وقتی «جنرال سلیمانی» در کربلا به کمکم آمد

برخی حتی پس از رفتن، نامشان پررنگ‌تر می‌شود. سردار سلیمانی هم از همان‌هاست؛ کسی که در بزنگاه‌های بزرگ و لحظه‌های ساده معنا می‌آفریند و حتی نامش عزت، امنیت و آرامش می‌آورد.
به گزارش خبرگزاری فارس؛ خاطراتش از روزهای سخت و تصمیم‌های بزرگ تا لحظه‌های ساده زندگی، همچنان زنده‌اند. آنچه می‌خوانید، چند پرده از خاطرات من است؛ خاطراتی که بی‌واسطه و باواسطه، در نسبت با سردار سلیمانی برایم شکل گرفت.
پرده اول: نامش در کربلا به من عزت داددی‌ماه سال 93، به وقت اربعین، سردار و مدافعان حرم، داعش را که تهدید به هتک حرمت حرم اباعبدالله کرده بود را به عقب رانده‌اند و اطمینان داده‌اند که مراقب زائران امام حسین‌(ع) هستند و ما لبیک‌گویان نه فقط از ایران، بلکه از هر جغرافیایی که عشق حسین(ع) در آن جاری است راهی عراق می‌شویم؛ سوز و سرمای استخوان‌سوز هم بر کسی اثر ندارد. بعد از چند روز پیاده‌روی که خودش روایتی جداست، به کربلا می‌رسیم. بار و بنه خودم و مادرم که تب‌دار و ناخوش‌احوال است، بر شانه‌ام سنگینی می‌کند. هم‌کاروانی‌هایمان را هم گم کرده‌ایم. نمی‌دانم از کجا باید بروم؛ مضطرب و دست‌وپابسته‌ام.بین جمعیت عزادار، با مادری بیمار در میان موج آدم‌ها گیر کرده‌ام نگاه عاجزانه‌ام سوی حرم است به همان سو که جمعیت بر سر و سینه می‌زند، می‌خروشد و می‌رود. گله می‌کنم نمی‌دانم، شاید واگویه می‌کنم هر چه که هست مضطر شده‌ام و نمی‌دانم باید چکار کنم که ناگهان مردی قوی‌هیکل با لباس نظامی و درجه‌هایی بر سردوش که نمی‌شناسم، روبه‌رویمان ظاهر می‌شود. با فارسی و عربی شکسته، حرف می‌زنیم و می‌گویم که گم شده‌ایم و اینکه من فقط اسم هتل را می‌دانم و بس.
کوله‌ها و کیسه‌خواب‌ها را می‌گیرد، می‌اندازد روی دوشش و با اشاره‌اش به دنبالش راهی می‌شویم. مردان را با دست کنار می‌زند تا ما راحت‌تر عبور کنیم. در مسیر، نظامی‌های دیگری را می‌بینم که با احترام به او سلام نظامی می‌دهند.من فقط دست مادر را گرفته‌ام و در پی‌اش تند می‌رویم، متوجه می‌شود نمی‌توانیم همپایش حرکت کنیم کندتر قدم برمی‌دارد تا به او برسیم، در میانه راه، گاه یک جمله هم می‌گوید مثلا اینکه مقداری فارسی بلد است و تا حدی حرف‌های ما را می‌فهمد، شاید صدای من و مادر را شنیده که باهم می‌گوییم با چه اطمینانی به دنبالش راه افتاده‌ایم. بعد از کلی پیاده‌روی و گذر از کوچه‌پس‌کوچه‌های کربلا، به درِ هتل می‌رسیم. با احترام کوله‌ها را به دستمان می‌دهد، خبردار می‌ایستد، دست‌هایش را بالا می‌برد، سلام نظامی می‌دهد و با لبخندی به پهنای صورتش می‌گوید: «جنرال سلیمانی.»و من پر از شعف می‌شوم… پر از غرور و شوق. وقتی اینجا نامش را می‌شنوم؛ وقتی نامش به من عزت می‌دهد و غرور ایرانی بودنم را یادآور می‌شود.
پرده دوم:یک عکس، یک آزمون و یک تغییردر مراسم تشییع سردار، یکی از پوسترهایی را که لبخند بر لب داشت برمی‌دارم و همان عصر، از داخل ماشین روی شیشه عقب می‌چسبانم. حس عجیبی بود… منی که مدت‌ها قبل، عکس پروفایلم تصویر سردار بود و چند سال پیش‌تر در اینستاگرام شخصی‌ام تولد این فرمانده قدرتمند خاورمیانه را تبریک گفته بودم و ارادتم به او قابل وصف نبود؛ حالا برایم سخت بود در فقدانش تصویرش را بگذارم. تصویر بر شیشه خودرویم نشست و از همان روز، سایه سردار در تمام لحظات رانندگی با من بود. من عادت دیرینه‌ای داشتم؛ موقع رانندگی زودخشم می‌شدم، در مقابل بی‌قانونی رانندگان تاب نمی‌آوردم، از کوره در می‌رفتم و خشمگینانه با خاطیان برخورد می‌کردم، حالا در آزمونی قرار گرفته بودم؛ یا باید به احترام صاحب تصویر، سعه‌صدرم را بالا می‌بردم و محترمانه‌تر رفتار می‌کردم، یا باید عکس را برمی‌داشتم… چون می‌دانستم این تصویر حرمت دارد و هر بدرفتاری و خشونت من، به پای او که عکسش همراه من است نوشته می‌شود و من… در این آزمون قبول شدم.یک سال و نیم از آن روز گذشت. تصویر روی شیشه، دیگر زیر نور آفتاب رنگ باخته بود؛ درست مثل خشم من هنگام رانندگی. همسایگیِ تصویر سردار با منِ همیشه زودخشم پشت فرمان، مرا تغییر داد. دیگر آن راننده عصبی سابق نبودم؛ صبورانه می‌راندم. و این حتما هدیه‌ای بود از سوی سردار به من.
پرده سوم:رؤیایی که جای خالی سردار را مرهم شدچند روزی بود که دیگر سردار را نداشتیم و من در این چند روز مرتب در صفحه شخصی اینستاگرامم تصویر و نوشته‌هایی را برای او منتشر می‌کردم و نفرتم را از قاتلانش به نمایش می‌گذاشتم.چندین‌بار از اینستاگرام برایم پیام آمد و اخطار داد و من بی‌توجه‌ترین بودم.یک شب از مراسم عزاداری‌اش برگشتم باز تصاویری را بارگذاری کردم و خوابیدم.همان شب خوابش را دیدم خودش بود سردار دلها، آمده بود به خانه ما و سر سفره‌مان نشسته بود می‌خندید و برایمان حرف می‌زد. از غذای سفره تعارفمان میکرد گویی او میزبان بود و ما مهمان. مهربانی‌اش بوی بهشت می‌داد و من که تا آن لحظه غمگین‌ترین بودم به شوق و ذوق دیدارش در خواب می‌گریستم، با صدای گریه خودم از خواب پریدم میان گریه می‌خندیدم و می‌خواستم این حس شیرین را به اشتراک بگذارم اما دیگر اثری از صفحه من نبود.اینستاگرام آن را بسته بود برای همیشه.
اینستاگرام صفحه ۷ ساله‌ام با کلی فالور با کلی عکس ناب «خودگرفت» به همراه دلنوشته‌هایی که دیگر هیچکدام را نداشتم حذف کرد و حتما اگر این اتفاق برای من قبل از این رویای شیرین می‌افتاد بسیار غمگین می‌شدم و حالا گویی هدیه‌ایی گرفته بودم شاید هم یک جایزه بود و من این رویا را با همه عمرم عوض نمی‌کردم این محبت ناب و بهشتی را با هیچ یادگاری ۷ ساله که هیچ، با یادگاری‌های ۷۰ ساله هم جایگزین نمی‌کردم و من دیگر آرامترین بودم. به لطف رویایش..
پرده چهارم:خریدی که سایه سردار آن را باارزش کردهمین هفته گذشته بود که برای خرید به یکی از خیابان‌های مرکز شهر رفته بودم. دو طرف خیابان، مغازه‌های رنگ وارنگ صف کشیده و اقلام مورد نظرمان را با قیمت‌های مختلف عرضه می‌کردند. من و همراهم کل خیابان را گشتیم، اما جنس موردنظر گران‌تر از حد معمول بود و ما را از خرید ناامید کرده بود.ناگهان مغازه‌ای کوچک، که با دو سه پله از سطح پیاده‌رو بالاتر بود، جلب توجهمان کرد وارد که شدم. نگاهم به عکس سردار روی دیوار روبرو، پشت دخل خورد و بی‌اختیار با خودم گفتم: «اینجاست، جایی که باید خرید کنی.»همراهم قیمت جنس مورد نظرمان را از پیرمرد مغازه‌دار پرسید؛ نزدیک به نصف قیمتی که قبلاً در جای دیگری شنیده بودیم قیمت گذاشته بود! قرارمان شد که از همان پیرمرد خرید کنیم. در آن لحظه، جوانمردی‌ و کسب روزی حلال او برایم نمود زیبایی پیدا کرد.
همان روز متوجه شدیم که کسبه محل هم او را به خوش‌نامی و کسب روزی حلال می‌شناسند و از او با احترام و نیکی یاد می‌کردند؛ مردی که نه تنها مشتریان، بلکه همکاران و هم صنفانش هم به جوانمردی و صداقت او احترام می‌گذاشتند.او امانتدار خوبی برای عکس سردار بود...#ایرانمرد#حاج_قاسم #سردار_سلیمانی#مکتب_سلیمانی
13:10 - 13 دی 1404

0 بازدید