29 دی 1404کاش به مادرش رحم میکردند
مادرش چه میدانست، پسر جوانمرد و حافظ امنيتش از ره کین، اسیر قشون دشمن میشود و کلاه و لباسش را درمیآورند و بیحد و حصر، بدنش را چاقو چاقو میکنند؛ چه میدانست وسط شهر یک مشت نامرد فرود میآیند و سینه پسرش را چاک چاک و مسیر عقدهگشایی را باز میکنند و با هر ضربه امید را ناامید.