عشقی بول سن، بش یره دوردی باجی‌قارداش دادی

داداش گفتن، خودش یک دنیا معناست. نه فقط رفاقت، نه فقط خاطره؛ یک جور نسبت نانوشته است، یک پیوند بی‌قرار که نه با فاصله قطع می‌شود و نه با زمان کم‌رنگ... تو از آن آدم‌هایی هستی که اسم‌شان را نمی‌شود فقط صدا زد؛ باید حس‌شان کرد. در مکث قبل حرف زدن، در لبخندی که نصفه می‌ماند، در دلتنگی بی‌دلیل عصرها... داداش، تو شبیه آن چراغی هستی که حتی وقتی خاموش است، آدم جای نورش را بلد است. می‌دانم کجا باید نگاه کنم تا نبودنت را پیدا نکنم، بلکه حضورت رامعنا کنم. با توام، شعله‌ی بادآورده… نه برای سوختن، برای این‌که گرم بماند چیزی در من که اسمش را نمی‌شود گذاشت دلتنگی ساده... تو از آن نسبت‌هایی هستی که توضیح لازم ندارد؛ فقط کافی‌ست کسی یک‌بار، واقعی صدایت کرده باشم...ببیند...
عشقی بول سن، بش یره دوردی باجی‌قارداش دادی؛ یعنی دل اگر عاشق شد، دنیا خودش راه می‌آید، نسبت‌ها خودشان ساخته می‌شوند بی‌آن‌که کسی اسمشان را بداند. این‌جور پیوند ها، نه با سلام شروع می‌شود نه با خداحافظی تمام... آدم یک‌هو می‌بیند یکی هست که نبودنش هم شبیه بودن است؛ ساکت، اما حاضر... تو را نمی‌شود در قاب خاطره نگه داشت؛ تو راه افتاده‌ای در لحن حرف زدنم، در مکث‌های بی‌دلیل، در وقت‌هایی که بی‌آن‌که بدانم چرا آهسته‌تر نفس می‌کشم. بعضی آدم‌ها از جنس با هم بودن نیستند، از جنس با هم ادامه دادن اند. نه کنار هم، در هم... با توام، شعله‌ی بادآورده… نه آن‌قدر تند که بسوزاند، نه آن‌قدر ضعیف که خاموش شود. همان‌قدر که دل را گرم نگه دارد در شبی که هیچ‌کس حواسش به سرما نیست. اگر بپرسی این نسبت دقیقاً چیست، می‌گویم... چیزی شبیه دعایی آذری که زیر لب گفته می‌شود و کار خودش را می‌کند.
15:37 - 25 بهمن 1404
استان ها
آذربایجان شرقی

4 واکنش
86 بازدید