روایت مادر شهید از آخرین بدرقه فرزندش

قصه نوجوانی که از هیئت شهدای گمنام تا پایگاه ایست و بازرسی، مسیر شهادت را خط کشید.
خبرگزاری فارس _ البرز: در سکوت خانه‌اش نشسته و به انگشتر متبرکی که از انگشتان پسرش به یادگار مانده، خیره شده است. مادر است دیگر؛ چشم‌هایش باران دارد اما لبخندش غرور. از ورزشکاری می‌گوید که روی تاتامی مدال می‌گرفت و در دل شب، در سنگر ایست و بازرسی، آیه‌های انتظار می‌خواند. «آخرین بار که دیدمش، اجازه نداد صورتش را ببوسم. گفت "مامان زشته، برو برو". آن لحظه نمی‌دانستم که این آخرین وداع ماست. حالا اما می‌گویم: امیرطاها، تو فقط زیباسس بودی و شهادت مهر تاییدی بر این باور است.» این روایت مادر است؛ زنی که پسرش را با چشمان باز و دلی مطمئن به راهی فرستاد که خود انتخاب کرده بود.سید فاطمه صاحب مرادی، مادر شهید امیرطاها محمدی، هنوز هم وقتی به آن روز می‌رسد، لبخندی تلخ بر لب می‌نشاند. چهارم خرداد ۱۴۰۵ بود. امیرطاها که تازه ۱۷ سال را تمام کرده بود و قرار بود امسال دیپلم بگیرد، طبق معمول برای انجام مأموریت به پایگاه بسیج رفته بود.مادر می‌گوید: «کلید خونه رو جا گذاشته بود. به دم در رفتم تا کلید را به او بدهم. آقای خسروی هم کنارش بود. وقتی خواستم برم جلو و صورتش رو ببوسم، یه جور خاصی دست من رو گرفت و گفت: «نه مامان، زشته، برو برو؛ ساعت ۴ میام خونه.» من هم خندیدم و برگشتم. فکر می‌کردم عصر دوباره می‌بینمش. اما ساعتی بعد، خبر شهادتش آمد.»مادر مکثی می‌کند. اشک در چشمانش جمع می‌شود اما نمی‌ریزد. او این روزها را زیاد دیده؛ مادران شهدا دیگر گریه نمی‌کنند، آنها افتخار می‌کنند. مادر ادامه می‌دهد؛ هنوز هم به خودم می‌گم ای کاش یک بار دیگه می‌بوسیدمش. اما می‌دونی چیه؟ اون لحظه فهمیدم که پسر من دیگه بچه نیست. یه سرباز شده بود. سرباز امام زمانش.
از پیامک وصیت‌نامه تا پاسخ عاشقانهمادر چشم‌خایش را ریز می‌کند و خاطره دیگری به یاد می‌آورد، لبخند محوی گوشه لب دارد و در مورد روزی که امیرطاها وصیت‌نامه‌اش را برایش پیامک کرد می‌گوید؛ «یه روز یه پیامک برام اومد. دیدم وصیت‌نامه است. اولش خندیدم. گفتم مامان این چه کاریه؟ تو هنوز بچه‌ای. اما اون با جدیت گفت: "نه مامان، من برای شهادت آماده‌ام. این رو جدی بگو." من توی دلم لرزیدم اما بهش گفتم هر طور دوست داری. از اون روز به بعد، می‌دونستم که پسرم دیگه مال من نیست. مال خداستاین وصیت‌نامه حالا مثل گنجی در خانه مادر نگهداری می‌شود. امیرطاها در آن نوشته بود: «از وقتی که پام رو به پایگاه بسیج شهدای گمنام و هیئت شهدای گمنام رزمندگان اسلام گذاشتم، زندگیم ۹۰ درجه تغییر کرد. فهمیدم چرا به دنیا اومدم.»تغییر ۹۰ درجه‌ای؛ از یک نوجوان معمولی تا عاشق ابوالفضل (ع)مادر از تحول روحی فرزندش می‌گوید. امیرطاها قبل از ورود به بسیج، یک نوجوان معمولی بود. ورزشکار موفقی در رشته کاراته با کلی مدال و کمربند مشکی. اما بعد از آن، انگار کسی درونش را عوض کرده بود. «شب‌ها تا صبح بیدار می‌موند. عبادت می‌کرد، قرآن می‌خوند، گریه می‌کرد. یه روز بهش گفتم امیرطاها مگه چی شده؟ گفت مامان، من عاشق حضرت ابوالفضل (ع) شدم. هر چی بهش می‌گم آرومم نمی‌کنه.»مادر یادش می‌آید که یک شب امیرطاها بیدار شد تا سحری بخورد و نماز بخواند. در همان حال متوجه خبر شهادت یکی از اهالی هیئت شد. «تا صبح اشک ریخت. گفتم مامان اینقده گریه نکن. گفت مامان، من نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم. دلم واسه اونایی که رفتن تنگ شده.»
مدال‌های کاراته، کمربند مشکی و سنگر ایست و بازرسیامیرطاها فقط یک بسیجی نبود، او یک قهرمان ورزشی بود. مدال‌های طلا، نقره و برنز در مسابقات مختلف، کمربند مشکی کاراته و افتخاراتی که در باشگاه به دست آورده بود. اما شاید بزرگ‌ترین مدالش را در سنگر ایست و بازرسی گرفت. مادر می‌گوید: «پسرم عاشق شب‌های استقامت و ایستادگی بود. هر شب می‌رفت پایگاه. می‌گفت مامان، امشب من پای کارم. هر جا که نیاز باشه، حاضرماو در کنار دایی‌اش علی که صمیمی‌ترین رفیقش بود، در محورهای ایست و بازرسی حضور پیدا می‌کرد. با همان لبخند همیشگی به استقبال مأموریت می‌رفت. «دایی علی رو "رفیق" صدا می‌زد. بهش می‌گفت رفیق، کجا بریم امشب؟ رفیق، چطوری؟ همیشه با هم بودن. حالا رفیق بی‌رفیق شدهرضایت از ته دل؛ نگاه پدری که پسرش را سپردوقتی مادر از رضایت خانواده می‌گوید، صدایش محکم‌تر می‌شود. «من و پدرش هر دو صددرصد راضی بودیم. پدرش همیشه می‌گفت بذارید بچه بره. خودش این راه رو انتخاب کرده. ما چی‌کاره هستیم که جلوش رو بگیریم؟ اگه امروز نره، فردا پشیمون میشهمادر ادامه می‌دهد: «بارها بهش گفتم امیرطاها، تو هنوز بچه‌ای. اما اون می‌گفت مامان، من بچه نیستم. من مرد شدم. وقتی می‌بینم چقدر دشمن داره به کشور ما ظلم می‌کنه، نمی‌تونم ساکت بشینم. این وظیفه منه.»پیام برای نسل جوان؛ راه را ادامه دهیددر پایان وصیت‌نامه، امیرطاها برای هم‌نسلانش پیامی نوشته بود. «از دوستان و هم‌سن و سال‌های خودم می‌خوام که راه من رو ادامه بدن. بمیرید برای آرمان‌هاتون تا زنده بشید برای همیشه. جهاد و شهادت فقط یک کلمه نیست، یک راه است. راهی که خدا برای بندگان خاصش گذاشته.»عکس: وصیت نامه شهید
مادر با افتخار ادامه می‌دهد: «پسرم می‌گفت نسل جوان باید بیدار باشن. نباید اجازه بدهند دشمن فکر کنه ما خسته شدیم. ما تا آخر ایستاده‌ایمفرجام؛ سربازی که با لبخند رفتشهید مدافع امنیت بسیجی، امیرطاها محمدی، در تاریخ ۴ خردادماه ۱۴۰۵ در جریان انجام مأموریت در یکی از پایگاه‌های ایست و بازرسی بسیج، بر اثر تصادف به شهادت رسید. پیکر مطهرش با صدها شهید دیگر در گلزار شهدا آرام گرفت. اما نامش در دل مادر و پدر و همه کسانی که او را می‌شناختند، جاودانه شد.مادر می‌گوید: «دلم براش تنگ شده. اما می‌دونم که الان پیش امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) است. اونجایی که همیشه دوست داشت باشه. من بهش افتخار می‌کنم. امیرطاهای من، یه قهرمان واقعی بود.»این روایت، روایت هزاران مادر دیگر است که فرزندانشان را با لبخند بدرقه کردند تا این سرزمین امن بماند. امیرطاها محمدی، نوجوان ۱۷ ساله‌ای که می‌توانست روی تاتامی قهرمان باشد، اما سنگر ایست و بازرسی را انتخاب کرد تا قهرمان واقعی تاریخ شود. او رفت اما پیامش ماند: «راه را ادامه دهید.»نگارنده: ابوالفضل شاکری
۵ MB
08:54 - 9 خرداد 1405





1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌عبدالصمد قرائتی‌
@esarmesarmesarm10 دقیقه پیش
در پاسخ به
بسم‌الله الرحمن الرحیم وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ قرآن کریم می فرماید(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.https://farsnews.ir/r/uMKWfE