سیاست، پرده سینما نیست!

(تحلیل واقع‌بینانه از آتش‌بس جنگ ۴۰ روزه)✍️مهدی رسولیدر تحلیل تحولات پیچیده سیاسی و نظامی، نخستین گامی که باید استوار برداشته شود، عبور از لایه‌های سطحی هیجانات و رسیدن به هسته سخت و سرد واقع‌گرایی است؛ چرا که به تعبیری دقیق، احساسات و هیجانات کنترل‌نشده، قتلگاه سیاست و تصمیم‌گیری‌های کلان راهبردی‌اند. در مواجهه با رویدادهای اخیر و مسئله آتش‌بس، تقابلی جدی میان دو نوع نگاه وجود دارد: نگاه نقطه‌ای و خرد که مبتنی بر تالمات روحی است، و نگاه شبکه‌ای و کلان که از جایگاه راس هرم حاکمیت به میدان نبرد دوخته شده است. در نگاه کلان، تصمیمی که اتخاذ می‌شود، حاصل پردازش هزاران متغیر و ملاحظه پنهان و آشکار است که شاید در افق دید ناظران عمومی قرار نگیرد. این دقیقا همان منطقی است که مقام معظم رهبری و همچنین رهبران شهید جبهه مقاومت بر آن تاکید داشته‌اند. به عنوان نمونه، در جریان جنگ ۱۲ روزه نیز، درست در نقطه‌ای که افکار عمومی و نگاه‌های احساسی با دیدن ویرانی‌ها دم از شکست می‌زدند، رهبر شهید با قاطعیتی واقع‌بینانه، فرجام کار را یک پیروزی راهبردی خواندند. برای درک این پیروزی، ابتدا باید مرزبندی دقیقی میان مفاهیم بنیادین علم سیاست قائل شد و دچار خطای شناختی نشد. یکی از بزرگترین انحرافات تحلیلی در روزهای اخیر، هم‌معنی دانستن «مذاکره» با «بیعت» یا تسلیم است. قیاس روند دیپلماتیک با مفاهیم تاریخی نظیر «مثلی لایباع مثل یزید»، ناشی از عدم درک ماهیت مذاکره در دنیای مدرن است. بیعت به معنای تسلیم محض و انقیاد در برابر یک قدرت قاهر است؛ حال آنکه مذاکره، امتداد همان میدان جنگ، اما پشت میز دیپلماسی است. در مذاکره، دو دشمن روبه‌روی یکدیگر می‌نشینند
تا بر اساس دستاوردهای میدانی خود، امتیاز بدهند و امتیاز بگیرند. در این کارزار، دست برتر از آنِ کسی است که اهرم‌های فشار بیشتری در اختیار داشته باشد. این روند در ساختار نظام، نه یک اقدام خودسرانه، بلکه پروژه‌ای است که مستقیما با هدایت، شروط و تاییدات رهبری پیش رفته است و هیچ‌کس در آن استقلال رایِ خارج از چارچوب نداشته است. بنابراین، حضور در این میدان نه تنها به معنای تسلیم نیست، بلکه تحمیل اراده به دشمن از مسیر دیپلماتیک است.اگر با لنز تقلیل‌گرایانه و صرفا با تمرکز بر تلفات به صحنه نگاه کنیم، شهادت فرماندهان عالی‌رتبه، از دست دادن شخصیت‌های کلیدی و تخریب زیرساخت‌ها، تصاویری از یک شکست را به ذهن متبادر می‌سازند. اما با تغییر زاویه دید و نگاه از ارتفاعی بالاتر، هندسه پیروزی به وضوح نمایان می‌شود. پیروزی در این نبرد یعنی زمانی که ماشین جنگی آمریکا و متحدانش با التماس و ارائه ۱۵ شرط خواستار توقف درگیری شدند، با سد محکم رهبری مواجه گشتند. تقابل اراده‌ها تا جایی پیش رفت که دشمن پس از دریافت ضربات مهلک و استراتژیک -به‌ویژه در جریان مرتبط باصحرای  اصفهان-، ناچار به عقب‌نشینی مطلق شد و تن به پذیرش شروط سخت‌گیرانه‌تر داد. این تسلیم پنهان دشمن، معنای عینی پیروزی در ادبیات استراتژیک است. در این چارچوب کلان، حتی اگر در بدنه اجرایی یا دیپلماتیک، خطاهای تاکتیکی رخ دهد (مانند نوع ادبیات برخی مسئولین در فضای مجازی) و یا حتی اگر دشمن در اقدامی واکنشی، شخصیت‌های برجسته سیاسی و نظامی ما را هدف قرار دهد، باز هم خللی در پیروزی ساختاری ما ایجاد نمی‌شود؛ چرا که این ترورها و ضربات نقطه‌ای، نه از سر قدرت، بلکه فریادهای ناشی از استیصال و شکست در برابر هیمنه نظام است.
با این وجود، خوانش داخلی از این پیروزی، دچار نوعی پارادوکس شده است. در حالی که ناظران جهانی، تحلیل‌گران بین‌المللی و حتی اپوزیسیون خارج‌نشین با صراحت به شکست هژمونی آمریکا و پیروزی استراتژیک ایران اعتراف می‌کنند، بخشی از پایگاه اجتماعی داخلی به دلیل غلبه احساسات ناشی از فقدان شهدا، خود را در جایگاه بازنده می‌بیند. این نگاه احساسی، در خطرناک‌ترین شکل خود، به تولید گزاره‌های مخربی چون «تحمیل تصمیم به رهبری» یا «مماشات نظام» منجر می‌شود. چنین تحلیل‌های ساده‌انگارانه‌ای، عملا مفهوم ولایت فقیه و اقتدار حاکمیت را تهی از معنا می‌کند. تصور اینکه تصمیمات کلان نظام صرفا به دلیل فشارهای داخلی یا خارجی به رهبری تحمیل شده است، نادیده گرفتن تدبیر، اشراف اطلاعاتی و درایت راس هرم سیستم است.ریشه این نارضایتی‌های داخلی را باید در تقابل «نگاه هالیوودی و سینمایی» با «نگاه شطرنجی و واقع‌بینانه» جستجو کرد. افکار عمومی انقلابی، انتقام خون شهدای بزرگ را در یک ضربه دفعی، مهیب و نابودی کامل و فوری دشمن در یک بازه زمانی کوتاه می‌بیند؛ تصویری که مختص پرده سینماست. اما در عالم واقع، دیپلماسی و جنگ، قواعد خاص خود را دارند. نابودی یک رژیم و گرفتن انتقام راهبردی، یک پروژه کوتاه‌مدت چند ماهه نیست، بلکه یک پروسه پیچیده، فرسایشی و تدریجی است که شاید ده‌ها سال به طول بیانجامد. در این مسیر، ما در یک جزیره منزوی زندگی نمی‌کنیم. مناسبات بین‌المللی، حفظ توازن با کشورهای هم‌پیمان و اقناع افکار عمومی جهانی، متغیرهایی هستند که نمی‌توان با شعارهای هیجانی از کنار آن‌ها عبور کرد. حرکت ما به سمت نابودی دشمن باید گام‌به‌گام، هوشمندانه و با رعایت قواعد بازی جهانی باشد تا ضمن وارد کردن ضربات کاری، از اجماع جهانی علیه خود
جلوگیری کنیم.در نهایت، برای رسیدن به بلوغ تحلیلی در این برهه تاریخی، نیازمند تغییر در دستگاه محاسباتی خود هستیم. باید پذیرفت که عرصه دیپلماتیک نه به معنای توقف نبرد، بلکه جبهه جدیدی از همان جنگ است. جنگ و مذاکره، دو روی یک سکه‌اند که هر دو برای تامین منافع ملی و ضربه زدن به دشمن ضرب شده‌اند. بررسی مواضع، اعترافات و تحلیل‌های سیاستمداران غربی در خصوص همین آتش‌بس اخیر، به روشنی نشان می‌دهد که چگونه ابهت و قدرت بازدارندگی پوشالی ابرقدرت‌ها فرو ریخته است. تا زمانی که این نگاه راهبردی جایگزین هیجانات کف خیابان نشود، و تا زمانی که درک نکنیم ضربات احتمالی آینده دشمن نه از روی ابتکار عمل، بلکه دست‌وپازدن‌هایی در باتلاق شکست است، نمی‌توانیم با بینش عمیق و آرامشِ طمانینه‌بخشِ رهبر حاضر و رهبران شهیدمان هم‌راستا شویم. ما اکنون در میانه یک صفحه شطرنج تاریخی قرار داریم که تا اینجای کار، کیش‌های مرگباری به هژمونی غرب وارد کرده‌ایم و ادامه این بازی، نیازمند صبوری، عقلانیت و اعتماد مطلق به سکانداران این نبرد ترکیبی است.
14:01 - 22 فروردین 1405