آخرین دیدار | دنیای بی علی حالا چه می‌کنی؟

کارت اخرین دیدار صادر شد. آه... من، در سن بیست‌ویک‌سالگی، در لحظه‌ای که بالای سر تابوت ولی و امام و رهبرم ایستاده‌ام، از ایستادن و جان‌ندادن خود در شگفتم.
به گزارش خبرنگار هنر و موسیقی باشگاه خبرنگاران توانا، همیشه آرزوی شهادت داشتم، اما هیچ‌گاه خود را آماده شهادت نمی‌دیدم. با خود می‌گفتم باید به گونه‌ای شهید شوم که شهادتم تأثیرگذاری عمیقی داشته باشد. در ذهن دخترانه‌ام برای پس از شهادتم سناریو می‌چیدم؛ می‌گفتم می‌خواهم همچون شهید علی وردی، آن جوان بیست‌ویک‌ساله، برای آقا شهید شوم، تا آقا بیایند و بر سر مزارم حضور یابند. در تخیل خود تصور می‌کردم که آقا بر من نماز می‌خوانند و بالای تابوتم می‌ایستند.آه... من، در سن بیست‌ویک‌ سالگی، در لحظه‌ای که بالای سر تابوت ولی و امام و رهبرم ایستاده‌ام، از ایستادن و جان‌ ندادن خود در شگفتم.دقیقاً یک هفته گذشته است. صبح جمعه، از زیر قرآن رد شدم و راهی مصلی شدم. از درهای نخست به‌راحتی عبور کردم تا به سالنی رسیدم که قرار بود چند ساعت بعد، پیکر آقا برای وداع دیپلمات‌ها در آنجا قرار داده شود. نمی‌دانستم در همان لحظه، آقا چند قدم آن‌سو تر، در انتظار خانواده‌شان برای وداعی خصوصی هستند.انتظارها به سر رسیده بود. یکی از اعضای خانواده آقا را دیدم که به همراه دخترانشان به سمت سالن حرکت می‌کردند.پیش از شهادت ایشان، بارها خواسته بودم درخواست کنم تا دیداری فراهم شود، اما هرگز موفق به بیان آن نشدم. از شنیدن «نه» هراسی نداشتم، چون می‌دانستم نه نمی‌گویند؛ می‌ترسیدم از من بپرسند «برای چه می‌خواهی آقا را ببینی؟ وقتی آقا را دیدی، چه مطلبی برای ارائه داری؟» و من بمانم و هیچ.
وقتی اقا شهید شده بودن و گفته بودند پیکر آقا را به امانت دفن کرده‌اند، بارها این جمله تا نوک زبانم آمد که بگویم: «من دارم دق می‌کنم؛ هنوز باور نکرده‌ام؛ مرا ببرید سر خاک آقا» اما هرگز چنین اجازه‌ای به خود ندادم. با خود گفتم مگر من که هستم که چنین درخواستی داشته باشم.اما آن روز جمعه، وقتی با دلی سوخته و مستأصل پشت درهای شیشه‌ای سالن وداع ایستاده بودم، خانواده آقا را دیدم. به سویشان رفتم و درخواست کردم مرا نیز به داخل ببرند. تا وسایلم را تحویل دهم و بازگردم، آنان به داخل رفته بودند و من بار دیگر میان درهایی ماندم که چشم‌های بسیاری به آنها دوخته شده بود.از خود آقای شهید خواستم که راهی برای ورود بگشاید. با خود گفتم: مگر نمی‌گویند شهدا نزد پروردگارشان روزی می‌خورند؟ همین که این آیه عند ربهم یرزقون از ذهنم گذشت، مأمور حفاظت گفت: «بیا داخل.» تا لبه‌ی فرش قرمز رفتم، مأمور حفاظت گفت: «بایستید تا با پانزده خانم دیگر باهم بروید داخل.»ده نفری جلوی یکی از درها ایستاده بودیم که خانواده یکی از سرداران را صدا زدند و برای وداع رفتند. مرا که تنها مانده بودم صدا کردند و به سمت نخستین دری که به سختی از آن گذشته بودم، بازگشت دادند. با اصرار به مأمور حفاظتی که آنجا بود می‌گفتم من هنوز به داخل نرفته‌ام، گفتند منتظر بمانم. در همان لحظه، یکی از مأموران گفت: «موبایلت را تحویل بده و برو داخل.»
بار دیگر مسیر رفته را بازگشتم. دوباره بازرسی شدم، دوباره به فرش قرمز رسیدم و گفتند: «دیر آمدی، گروه بانوان رفته‌اند.» در آن میان، گوشه‌ی چادر یکی از خانم‌ها را دیدم که از در بعدی عبور می‌کرد. در حالی که با دست به گوشه چادر اشاره می‌کردم، به مسئول تشریفات گفتم: «اگر تند بروم، به آن‌ها می‌رسم.» و در حین گفتن، به سوی آن خانمی که گوشه چادرش را دیده بودم، دویدم.درهای رسیدن به سالنی که تابوت آقا و خانواده‌ی شهیدشان در آن قرار داشت را همچون سعی میان صفا و مروه پیمودم.بالاخره به سی/ چهل قدمی تابوت آقا رسیدم. آیا ممکن است من در اینجا، بر زانوهای خود بایستم، و آقایی که تصور دنیای بدون او محال بود، در تابوت باشد؟دنیا ببیند که من، در سن بیست‌ویک‌سالگی، بالای سر تابوت امام و ولیّ و رهبرم ایستاده‌ام. چگونه زانوهایم طاقت آورد؟ چگونه خون در رگ‌هایم جریان داشت؟ چگونه نفس در سینه‌ام گذر می‌کرد؟همیشه در ماه رمضان برای خودم روضه می‌خواندم: «دنیای بی‌علی، حالا چه می‌کنی؟» و آن لحظه، من در دنیایی ایستاده بودم که در آن، علی و خانواده و طفل شیرخواره‌اش را به شهادت رسانده بودند.
نماهنگ | با مردم
حاج مهدی رسولی
غرق در حیرتِ عظمت و شکوه و اقتدار پرچم‌های روی تابوت، و غمی سنگین بر دل، ناگهان به خود آمدم. من به‌عنوان خبرنگار وارد شده بودم. سعی کردم اطرافم را خوب ببینم و در ذهن بسپارم تا وقتی بیرون آمدم، از لحظات وداع بنویسم.آقایی را از خانواده آقا دیده‌م که با مهربانی بی‌نهایت پرسیدند: «بالاخره آمدی داخل؟ رفتی برای وداع؟» گفتم: «بله، ولی گوشی‌ام را تحویل داده‌ام و هیچ چیزی ثبت نکرده‌ام.» بدون هیچ تعللی، گوشی خودشان را به همراه رمزش به من دادند و من، متحیر از این همه تواضع، مانده بودم. اصرار می‌کردند: «بگیر، کارت را انجام بده.»گوشی را گرفتم و رفتم بالای پله‌ها و با دست‌هایی لرزان، چند عکس تار از تابوت‌ها گرفتم. مصاحبه‌ای نیز با مسئول تشریفات انجام دادم و جزئیات وداع دیپلمات‌ها را جویا شدم. مراسم تقریباً به پایان رسیده بود و داشتند سالن را از عکاسان و خبرنگاران خالی می‌کردند.فایل‌ها را برای گوشی خودم ارسال کردم و داشتم می‌رفتم گوشی را تحویل بدهم که متوجه شدم آقای شهید، یک وداع اختصاصی دیگر نیز دارند. پشت در، همه ایستاده بودند. خانم‌های خانواده‌ی آقا رفتند داخل و مرا نیز که دیده بودند، صدا زدند و با هم رفتیم برای آخرین وداع، آخرین دیدار.حال، برای نخستین بار بود که انقدر نزدیک بالای سر تابوت شهیدی می‌رفتم. آن هم چه شهدایی. نخستین بار بود که دستم به پرچم‌های خوشبختی که روی تابوت شهید میپیچند و شهدا را در آغوش میگیرند، می‌خورد. نخستین بار بود که باور کردم دنیا بدون علی است. و چه سنگین و پُردرد است، دنیای بدون علی.
یکی از دختران خانواده آقا، حیران می‌پرسید: «بشری کدومه؟» دقیقاً نمی‌دانم چه نسبتی با بشری خانم داشت، چه می‌خواست به او بگوید و چه در دلش می‌گذشت. خانم دیگری، دست بر تابوت کودک شیرخواره‌ی آقای شهید می‌کشید و آرام آرام گریه می‌کرد. با صدای بلند نمی‌شد گریه کرد که؛ آقایان بسیاری اطراف ما بودند. چه روضه‌هایی کنار تابوت آقا می‌دیدم و می‌شنیدم.روبه‌روی آقا ایستادم و گفتم: «ای آن‌که مرا خوانده‌ای، راه نشانم بده.»می‌دانم که آمدنم با خانواده شما برای وداع، بی‌حکمت نبوده و این آخرین دیدار، وظیفه‌ای سنگین بر دوش من نهاده است.آخرین دیدار دانشجویی که برگزار شد، مسیر زندگی‌ام را مطابق سخنان آقا چیدم. همان دیداری که یکی از دانشجویان برخاست و گفت: «آقا، خیلی دوست دارم.» آقا فرمودند: «خوش به حالتان که بنده را می‌بینید و دوستم دارید. من شما را نمی‌بینم، ولی دوستتان دارم.»
۲ MB
اکنون نیز، مطابق رسم چند ساله‌ام که هر سال مشرف می‌شدم خدمت آقا و پس از سخنرانی‌ها، برنامه‌ام را تا سال آینده تنظیم می‌کردم، این بار نیز برنامه‌ریزی می‌کنم تا دیدار بعدی، ان شاءالله در روز رجعت باشد.و الان آقا از خود شما می‌خواهم تا کمکم کنید روز دیدار شرمنده نباشم.
16:53 - 10 جولای 2026
حماسه و مقاومت
موسیقی
باشگاه توانا