بر قامت بی‌سر شهیدان صلوات

یادداشتی از حسین شرفخانلو از تدفین یک شهید صبور بود و استوار و پر از طاقت. انگار که پَرِ چادرِ «زینبِ کبری» سلام الله علیها به پَرش خورده باشد. او کلمه به تشکر آورده بود و من فقط اشک داشتم بریزم به پای صبرِ کوه استواری که راست قامت ایستاده بود مقابلم.
به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا، یادداشت زیر از حسین شرفخانلو است.کافه سخن اجرا داشتم، «روز پدر» بود و بریده‌ای از «بی‌بابا» را خوانده بودم و حالا در پسِ گردشِ ابر و باد و مه و خورشید و فلک، جنگی نو درگرفته بود و باز باباهائی رفته بودند و من بدرقه‌شان کرده بودم و «هفت برادران» برای‌شان نوشته بودم و حالا در آن مجلس، بریده‌ای از آن‌را باید می‌خواندم.جائی که دلم می‌خواست بخوانم، حاوی صحنه‌های عریانی از دفن شهیدی بود که تقریباً «هیچ پیکری برایش نمانده بود» و کفن مختصرش پر از خالی بود که از تابوت برش داشتم و گذاشتم توی قبر. پشت تریبون که رفتم، دزدکی چشم چرخاندم که پدر و مادر «مبین» آن شهید بی‌سر و تن در مجلس نباشند و مطمئن که شدم، صدا صاف کردم به بسم الله گفتن و گفتنِ این‌که «اتفاقِ دفنِ همزمانِ هفت شهید در یک روز، چهل سال بود در این قطعه مقدس تکرار نشده بود تا همین دو جمعه‌ی پیش» و شرح دادم تراکم انسانی و ملکوتیِ آن‌روز را و رفتم سراغ خواندنِ متنم. حواسم به گم نکردنِ خط‌های متن از روی گوشی بود که متوجه جابجائی جمعیت شدم و این‌که چند نفر به جمع‌مان اضافه شدند. زیرچشمی پسرم را دیدم که با مادرش آمده‌اند و نگو همراه‌شان از همه‌جا بی‌خبر، پدر و مادر مبین هم رسیده‌اند و همراهِ سوز و اشک و گریه‌ی حضار، شرحِ دفن آن جسدِ مختصر و قطعه قطعه را نو به نو شنیده‌اند... .مجری بعد از من آمد و شعری خواند و خواست مجلس را برگرداند به ریلِ عادی و خواست اگر از خانواده شهدا کسی مطلبی دارد بیاید پشت تریبون و عهد، پدر مبین آمد و میکروفون را گرفت و شروع کرد به خواندن حماسه و نقل شجاعت و غیرتِ پسرش. حالا مگر مجلس از تب و تاب می‌افتاد؟
میکروفون را که گذاشت، یاد دوبیتیِ مرحوم محمدرضا آقاسی افتادم و دیدم حیف است عیشِ مجلس را با خواندنش کامل نکنم؛«من بال و پر شهید را می‌بوسمپا تا به سرِ شهید را می‌بوسمگر لحظه دیدار میسر نشوددست پدر شهید را می‌بوسم»و پشت بندش خواندم «ای دوست به حنجر شهیدان صلواتبر قامت بی‌سر شهیدان صلواتاز دامن زن، مرد به معراج رودبر دامن مادر شهیدان صلوات» و نشستم و علی آمد که «شعر حاضر کرده‌ام بخوانم برای جمع» و نگو جو مجلس، طفل نه ده ساله‌ی مرا هم گرفته و همان وقت رفته با گوشی مادرش شعر جستجو کرده و تمرین و تمرین که تریبون بگیرد برای ارائه. گفتم «مجلس مال عمو رامین است. برو از خودش اجازه بگیر» و رفت که اجازه بگیرد و او که داشت می‌رفت، از پشت سر نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم از زودتر ازدواج می‌کردم، لابد الان علی سن سربازیش بود و شاید همرزم همین مبین بود که سرپا رفت و سروِ سرخ سر برگشت و تا علی از روی گوشی مادرش شعر برای وطن بخواند برای جمع، در چشم من آن‌قدر بزرگ شده بود که او را «در لباس سربازی» برای وطن ببینم و بروم تا آن‌جا راهیش می‌کنم به کارزارِ دو سر سود و بی‌بازگشت و بی‌انتهای قتال با اشقیا... .قرآنِ قبل اذانِ اتوماتیکِ سازمان از بلندگوهای محوطه داشت پخش می‌شد که صلواتِ آخرِ مجلس را فرستادیم. وقت بود تا اذان هر کدام خانواده دوباره یک پلک بروند سرِ مزار شهیدشان اشک بریزند و وضو نو کنند و برگردند سر سفره افطار مختصری که سنتش را رهبر شهیدمان گذاشته بود. برکتِ خدا چنان افتاده بود در سفره که نه کف دستی نان اسراف شد و نه چیزی دورریز داشتیم و نه کسی گرسنه از سر سمات بلند شد. و خدایش بیامرزد ابرمردِ ایران، شهیدِ آیت‌الله را. آقا را.
که «افطاری ساده» دادن را یادمان داد و کنار هزار بنای خیری که گذاشت، این یکی را هم ساخت و پرداخت و به ثمر رساند و رفت... .وقت خداحافظی مادر مبین آمد به دیدنم. زبانم قفل شد. نطقم باز نمی‌شد که عذر تقصیر بیاورم از روضه مکشوفی که در حضورش خوانده بودم. چنان مادرانه و مهربانانه که هر جبروتی در مقابلش جز خشوع و خضوع و تسلیم، بلد نباشد. صبور بود و استوار و پر از طاقت. انگار که پَرِ چادرِ «زینبِ کبری» سلام الله علیها به پَرش خورده باشد. او کلمه به تشکر آورده بود و من فقط اشک داشتم بریزم به پای صبرِ کوه استواری که راست قامت ایستاده بود مقابلم. باز برای بارِ نمی‌دانم چندم، فهمیدم که «خدا امانتش را به اهلش می‌دهد؛ امانتِ پرورش شهید را. امانتِ صبر بر مصیبت را. امانتِ تجلیِ زینب را... .»
عکس مربوط به مراسم تشییع شهادت خانوادگی در پردیس استان تهران است.باقی عکس های مراسم
16:30 - 5 فروردین 1405

2 إعادة النشر10 التفاعل
607 من المشاهدات