شبی که شهیدان به یاری‌ام آمدند

در این مطلب روایت‌هایی ناب از عملیات کربلای یک در مهران که حاج‌محمد میرزایی فرمانده تیپ پیش‌کسوتان حاج احمد امینی رفسنجان تعریف می‌کند را می‌خوانید.
خبرگزاری فارس _ کرمان: هشت سال دفاع مقدس هشت سال درس است، درس ایمان، ایثار و مقاومت. دانشگاهی‌ است که بهترین اساتید را داشته و دارد، چه آنان که رفتند و چه آنان که تکه‌ای از بدنشان را در آن وادی نبرد حق علیه باطل جا گذاشتند‌ حاج‌محمد میرزایی از فرماندهان آن دوران در بیان خاطراتی که سراسر درس است، اظهار می‌کند:«عملیات کربلای ۱، تیرماه سال ۱۳۶۵ - مهران دوباره به دست منافقین و عراقی‌ها افتاده بود. برای ما آزادسازی این شهر حیاتی بود. در عملیات کربلای ۱، با حاج علی محمدی‌پور و حمزه‌ای، نیروها را سازماندهی کردیم و در جنگل‌های ایلام مستقر شدیم. پیش‌بینی شگفت‌انگیز حاج علی؛ لحظه‌ای که زمان ایستاد! نزدیک خط، حاج علی محمدی - فرمانده گردان ۴۱۲ - مرا صدا زد: "کاکا، بیا اینجا!... آن گلوله‌ای که قرار است نصیب ما شود، الان سرباز عراقی از جعبه مهمات بیرون آورده ... و همین الان به سمت ما می‌آید!" با ناباوری گفتم: "هذیان می‌گویی!" او با آرامش خاصی پاسخ داد: "حالا می‌بینی!... برو بچه‌ها را سروسامان بده و آنها را در سنگر مستقر کن..." فقط ۳۰ متر دور شده بودم که یک گلوله مهیب آمد! صدای یکی از رزمندگان بلند شد: "حاج علی زخمی شد!" و سپس خبرهای تلخ پشت‌سرهم رسید: یاوری (یکی از بچه‌های کرمان) شهید شد، بلندنظر، آفرند، غلامی و ۱۰ تا ۱۵ نفر از بچه‌ها زخمی شدند. شرایط سخت بود؛ خاک‌ریزهای کوتاه (حدود ۱.۵ متر)، میدان‌های مین و سنگرهای مستحکم دشمن، تیربارهای عراقی که هر حرکت کوچکی را هدف می‌گرفتند»

وقتی حاج‌قاسم از بی‌سیم گفت آفرین حاج‌محمد!

میرزایی اشاره می‌کند؛ «قبل از عملیات، در سنگر پر از خاک خوابیدم. در خواب، برادرم علی و دیگر شهیدان (احمد امینی، محسن باقریان، احمد قنبری) را دیدم. مثل قدیم چای می‌نوشیدیم و شوخی می‌کردیم. حاج احمد گفت: «نگران نباش، امشب به کمکت می‌آییم!» حتی وعده دادند جناح راست را می‌گیرند. وقتی بیدار شدم، دستم درد می‌کرد. حاج حسین محمودی گفت: «دستت قطع خواهد شد.»عملیات آغاز شد؛ علی عرب از دسته ویژه، در میدان مین به دام افتاد. موشک‌هایش منفجر شد و بدنش سوخت. وقتی به او رسیدم، التماس کرد: «حاجی، برو! چفیه‌ات را دهانم بگذار تا فریادم عملیات را لو ندهد!» چفیه‌ام را خیس کردم و گذاشتم روی لب‌های سوخته‌اش... بچه‌ها با نارنجک معبر را باز کردند. خط شکسته شد و سامان گرفت. وقتی حاج‌قاسم از بی‌سیم گفت: «آفرین حاج‌محمد!»، از غرور اشک ریختم. چه‌طور می‌توانستم به این «آفرین» پاسخ دهم، در حالی که علی عرب در آتش می‌سوخت و دیگران خون می‌دادند؟»
فرمانده تیپ پیش‌کسوتان حاج احمد امینی در ادامه خاطراتش اظهار می‌کند: «گردان ۴۱۲ ماموریتش را انجام داد. سنگرها را پاکسازی کردند. بچه‌ها همه الحاق کردند. گردان‌های بعدی که می‌خواستند عبور کنند ما بیکار بودیم. بچه‌ها ۲ برادرهایم و حمزه‌ای رفته بودند توی یک سنگر تانک نشسته بودند. احمد حمزه‌ای که همیشه یک کتری و قند و چای در کوله‌اش بود. به من گفت بیا چای بخور. با آنها برخورد شدیدی کردم و گفتم: همه شما جزو کادر گردان هستید. اگر یک گلوله وسط سنگر بخورد همه از بین می‌روید. پراکنده شوید. برادرم حسن را دعوا کردم که تو باید مراقب بچه‌ها باشی. .
تیر به دست چپم خورده بود و اسماعیلی و فداکار دستم را بسته بودند. فکر می‌کردم خوابم به همین اصابت تیر به دستم برخورده است. یکی مرا صدا زد. شهید مهدی غلامرضایی از بچه‌های نوق بود. ترکش خورده بود به چشم‌هایش و هر دو را از دست داده بود. گفت: می‌خواهم بروم پشت خط و از میدان مین عبور کنم اما نمی‌توانم. بیا مرا ببر. گفتم: بیا از پشت لباسم را بگیر. وقت مین خنثی کردن را نداشتیم. با یک دست بر می‌داشتم و پرت می‌کردیم. از وسط میدان چند نفر از بچه‌های تهران صدا زدند که برویم و آنها را نجات دهیم. آنها را هم نجات دادیم. پشت سر ما بودند. از میدان مین عبور کردیم به کانال رسیدیم که گلوله توپ رسید. خوابیدیم روی زمین وقتی بلند شدم دیدم دستم قطع شده و فقط با پوست به تنم وصل بود اما اصلا درد نداشت. موج دست مرا قطع کرد. پرده گوشم پاره شده بود و خون می‌آمد. سینه‌ام سوخته بود. پایم هم ترکش خورده بود. محمد بیگی جیغ می‌زد و توی سرش می‌زد. با بند پوتین دستم را بست. دست چپم که تیر خورده بود دیگر در برابر دست راستم سالم شده بود. مرا روی برانکارد گذاشتند.
مهدی غلامرضایی و چند نفر از بچه‌های تهران هم شهید شدند. حسین محمودی که قبل روی برانکارد بود پرت شده بود به طرفی. و وقتی وضع مرا دید حال خود را فراموش کرده بود. ما را به بیمارستان صحرایی ایلام بردند. روی برانکارد بودم که یک دانشجویی به کمکم آمد، خون روی برانکارد لخته شده بود و از برانکارد جدا نمی‌شدم. گفتند به هلیکوپتر نمی‌رسم. مرا با لندکروزر به بیمارستان ایلام بردند. گوشه چشمم باز بود. انگشتم را گرفتند و پایین رضایت‌نامه اثر انگشت مرا زدند و مرا به اتاق عمل بردند و دستم را قطع کردند. ساعت 1 نیمه‌شب بیدار شدم. یک نفر اهل کشکوییه کنار من بود. دیدم دست و پاهایم را بستند. گفتم: چرا مرا بستند؟ و او بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: دستت قطع شده، مگر ندیده‌ای؟»
ماجرای فرار از بیمارستاناین جانباز سرافراز در ادامه می‌گوید: «در بیمارستان 17 شهریور مشهد که بودم مرا ترخیص نمی‌کردند. معاون بنیاد شهید آمد، گفتم: برای من بلیت شهرستان تهیه می‌کنید؟ گفت: مرخص هستید؟ گفتم: بله. ظهر روز بعد همراه با ملاقاتی‌ها از بیمارستان فرار کردم. هزار تومان از یکی از بچه‌ها قرض گرفته بودم. رفتم فرودگاه. با لباس بیمارستان سوار هواپیما شده و به کرمان آمدیم. اما پول نداشتم به رفسنجان بروم. ماشین پلیس فرودگاه آمد و مرا به میدان آزادی برد. نمی‌دانستم با این اوضاع چه کنم؟ دمپایی و لباس بیمارستان و یک دست قطع و....بدون پول! که یکی از آشناها را به نام آقای مجید کریمی سوار موتور دیدم. او را صدا زدم. بعد از اینکه مرا شناخت. کمی پول گرفتم و سوار اتوبوس شدم و آمدم رفسنجان.کنار دفتر تعاونی پیاده شدم. مسئول آنجا آقای میرزایی مرا می‌شناخت. گفت: دستتان کو؟ گفتم: جا گذاشتم. گفتم: یک بلیت اهواز می‌خواهم اما پول ندارم. اگر برگشتم پولت را می‌دهم اگر برنگشتم از پدرم بگیر. یک بلیت دروغین برای من نوشت و به دستم داد و گفت: ساعت 7 شب اتوبوس می‌آید. بنشین تا برسد. ساعت 4 بود. رفت و از جایی به سپاه زنگ زده بود و جریان را تعریف کرده بود. و گفته بود اصلاً بلیت اهواز نداریم. او اینجاست. سریع بیایید. 3 ماشین از سپاه آمد. بعد از احوالپرسی پرسیدم چه کسی شهید شده؟ گفتند: محمود میرزایی حسین شمسی و... گفتم: من خانه نمی‌آیم. نمی‌توانم جواب مادرشان را بدهم.
راضی شدم به بیمارستان بروم. یک اتاق در بیمارستان مرادی برای من ایزوله کردند. اما نمی‌توانستم به خانواده‌ام بگویم دستم قطع شده است. هرکس تماس می‌گرفت قسم می‌خوردم: تیر به دست چپم خورده. قسمم هم راست بود. تا اینکه به دیدنم آمدند. مادرم می‌خواست با من دست بدهد با دست چپ با او دست دادم. اما متوجه نشد. به‌خاطر دست چپم قدری گریه کرد. با پدرم هم با دست چپ دست دادم. از من پرسید که چرا با دست چپ با او دست دادم. لباسم را کنار زد. همین که دید دستم قطع شده زانوهایش سست شد و نشسن، مادرم گفت: ناراحت نباشید. در ضمن من از قبل در خواب دیده بودم که دستت قطع می‌شود. او در خواب دیده بود که در مزار روستایمان خلیل‌آباد که جوی آبی از وسط آن عبور می‌کند، برادرم علی که شهید شده بود لب جوی نشسته. مادرم به او می‌گوید :چرا به خانه نمی‌آیی؟ او در جواب می‌گوید: الان می‌آیم. بعد دستی را که آب آورده بوده از آب می‌گیرد و وارد قبرش می‌شود. شیرین‌ترین لحظات زندگی حاج‌محمداگر از من بپرسند: شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ات کدام بوده؟ به والله می‌گویم زمان جنگ. هیچ‌چیز برای من لذت‌بخش‌تر از آن نبود. یاد شهدا و اسم شهدا مرا آتش می‌زند» خاطرات حاج‌محمد میرزایی و دیگر یادگاران دفاع مقدس را که می‌شنویم آرزو می‌کنیم قدری از ایمان و رشادت آنان را در وجودمان داشته باشیم تا بتوانیم بر نفس خود پیروز شویم. همان‌طور که آنان برای دفاع از میهن و ناموس وطن بر هوای نفس خود پیروز شدند‌ و از جان خود گذشتند‌.
09:48 - 29 تیر 1404

3 بازنشر3 واکنش
34٫6k بازدید