قصهای که تازه از نوزده سالگی شروع شد
جزوههایش همیشه تمیز و مرتب بود از آنهایی که آدم دلش میخواهد نگهشان دارد، نه فقط برای امتحان، برای نظم و حوصله نویسندهاش. اما فقط درس نبود.
فارس-گروه نوجوان: راستش وقتی میگویند «شهید ۱۹ساله»، آدم ناخودآگاه دنبال یک عکس میگردد؛ عکسِ یک پسر خیلی جدی، با نگاهِ محکم که انگار از بچگی میدانسته قرار است شهید شود. اما میلاد میداودی اینجوری نبود. یا لااقل فقط اینجوری نبود. میلاد نوزده سالش بود. سنی که هنوز بعضی شبها آدم با گوشی دستش خوابش میبرد.ولی میلاد، عجیب بلد بوده همین نوزده سال را جمعوجور زندگی کند.نوزده سال عدد عجیبی است؛ نه آنقدر زیاد که خودت را پشت تجربه قایم کنی نه و آنقدر کم است. هنوز بعضی سؤالها ته دلت مانده، هنوز آینده خیلی دور است.
مربیاش میگفت هفت سال میشناختمش. هفت سال یعنی دیدنِ آدم نه فقط در روزهای خوب. وقتی خسته است، وقتی دیده نمیشود، وقتی میتواند کوتاه بیاید و نمیآید.در مدرسه جزء بچههای زرنگ بود. نه از آن زرنگهایی که فقط خودش را نجات میدهد. دوستانش میگویند اگر کسی چیزی را نفهمیده بود اولین کسی که به دادش میرسید میلاد بود. جزوههایش همیشه تمیز و مرتب بود از آنهایی که آدم دلش میخواهد نگهشان دارد، نه فقط برای امتحان، برای نظم و حوصله نویسندهاش. اما فقط درس نبود.
در مسجد بود، در اتحادیه انجمنهای اسلامی بود، در بسیج مدرسه بود. همهجا بود، ولی نه طوری که توی چشم بزند. نه دنبال امتیاز بود، نه دنبال دیدهشدن. اصلاً کسی یادش نمیآید میلاد برای خودش چیزی خواسته باشد.
مربیاش میگوید یک ویژگی خاص داشت: با همه گرم بود، اما شبیه همه نمیشد.با همه در تعامل بود و سلامعلیک داشت. دعوا نمیکرد، تحقیر هم نمیکرد. ولی خطش را نگه میداشت. انگار بلد بود هم خودش باشد، هم اجتماعی باشد و همه را دور خودش جمع کند.حرفزدن از اعتقاداتش را بهخوبی بلد بود.مربیاش از خاطره دیدار مسئولین استانی و کشوری اتحادیه دانشآموزی در مدرسه، بدون کاغذ، بدون متن، پانزده دقیقه از انقلاب حرف زد. مسلط، مرتب.اما بعدش، نه پُزی، نه ژستی. انگار کاری را که باید، انجام داده بود و تمام.
بعد از دبیرستان رفت حوزه. هنوز نگران دوستهایش بود. پیام میداد، احوال میپرسید. یکی اگر با رفیق ناباب میگشت، دلش شور میافتاد.این دلسوزی کارِ آدمهای بیخیال نیست.دو شب قبل از شهادتش، با چند تا از رفقایش رفت زیارت شهدای گمنام. ایستاد بالای مزارها. گفت: «این شهدا هم نوزده، بیست سالشان بوده اما من هنوز شهید نشدم.»
فقط دو روز بعد، وقتی داشت از شهرش دفاع میکرد، از اسلحه پر کینه تروریستهای مسلح گلولهای مستقیم به گردنش خورد و...نه جلوههای ویژه یک فیلم اکشن بود، نه بازی ویدئویی و نه حتی در تخیل نویسنده یک کتاب جنایی در همان دنیایی که ما هر روز در آن نفس میکشیم راه میرویم اتفاق افتاد.کسی چه میداند شاید هر روز از آن نقطهٔ خیابان که شب ۱۸ دیماه، محل عروجش بود هر روز رد میشد.تا شبی که به میدان اصلی شهر رفت و دیگر برنگشت.میلاد، شام همان شبی شهید شد که سالها قبل همان شهدای گمنامی که به آنها توسل کرده بود، تشییع شده بودند.
انگار دیر نرسیده بود. انگار نوبتش شده بود.
12:42 - 4 بهمن 1404