روایت هایی از شاگردی در محضر آقا مصباح

در این نوشتار، خاطراتی از یازده سال همراهی، از اولین دیدار در مرکز رشد تا دغدغه‌های شبانه‌روزی او برای انقلاب و شاگردانش و نسبتش با ولایت را می‌خوانید. این متن، فقط خاطره‌ای از یک استاد نیست؛ تصویری است از مردی است که در یک حقیقت جمع شده‌ است: او مأمورِ ساختن انسان ها بود. ابراهیم راستیان
ابراهیم راستیاناولین دیدار با آقا مصباحتابستان ۱۳۹۳ بود. پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدم رو به پایان بود و خودم را برای ورود به مقطع دکتری آماده می‌کردم. این وسط، یک دغدغه مدام با من بود؛ طرحی که مدت‌ها برای تحول در آموزش‌وپرورش روی آن فکر کرده بودم و دلم می‌خواست آن را با یک نفر که حرفم را بفهمد، در میان بگذارم. یکی از دوستانم گفت: «آقا مصباح در دانشگاه مرکز رشد راه انداخته. برو طرحت را با ایشان مطرح کن.» اولین دیدارمان خیلی کوتاه بود. چند دقیقه‌ای درباره‌ی طرحم توضیح دادم. با دقت گوش کردند، بعد خیلی ساده گفتند: «برایم ایمیلش کن.» آدرس ایمیلشان را دادند و رفتند. راستش را بخواهید، وقتی از ایشان جدا شدم، با خودم گفتم این هم از همان جواب‌های مؤدبانه‌ای است که آدم‌ها برای تمام شدن یک گفت‌وگو می‌دهند. با همین حال و هوا، طرح را فرستادم و دیگر منتظر هیچ اتفاقی نبودم.حدود یک هفته بعد، پیامشان رسید: «بیا، درباره‌ی طرحت صحبت کنیم.» آن جلسه، فقط یک جلسه نبود؛ آغاز یک مسیر بود. تمام طرح را با حوصله شنیدند. سؤال پرسیدند، نکته گفتند و بعد جمله‌ای گفتند که هنوز بعد از این همه سال، در گوشم زنگ می‌زند: « اگر ۳۱۳ نفر می‌توانند تاریخ را به حرکت دربیاورند، چرا نتوانیم با بیست، سی نفر آدمِ تربیت‌شده، ایران را متحول کنیم؟ مسئله، ساختن آدم‌هاست.» آن روز، من فقط تأیید یک طرح را نگرفتم؛ یک افق تازه پیش چشمم باز شد.از همان جلسه وارد مرکز رشد شدم و قصه‌ی شاگردی من در کنار آقا مصباح آغاز شد؛ قصه‌ای که بعدها فهمیدم، خیلی بیشتر از آنکه درسِ کار و پژوهش باشد، درسِ آدم‌سازی بود.
رابطه‌ای از جنس ولایت، نه نسبت خانوادگییکی از ویژگی‌های کم‌نظیر آقا مصباح، نوع رابطه‌اش با رهبر شهید بود؛ رابطه‌ای که هرچه بیشتر می‌گذشت، برای ما عجیب‌تر و درس‌آموزتر می‌شد. معمولاً آدم‌ها وقتی به یک شخصیت بزرگ نزدیک می‌شوند، مخصوصاً اگر نسبت خانوادگی هم پیدا کنند، کم‌کم آن هیبت و عظمت در نگاهشان عادی می‌شود. فاصله‌ها کمتر می‌شود و گاهی حرمت‌ها هم ناخودآگاه رنگ می‌بازد. اما آقا مصباح دقیقاً برعکس بود.بارها از بعضی افراد گلایه می‌کرد که چون سال‌ها در کنار رهبر بوده‌اند، دیگر آن ادب، حرمت و جایگاه «ولی» را آن‌گونه که شایسته است، رعایت نمی‌کنند. خودش اما بیش از همه مراقب بود که نسبت خانوادگی، هیچ‌وقت جای رابطه ولایی را نگیرد. داماد بودن برای او یک نسبت ظاهری بود؛ آنچه هویت رابطه‌اش را می‌ساخت، ایمان به ولایت بود. قبل از آنکه خود را وابسته به خانواده رهبر بداند، خود را سرباز و مطیع ولی می‌دانست.هر زمان رهبر شهید مسئولیتی به او می‌سپرد، با تمام توان وارد میدان می‌شد. فرقی نمی‌کرد موضوع، یک مسئله علمی و فرهنگی باشد یا پیگیری یک مشکل شخصی؛ یک مأموریت محدود باشد یا یک موضوع کلان و ملی. تا کار را به نتیجه نمی‌رساند، آرام نمی‌گرفت.اما جمله‌ای بود که بارها از خودش شنیدیم و هیچ‌وقت از یادمان نمی‌رود. می‌گفت: « من بدون رهبر، حتی یک لحظه هم نمی‌توانم این دنیا را تصور کنم». در روزگاری که گاهی مسئولیت و جایگاه، بعضی‌ها را دچار توهم استقلال می‌کند، آقا مصباح تا آخرین روز زندگی‌اش خود را فقط یک مأمور می‌دانست؛ مأمورِ ولی. نه در شعار، که در سبک زندگی‌اش.
شهادت؛ پایان راه نبود، معیارِ راه بوداگر بخواهم یکی از عمیق‌ترین دغدغه‌های آقا مصباح را بگم، باید از «شهادت» حرف بزنم. شهادت برای او یک شعار احساسی یا یک آرزوی شاعرانه نبود؛ بخشی از نگاهش به زندگی بود. بارها، چه در جلسات عمومی و چه در جمع‌های خصوصی، می‌گفت: «اگر کسی به اینجا آمده و از همان اول، در ذهنش این نباشد که این مسیر باید به شهادت ختم شود، در انتخابش تجدیدنظر کند». البته بلافاصله توضیح می‌داد که این حرف، به معنای بی‌احتیاطی نیست. می‌گفت: «سلامتی، مراقبت از جان و رعایت همه اصول، خودش یک وظیفه است. ما حق نداریم بی‌حساب خودمان را به خطر بیندازیم». اما «جوری برای انقلاب کار کنید که دشمن نتواند شما را تحمل کند».از نگاه او، اگر انسان در مسیر حل مسائل انقلاب اسلامی حرکت کند، طبیعی است که دشمن از اثرگذاری او احساس خطر کند. همان‌قدر که باید دشمن از حضورت نگران باشد، مردم باید بودن تو را مایه آرامش و امید بدانند. همیشه برای این حرف، از شهید حاج قاسم سلیمانی مثال می‌زد؛ کسی که مردم به بودنش دلگرم بودند و دشمن از بودنش هراس داشت.
در کنار این نگاه، دلبستگی عجیبی هم به اهل معنا داشت؛ به علما و عارفانی که کمتر شناخته شده‌اند. از پدرشان، آیت‌الله باقری کنی، با تعبیر «حاج‌آقای ابوی» یاد می‌کرد و با احترام فراوان از ایشان سخن می‌گفت. یک روز خاطره‌ای از گفت‌وگوی خودش با پدر را برایمان تعریف کرد. می‌گفت: «به پدرم گفتم: دوست دارم در آخرت هم با شما باشم». حاج‌آقا ابوی لبخندی زد و گفت: «اگر من به جهنم بروم، باز هم می‌خوای با من باشی؟» گفتم: «بله». به آقا مصباح گفتم احتمالا ایشون به جهنم می‌روند تا عده‌ای را از آتش نجات دهند کما این که اولیای الهی در دنیا آدم‌ها را از جهنم گناه نجات می‌دهند.آقا مصباح ذهن و دلش، همواره متوجه آخرت، شهادت و همراهی با اولیای الهی بود؛ و همین نگاه، به زندگی روزمره‌اش معنا می‌داد.
وقتی غزه، دردِ شخصی‌اش بود.دغدغه فلسطین و جبهه مقاومت، برای آقا مصباح یک موضع سیاسی نبود؛ بخشی از زندگی‌اش بود. بعد از جنایت‌های غزه، هر بار که با هم صحبت می‌کردیم، معلوم بود که حال دلش با قبل فرق کرده است. اخبار را فقط دنبال نمی‌کرد؛ با آن‌ها زندگی می‌کرد. رنج مردم غزه برایش یک خبر دوردست نبود، انگار مصیبتی بود که در خانه خودش اتفاق افتاده است.در میان پیام‌هایی که برایم فرستاده، یکی از آن‌ها را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. این چند سطر، بیش از هر توضیحی، حال او را نشان می‌دهد: «سلام ابراهیم جان. واقعاً روزگار عجیبی است... چند بار حالم از شدت آنچه بر غزه می‌گذرد، به هم خورده... طوری که از شدت بلا و مصیبت وارده، احساس کردم دارم قالب تهی می‌کنم... خدا صبر دهد... این فلسطین و این غزه باید سهم بزرگی در تمهید داشته باشند؛ اما گویا در نشانه‌ها، کمتر به صورت مستقیم اشاره‌ای به آن شده است».این جملات را که می‌خوانم، بیش از هر چیز، یک ویژگی آقا مصباح برایم زنده می‌شود؛ اینکه درد مسلمانان را، هر کجای دنیا که بودند، از خودش جدا نمی‌دانست. او فقط برای غزه تحلیل نمی‌نوشت؛ برای غزه رنج می‌کشید. شاید همین بود که حرف‌هایش اثر داشت؛ چون قبل از آنکه از ذهنش برخیزد، از دلش گذشته بود.
ماموریت شبانه روزیصبح جمعه تلفن همراهم زنگ خورد. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم. آن طرف خط، با انرژی و شوق از چند برنامه و ایده صحبت می‌کرد. من هم که هنوز خواب‌آلود بودم، اصلاً متوجه نشدم با چه کسی حرف می‌زنم. وسط صحبت‌ها، با خجالت پرسیدم: «ببخشید... شما؟» گفت: «باقری هستم...» و بی‌وقفه ادامه داد. چند لحظه گذشت. باز هم ذهنم یاری نکرد. دوباره پرسیدم: «ببخشید... کدوم باقری؟» خندید و گفت: «متأسفانه دست زیاد شده... مصباح هستم!» تازه انگار از خواب پریدم. فهمیدم دکتر باقری هست. آن‌قدر خجالت کشیدم که هرچه عذرخواهی کردم، کم بود.این تنها بار نبود. بار دیگر، نزدیک ساعت دوازده، برای پیگیری انتشار کتابچه پدرانه تماس گرفت. با همان شور و هیجان همیشگی، درباره چاپ کتابچه، هماهنگی‌ها و کارهای باقی‌مانده حرف می‌زد؛ انگار ایشان خواب و خوراک نداشت.کم‌کم فهمیدم آقا مصباح یک سبک زندگی ماموریتی دارد. برای کسی که خودش را مأمور می‌داند، صبح و شب فرقی ندارد. ساعت، تعطیلی، خستگی و روزِ غیرکاری، هیچ‌کدام دلیل متوقف شدن نیست. او همین‌گونه زندگی می‌کرد؛ با تمام وجود. شب و روزش را به هم دوخته بود تا هر قدمی که می‌تواند، برای حل مسائل انقلاب اسلامی بردارد.
استادی که دلشوره شاگردش را داشتتابستان سال گذشته، بعد از جنگ دوازده‌روزه، مدتی درگیر بیماری شده بودم. حالم طوری بود که مدت‌ها نتونستم مرکز بروم. بعد از چند هفته، برای اولین بار در یکی از جلسات حاضر شدم. آقا مصباح هم در جلسه بودند. ایشان هم بعد از جنگ دوازده روزه کم‌تر مرکز می‌آمدند. بعد از جنگ دوازده روزه چالش‌ها و ابتلائات جدیدی داشتند. همین که مرا دیدند با نگرانی سراغ بیماری‌ام را گرفتند. معلوم بود که در این مدت، از حالم باخبر بوده‌اند. با ناراحتی گفتند:«چرا ما را بی‌خبر گذاشتی؟ هر اتفاقی افتاد، حتماً خبر بده. نگذار نگران بمانیم.» این جمله برایم عجیب بود. آن روزها، خود ایشان درگیری‌های رنگارنگی داشتند. هنوز آثار جنگ دوازده‌روزه باقی بود و طبیعی بود که ذهنشان پر از بحران‌های پساجنگ باشد. اما با همه آن گرفتاری‌ها، دلشوره بیماری یک شاگرد را هم داشتند.چند ماه بعد، دوباره دو سه روزی به خاطر کسالت از دسترس خارج شدم. این بار هم اولین پیامی که از ایشان دریافت کردم، همین بود: «نگرانت هستم... لطفاً یک خبر بده.» نگرانی و دلشوره استاد برای شاگردانش یه اتفاق موقتی و موردی نبود. تقریبا تمام افرادی که با آقا مصباح تعامل دائمی داشتند، چنین تجربه‌هایی در ذهن‌شان نقش بسته. هر وقت می‌شنید یکی از بچه‌ها بیمار شده، یا مشکلی برای خانواده‌اش پیش آمده، فقط احوال‌پرسی نمی‌کرد. گاهی نذر می‌کرد، گاهی صدقه می‌داد و تا وقتی خیالش راحت نمی‌شد، پیگیر می‌ماند.
او فقط استاد مرسوم دانشگاهی نبود؛ خودش را در قبال شاگردانش مسئول می‌دانست. رابطه استاد و شاگرد، برایش یک ارتباط آموزشی نبود؛ یک رابطه تربیتی بود. احساس می‌کرد باید مراقبشان باشد، درست مثل پدری که آرامش فرزندانش، آرامش خودش است. سال‌ها در دانشگاه‌ها درس خوانده‌ام و استادان زیادی دیده‌ام، اما کمتر استادی را دیده‌ام که این‌گونه برای شاگردانش دلشوره داشته باشند. شاید راز اثرگذاری آقا مصباح همین بود؛ پیش از آنکه شاگردانش را با علم تربیت کند، آن‌ها را با محبت و مسئولیت‌پذیری پرورش می‌داد.
او پروژه نمی‌ساخت؛ آدم می‌ساختاگر بخواهم در یک جمله آقا مصباح را معرفی کنم، می‌گویم: او مأمور ساختن آدم‌ها بود. در نگاه او، آدم‌ها هیچ‌وقت ابزار اجرای پروژه‌ها نبودند؛ برعکس، پروژه‌ها بهانه‌ای بودند برای تربیت آدم‌ها. بارها می‌گفت: «اگر آدم ساخته شود، خودش ده‌ها مسئله را حل می‌کند.» برای همین، تمام دغدغه‌اش این بود که جوان‌هایی تربیت شوند که هم اهل فکر باشند، هم اهل عمل؛ هم نخبگی داشته باشند و هم مسئولیت‌پذیری.تعریف او از «نخبه» هم با آنچه معمولاً در دانشگاه‌ها می‌بینیم، فرق داشت. می‌گفت نخبه فقط کسی نیست که در ریاضی، فیزیک یا هر رشته دیگری رتبه و مدرک خوبی داشته باشد. نخبگی، فقط به دانستن نیست؛ به از خود گذشتن هم هست. از نگاه او، یک نخبه واقعی کسی است که علمش را وقف مردم کند، دغدغه جامعه داشته باشد، از وقت و آسایش خودش بگذرد و «زکات علمش» را بپردازد. دانایی اگر به ایثار نرسد، هنوز کامل نشده است.این نگاه را از رهبر شهید آموخته بود؛ اینکه انقلاب، با حرف جلو نمی‌رود، با حل مسئله پیش می‌رود. اما حل هر مسئله‌ای، قبل از هر چیز، آدمِ خودش را می‌خواهد. گاهی می‌گفت اگر بتوانیم برای یک حوزه مهم، مثل آموزش‌وپرورش، چند مدیر در تراز وزیر تربیت کنیم، شاید اثرش از ده‌ها طرح و سند بیشتر باشد. به همین دلیل، در مرکز رشد، مهم‌ترین سرمایه برای او ساختمان، بودجه یا پروژه‌ها نبود؛ آدم‌ها بودند.
ورودی مرکز، آدم بود. تمام مسیر، صرف رشد آدم‌ها می‌شد و در پایان هم قرار نبود فقط چند گزارش یا پروژه تحویل جامعه بدهیم؛ قرار بود انسان‌هایی وارد میدان شوند که بتوانند بار مسئولیت‌های بزرگ را به دوش بکشند. شاید به همین دلیل بود که جذب آدم‌ها برایش آسان بود، اما دل کندن از آن‌ها آسان نبود. خوب می‌دانست ساختن یک انسان، سال‌ها زمان و صبوری می‌خواهد و اگر انسانی ساخته شود، می‌تواند سرنوشت یک مجموعه، یک دستگاه و حتی یک کشور را تغییر دهد.انتشار اولیه در کانال مدرسهانتهای پیام/از شما صاحبنظر گرامی در حوزه تعلیم و تربیت هم دعوت می کنیم، از نویسندگان، ممیزان و اعضای هیئت تحریریه پنجره تربیت باشید. برای ارسال مطالب و عضویت در هیئت تحریریه، از طریق ارسال پیام به تحریریه پنجره در بخش پیامهای محیط فارس، یا ایمیل FarsPanjarehTarbiat@gmail.com مکاتبه فرمائید.#شهید_مصباح_باقری، #مرکز_رشد، #تربیت_نیروی_انسانی، #رابطه_استاد_و_شاگرد، #ولایت‌پذیری، #سبک_زندگی_مأموریتی، #تحول_در_آموزش_و_پرورش
18:42 - 30 تیر 1405

48 بازدید