت جسمی پرسیده می‌شود، باز هم همان جمله را می‌گوید: «بتونم یه خرجی دربیاد دیگه... توکل به خدا.»دو فرزند، یک خانه اجاره‌ای و درآمدی که کفاف نمی‌دهد و رحمان پدر دو فرزند است. یک فرزند ۱۳ ساله دارد و یک کودک خردسال که هنگام انجام این گفت‌وگو حدود هشت ماهه بوده است. خانه‌اش اجاره‌ای است و درآمدش محدود است و هزینه درمانش سنگین.او تحت پوشش بهزیستی قرار دارد و ماهانه حدود چهار میلیون و دویست هزار تومان دریافت می‌کند؛ مبلغی که در برابر هزینه‌های زندگی یک خانواده و هزینه‌های چندمرحله‌ای درمان، فاصله زیادی با نیاز واقعی او دارد و رحمان حتی برای دریافت وام مربوط به خرید کمباین هم مدت‌هاست در انتظار مانده است.
می‌گوید از همان سال اولی که تحت پوشش بهزیستی قرار گرفت، برای این تسهیلات ثبت‌نام کرده و بارها پیگیری کرده است. اما پاسخ، همان پاسخ تکراری بوده: «بودجه نمیاد.»داستان رحمان فقط داستان یک برق‌گرفتگی نیست.داستان مردی است که وقتی سالم بود، کار می‌کرد و زندگی‌اش را می‌چرخاند؛ اما وقتی حادثه اتفاق افتاد، ناگهان معلوم شد پشت این کار و تلاش روزانه، چه امنیت شکننده‌ای قرار دارد. کارگران و شاغلان مشاغل فصلی و غیررسمی، تا زمانی که سالم هستند، می‌توانند هزینه زندگی را از دسترنج خود تأمین کنند.اما حادثه که اتفاق می‌افتد، همه‌چیز تغییر می‌کند. درآمد قطع می‌شود و هزینه درمان بالا می‌رود و توان کار کاهش پیدا می‌کند و و اگر پوشش بیمه‌ای و حمایت اجتماعی کافی وجود نداشته باشد، خانواده هم همراه فرد آسیب‌دیده وارد بحران می‌شود و رحمان نمونه‌ای از همین وضعیت است.وقتی از رحمان پرسیدم چه می‌خواهی، جوابش بیشتر از اینکه درخواست باشد، آرزوست: «اگه بشه یه تغییری تو خودم ایجاد بدم، اصلاً نیازی به کسی نداشته باشم.»
می‌خواهد به جای اینکه هر ماه چشم‌انتظار کمک باشد، دوباره بتواند با دسترنج خودش زندگی کند.رحمان ماجرای محل حادثه را هم فراموش نکرده است. او می‌گوید حادثه در محل تبلیغات انتخاباتی حسن روحانی اتفاق افتاد و پس از آن برای آقای روحانی نامه‌ای نوشته و درخواست کمک کرده است. اما به گفته خودش، این پیگیری نتیجه‌ای نداشته است.امروز او با دست‌هایی که دیگر توان گذشته را ندارند، پشت دستگاه برنج‌بر می‌نشیند و کار می‌کند. شاید برای کسی که از بیرون نگاه می‌کند، فقط یک کارگر در فصل برداشت برنج دیده شود.اما پشت این تصویر، مردی ایستاده که از یک حادثه شدید جان سالم به در برده، ماه‌ها در بیمارستان بوده، با معلولیت دست‌وپنجه نرم می‌کند، توان مالی جراحی‌هایش را ندارد، خانه‌اش اجاره‌ای است و با این حال هنوز حاضر نیست دست از کار بکشد.
۴ MB
شاید تلخ‌ترین تصویر داستان رحمان همین باشد: دست‌هایی که باید برای ساختن زندگی کار کنند، حالا برای دوباره توانمند شدن به کمک نیاز دارند و در میان همه این سختی‌ها رحمان هنوز کار می‌کند. هنوز تلاش می‌کند، هنوز امید دارد و می‌گوید: «توکل به خدا.»
07:47 - 7 شهریور 1405

0 بازدید