نامهای که هیچ وقت خوانده نشد
مادر شهید میلاد شادکام از هدیه روز مادر فرزند خود روایتی دیگر دارد، از نامهای که هیچ وقت فرصت نشد که کودک ۱۰ ساله برای مادر بخواند.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمان؛ مادر که باشی فرزند برایت دنیایی دیگر است، از آن زمان که به دنیا میآید، پیش چشمان تو قد میکشد، راه میرود و هر روز بزرگ و بزرگتر میشود و چه آرزوها که برایش نداری، اما اگر فرزند پسر باشد این شور کودکانه طور دیگری نمایان میشود و در دل آرزو میکنی که زودتر بزرگ شود و در لباس دامادی او را ببینی، اما درست در چهارمین سالگرد سردار سلیمانی دشمنان کوردل مادران زیادی را در داغ فرزندان خود نشانند و این آرزوی عروسی فرزندان خود را بر باد دانند.یکی از این شهدای حادثه تروریستی گلزار شهدای کرمان شهید میلاد شادکام است، دقایقی را با مادر این شهید ۱۰ ساله همکلام شدم و فقط این مادر میدانند که دل بریدن از کودک ۱۰ ساله یعنی چه.راهی منزل آین شهید در اللهآباد میشوم، جایی در همین حوالی، البته فقط در حوزه استحفاظی شهر است، و حتی جز شهر کرمان نیز به حساب نمیاید، و بالاخره پس از گذشتن خیابانهایی با آسفالت نصفه و نیمه و کوچههای خاکی با دستاندازهای بیشمار به منزل این شهید میرسم، از بنر عرض تسلیت دهیاری اللهآباد کنار درب منزل شهید متوجه میشوم که اللهآباد دارای دهیاری است و فقط روستایی در اطراف شهر محسوب میشود.
مادر شهید با خوشرویی به استقبال من میآید و تعارف میکتد که وارد شوم، وارد حیاط شدم، حیاطی که خبری از موزائیک و یا سیمان در کف آن نبود، بلکه فقط سنگ و شن بود و تمام حتی خبری نماسازی در بیرون منزل و حیاط نبود، تا انتهای خیاط میروم تا دو اتاق کوچک میرسم، اما در گوشه حیاط نزدیک درب اتاقها دوچرخهای نو به حیاط تکیه داده شده بود که نظرم را جلب کرد، به خاطر میسپارم که جریان دوچرخه را حتما سوال کنم.بالاخره وارد خانه میشوم، مادر شهید بعد از پذیرایی بیآنکه من چیزی بگویم از زندگی شهیدگونه فرزند خود تعریف میکند و گفت: میلاد در انجام کارهای منزل کمکهای زیادی به من میکرد و هر وقت که خانه بود خیال من از انجام امور منزل راحت بود و همچنین در نگهداری و انجام کارهای شخصی بردار کوچکتر خود به نام طاها که فقط ۷ سال سن دارد کمکهای زیادی به من میکرد. مادر این شهید از میز زیر تلویزیون کاغذی را بیرون میآورد و با شور و شوق آن را به من نشان میدهند و ادامه میدهد: چند روز مانده به چهارمین سالگرد سردار و روز مادر بود که یک روز در حالی که من مشغول انجام کارهای منزل بودم کنار من آمد و در حالی که از عدم توانایی مالی خود در تهیه هدیه روز مادر از من عذرخواهی میکرد، سعی داشت کاغذی را به من نشان دهد، اما من چندان توجهی به میلاد نکردم. این مادر شهید که اکنون به پهنای صورت اشک میریزد، ادامه میدهد: همین چند روز پیش در حالی که در وسایل میلاد دنبال چیزی میگشتم، ناگهان کاغذی توجهام با جلب کرد، آن را برداشتم و دقیقا یاد همان روز افتادم همان نامهای که هیچ وقت فرصت ندادم که میلاد برای من بخواند.
به این جا که رسید، هر چه که تاکنون طاقت آورده بودم، نتوانستم و اشکهایم جاری شد، اما این اشکها چه بیموقع آمده بودند، آخر اجازه خواندن نامه را به من نمیدانند و دنیا را کدر کرده بودند.مادر میلاد با صدایی لرزان نامه را میخواند: مادر خوبم روزت مبارک، به تو سلام میکنم، تا خانه عروجم با دعای تو بنا شود و.......با خود میگویم چراکه کودک ۱۰ ساله باید از عبارت خانه عروج استفاده کند آخر یعنی چه، این شهید نوجوان چه چیزی دیده بود و در کجا سیر میکردناگهان یاد دوچرخه داخل حیاط افتادم و از این مادر در این خصوص شهید سوال کردم، مادر در حالی که سعی داشت فاکتور این دوچرخه را به من نشان دهد ابراز کرد: همین چند ماه پیش بود که میلاد از ما درخواست دوچرخه کرده بود، چراکه معتقد بود مسیر مدرسه برای او طولانی و سخت است. اما ما برای او کاری نکردیم تا این که روزی از زبان معلم قرآن خود تعریف کرد که به او گفته بود که اگر خواستههای خود را حاج قاسم بخواهید به شما خواهد داد و شهدا حاجت میدهند.وی ادامه داد: چند روز بعد قرار بود از طرف مدرسه به مزار سردار برود و ما نیز موافقت کردیم و او راهی شد ، وقتی برگشت در حالی که از حال و هوای مزار تعریف میکرد، از دعای دوچرخه خود نیز گفت و اما هنوز هیچ خبری از دوچرخه نبود.
وی ادامه داد: زمان زیادی از این اتفاق نگذشته بود که روزی یکی از خیرین نیک روزگار به دیدار خانواده ما آمده بود و در میان صحبتهای من متوجه آرزوی دوچرخه میلاد میشود و به محض اطلاع سریع با میلاد و فرزند کوچکتر من طاها با بازار میروند و برای میلاد دوچرخه را تهیه میکند، و فرزندان من با صورتی گل انداخته و خوشحال به منزل برگشتند، و میلاد با خوشحالی گفت:(( مادر دیدید بالاخره حاج قاسم حاجت من را داد)).این مادر شهید ابراز کرد: هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم آنقدر میلاد شاد و خوشحال بود که انگار تمام دنیا مال او شده بود. اما چه حیف که این خوشحالی زیاد ادامه نداشت، و دشمنان کور دل در همین محله چند روزی خانه اجاره کرده بودند این شادی از دهها خانواده گرفتند.به راستی که این خانوادههای شهدا چه گنجینههای ارزشمندی هستند که در گوشه گوشهی این شهر به چشم میخورند و پر از درس زندگی و تواضع اند. زندگیهایی ساده اما پر از معنویت و روح زندگی.ای کاش ما هم بتوانيم این چنین نگاهی به زندگی و شهدا داشته باشیم و مانند این شهید ۱۰ ساله با تمام قلب و وجود خود شهدا و عنایات آنان را باور کنیم، شاید رستگار شویم.پایان پیام/ ۸۰۰۶۶#کرمان
08:52 - 22 اسفند 1402