روایت زندگی ۳ نفرهای که در ۱۸ دیماه سوخت
شب آخر زندگیاش «۱۸ دیماه ۱۴۰۴» تصمیم داشت مثل روزهای دیگر تا آخرین ساعت کاری در درمانگاه بماند و به کارش ادامه دهد؛ اما مرضیه و الیاس خبر نداشتند که در سطح رشت چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است و مرضیه دقایق آخر زندگی خود را سپری میکند.
خبرگزاری فارس _ گروه سلامت: «چه تضمینی وجود دارد که من در خانه بمانم و اتفاقی برایم نیفتد؟ حداقل با حضور در بیمارستان کار یک بیمار را راه میاندازم ...» با همین باور دوران بارداریاش را در اوج کرونا در بیمارستان الزهرای رشت گذراند و در بخش زنان و زایمان این مرکز درمانی به هزاران مادر و نوزاد خدمت کرد. در آن بخش، مادران بارداری که به کرونا مبتلا میشدند و در شرایط ایزوله قرار داشتند تحت مراقبت قرار میگرفتند و مرضیه نیز در همان بخش فعالیت میکرد.هر کسی او را میدید تعجب میکرد که پرستار باردار برای پایبندی به قسمی که خورده دست فرزندش را گرفته و با بار شیشه از بیماران کرونایی مراقبت میکند؛ انگاری این خوی ایثار و از خودگذشتگی در بند بند وجود مرضیه خانم تنیده شده بود و تا نفسهای آخر زندگیاش هیچ مانعی نتوانست او را از مرهم گذاشتن روی درد بیماران و سالمندان منصرف کند؛ تا اینکه اغتشاشگران با آتش کشیدن محل کار او نفسش را بریدند و زینب ۵ سالهاش را برای همیشه از آغوش مادر جدا کردند.
مرضیهنبوینیا پرستار جوانی بود که شب هجدهم دیماه ۱۴۰۴ در درمانگاه امام سجاد (ع) رشت به دست اغتشاشگران به شهادت رسید.
مرضیه بعد از دوران کرونا و به دنیا آمدن نازدخترش، چندسالی در خانه ماند و با زینب کوچولویش وقت گذراند اما در اوایل سال ۱۴۰۴ برای اشتغال در چند مرکز درمانی اقدام کرد و رزومه و فرمهای استخدامی را در چند بیمارستان تکمیل کرد؛ اولین جایی که با او تماس گرفتند و مرضیه هم به مشغول شدن در آنجا مشتاق بود، کلینیک تخصصی و فوقتخصصی امام سجاد رشت بود.برای مدتی حدود چند ماه به صورت قراردادی در آنجا مشغول به کار شد. قرار بود بخشی با عنوان مامایی، ناباروری و مشاوره زایمان در آن کلینیک راهاندازی شود و مرضیه بهعنوان ماما در آن بخش فعالیت کند، اما تا پیش از راهاندازی آن بخش، امور پرستاری را انجام میداد. به گفته همسرش، انگیزه اصلی مرضیه از کار کردن در درمانگاه، حل مشکلات بیماران و گرهگشایی از کار مردم بود. زمانی که میدید بیماری، بهویژه در حوزه ناباروری، پس از مدتی درمان نتیجه گرفته عمیقاً خوشحال میشد و این موفقیتها برایش مایه مسرت بود.
تا آخرین ثانیه زندگیاش در حال خدمت به بیماران بود
الیاس یوسفی همسر این پرستار شهید، مرضیه را زنی متعهد به زندگی مشترک توصیف میکند: «با وجود دشواریهای زندگی، مرضیه همواره همراه و همدل باقی ماند. من به واسطه شغلی که دارم، بخش قابل توجهی از ایام سال را نمیتوانستم در کنار همسرم و زینب باشم، همین مسئله موجب شده بود که مسئولیت عمده امور زندگی و مدیریت مشکلات بر دوش مرضیه باشد؛ حتی من خودم از شرایط خسته شده بودم و هرازگاهی از شغلم گلگی میکردم اما او هیچوقت از من بخاطر این شرایط گلایه نمیکرد و قانع بود. او این شرایط را آگاهانه پذیرفته بود و تلاش میکرد مسائل و دشواریها را به بهترین شکل ممکن حلوفصل کند.»الیاس یوسفی در ادامه سخنان خود به تعهد کاری همسرش در درمانگاه محل خدمتش اشاره میکند: «مرضیه در انجام وظایف حرفهای خود بسیار متعهد بود؛ حتی در آخرین شیفت کاریاش که شیفت شب بود، این تعهد بهخوبی دیده میشد.من زمانهایی برای مرخصی به رشت میآمدم معمولاً خودم مرضیه را به درمانگاه میرساندم و شبها به دنبالش میرفتم تا او را به خانه بیاورم. در درمانگاه امام سجاد رشت شیفت کاری پرستاران زن تا ساعت ۱۰ شب بود اما با این حال، بارها پیش میآمد که وقتی ساعت ۱۰ به دنبال همسرم میرفتم ۳۰ تا ۴۰ دقیقه پشت در منتظر میماندم تا کار بیمارها را انجام دهد و بعد بیاید.در چنین مواقعی مرضیه به من میگفت که بیمار جدیدی آمده است یا پیرزنی در دمانگاه است که نیاز به رسیدگی دارد و... او نمیتوانست کار بیمار را نیمهکاره رها کند. به همین دلیل، اغلب بیش از زمانی که برای شیفت او در نظر گرفته شده بود در محل کار میماند تا کار بیماران را به سرانجام برساند.»
شب آخر «۱۸ دیماه ۱۴۰۴» هم مرضیه تصمیم داشت مثل روزهای دیگر تا آخرین ساعت کاری در درمانگاه بماند و به کارش ادامه دهد؛ اما مرضیه و الیاس خبر نداشتند که در سطح رشت چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است و مرضیه دقایق آخر زندگی خود را سپری میکند.
ما خیال میکردیم که یک تجمع ساده است...
آقای یوسفی درباره آخرین لحظات زندگی مشترکاش با مرضیه و حرفایی که بینشان رد و بدل شد میگوید: «حدود ساعت ۲۰:۴۰ همان شب با مرضیه تماس گرفتم که بپرسم چه ساعتی به دنبالش بروم؛ معمولا هرشب یکی دوساعت قبل از اینکه شیفتش تمام شود با او تماس میگرفتم و با او صحبت میکردم. مرضیه گفت که اینجا خبری نیست و فعلا چیزی هم به ما اعلام نکردند؛ قرارمان همان ساعت همیشگی. او هم مثل من تصور میکرد که یک تجمع ساده است مانند شبهای قبل.از هفته قبل در رشت فراخوانهایی داده شده بود و برخی بازاریان نیز تجمعاتی داشتند، تصور من و مرضیه هم این بود که شرایط مانند همان شبهای پیشین خواهد بود؛ چند نفر تجمع میکنند، شعار میدهند و سپس متفرق میشوند...اما حدود پنج دقیقه پس از تماس اولیه،، مرضیه دوباره تماس گرفت و خبر داد که اعلام کردند درمانگاه ساعت ۹ تعطیل میشود و پرسنل باید به خانه بازگردند.»
کسی به درمانگاه چه کار دارد؟
آن شب زینب بهانه مادرش را میگرفت انگار حسی به او الهام شده بود که دیگر قرار نیست مادرش را ببیند، دیگر مامان مرضیهای نیست که شامش را بدهد و لالایی بخواند تا زینب خوابش ببرد. آقا الیاس میگوید: «آن شب از معدود شبهایی بود که زینب اصرار داشت همراه من به دنبال مادرش بیاید؛ همیشه زینب عادت داشت نیم ساعت در خانه تنها میماند تا من به دنبال مرضیه بروم و باهم به خانه بیایم اما آن شب هرچقدر اصرار کردم که در خانه بماند و تلویزیون تماشا کند، زینب به من امان نداد و پایش را در یک کفش کرد که من هم باید بیایم. سریع دخترم را حاضر کردم و سوار ماشین شدیم، زمانی که از شهرک محل سکونتمان خارج و به میدانی در نزدیکی درمانگاه رسیدیم، تازه متوجه شدیم که شهر از حالت عادی خارج شده است. اغتشاشگران تعدادی از تابلوهای راهنمایی و رانندگی را از جا کنده و وسط خیابان انداخته بودند تا ترافیک مصنوعی ایجاد کنند. برخی سازهها و بیلبوردهای تبلیغاتی تخریب شده وبه آتش کشیده شده بودند. هرچه به درمانگاه نزدیکتر میشدیم، آثار آشوب بیشتر دیده میشد. در نزدیکی پست برق و ساختمانی بزرگ در مسیر منتهی به درمانگاه نیز آتشسوزی رخ داده بود. مسیری که معمولاً طی کردن آن بین ۷ تا ۱۰ دقیقه زمان میبرد، در آن شب بهدلیل شرایط ایجادشده حدود ۳۰ تا ۳۵ دقیقه طول کشید...»الیاس حدود ۳۰۰ متر با ساختمان فاصله داشت و از یک مسیر میانبر حرکت میکرد، همان لحظه مرضیه با او تماس گرفت و پرسید: «زینب را همراه خودت آوردی؟ سریع اینجا را ترک کنید؛ گروهی با قمه و چاقو به سمت درمانگاه آمدهاند، شعار میدهند و تعدادشان زیاد است؛ ۲۰۰۰ نفری هستند، سریع زینب را از اینجا دور کن.»
یوسفی درباره آن دقایق بیشتر توضیح میدهد: «وقتی داشتم با مرضیه صحبت میکردم، یکی از همکارانش تلفن را گرفت و به من اطمینان داد که همه پرسنل در درمانگاه قرار دارند و حالشان خوب است. من هم فکر میکردم که احتمالا چند شعار میدهند و از آنجا عبور میکنند؛ بعید میدانستم که به محیط درمانی کاری داشته باشند.»
لحظهای که آشوبگران درمانگاه را به آتش کشیدند
آقا الیاس زینب را بغل کرد و سریع به خانه برادرش برد تا خیالش از جای زینب راحت باشد و دوباره به سراغ مرضیه برود. او حتی فکرش را نمیکرد که اغتشاشگران درمانگاه را آتش بزنند؛ اما آشوبگران با وجود اینکه میدانستند بیماران و کادر درمان در درمانگاه حبس شدهاند آنجا را به آتش کشیدند و به دلیل مواد قابل اشتعال موجود در ساختمان، زبانههای آتش به سرعت بالا گرفت و در نهایت درمانگاه منفجر شد.الیاس در آن لحظه از سرنوشت همسرش اطلاعی نداشت و وقتی به محل رسید، شرایط روحی عادی نداشت، در میان جمعیت از افراد حاضر پرسوجو میکرد که چه اتفاقی افتاده است؟ کسی داخل بود؟ برخیها به او گفتند همه از ساختمان خارج شدهاند و به بیرون آمدهاند.خطوط تلفن قطع شده بود و ارتباطها کاملا از بین رفته بود، الیاس از مرضیه خبر نداشت و نمیدانست که چه اتفاقی برایش افتاده، نمیدانست که بیرون آمده یا در درمانگاه گیر افتاده است.
خانم نبوینیا را ندید؟
همسر مرضیه خانم میگوید: «از حدود ۱۰ نفر از حاضران و برخی از همسایهها پرسوجو کردم که خانم نبوینیا را ندید؟ و همه آنها پاسخ یکسان دادند که هر کسی که داخل ساختمان بوده، به بیرون منتقل شده است.»این اطمینانهای مکرر باعث شده بود تا آقا الیاس تصور کند همسرش نیز از ساختمان خارج شده است. با همین امید، راهی بیمارستانهای مختلف سطح شهر شد و به صورت جداگانه و حضوری، تکتک مراکز درمانی را جستوجو کرد تا نشانی از همسرش پیدا کند اما تلاشهایش بینتیجه ماند.چند بار نیز به خانه خود بازگشت به امید اینکه شاید همسرش به خانه رسیده باشد. اما وقتی به منزل رسید، خبری از مرضیه نبود.به خانه برادرش رفت؛ چون احتمال میداد همسرش پس از حادثه به آنجا رفته باشد؛ اما خبری از مرضیه نبود. همانجا به آقای یوسفی اطلاع دادند که یکی از پرستاران خانم هنوز داخل ساختمان مانده است. انگاری برخی از پرسنل که مرد بودند توانسته بودند خود را به طبقه هشتم ساختمان برسانند و از آنجا با دشواری فراوان و به طور معجزهآسا از دود و آتش نجات پیدا کنند؛ اما مرضیه بهدلیل شرایط جسمی ضعیفتر و شدت دود و غباری که در ساختمان پیچیده بود، نتوانسته بود از محل خارج شود و در همانجا جان خود را از دست داد.
مرضیه به آخرین قرار شام خانوادگی نرسید
یوسفی درباره قراری که آن روز با مرضیه گذاشته بود توضیح میدهد: «ماه رجب بود و من و مرضیه تصمیم گرفته بودیم که روزه بگیریم. قرارمان این بود که من بعد از شیفت به دنبال مرضیه بروم و با هم افطار کنیم. حتی برای شام غذا درسته کرده بودم و روی اجاق گذاشتم تا وقتی برمیگردیم گرم بماند اما دیگر مرضیه به خانه بازنگشت.»
ای کاش من را هم با مرضیه خاک میکردند
همسر این پرستار شهید میگوید: «قبل از شب ۱۸ دیماه؛ زندگی ۳ نفره من و مرضیه و زینب برایم دنیا بود. شاید الان آرام بنظر برسم اما واقعیت این است که زندگی برای من دیگر معنایی ندارد.در روز ۲۲ دی و در مراسم تشییع و تدفین مرضیه، احساس کردم که بخشی از وجودم را در کنار مزار همسرم جا گذاشتم. فقط خدا میداند که من الیاس را با مرضیه خاک کردم؛ اما مجبورم بخاطر زینب به زندگی ادامه دهم درحالی که هنوز نتوانستم با این فقدان کنار بیایم.»او هنوز برایش باورپذیر نیست که دیگر همسرش در کنارش نیست و تنها امیدش این است که روزی در جهان دیگر دوباره یکدیگر را ملاقات میکنند.
مرضیه هنوز در خواب برای زینب مادری میکند
چند روزی از شهادت مرضیه نبوینیا گذشته بود اما هنوز دخترک او نمیدانست که چه اتفاقی برای مادرش افتاده؛ پدرش به او گفته بود که مامان مرضیه برای چند روزی به مأموریت کاری رفته است و خیلی زود به خانه بازمیگردد و دوباره باهم بازی میکنیم. زینب وابستگی زیادی به مادرش داشت؛ شبها معمولاً در آغوش مادر میخوابید و در شبهایی که مادرش بهدلیل شیفت کاری دیرتر به خانه بازمیگشت، تا آمدن او بیدار میماند؛ آقا الیاس چطور میتوانست به دخترش بگوید که دیگر مادر به خانه نمیآید؟آقای یوسفی میگوید: «از همان شب حادثه، یکی از بزرگترین نگرانیهایم آینده زینب بود؛ اینکه زینبی که اینچنین به مادرش وابسته است، چطور میتواند بدون او زندگی کند؟زینب در روزهای اول، مدتی در خانه عمویش ماند و روزگارش را در کنار دخترعموها و پسرعموهایش گذراند؛ بعد با هماهنگی و کمک یکی از مشاوران که از مربیان مهدکودک زینب نیز بود، موضوع را بهتدریج و با زبانی متناسب با سن کودکانهاش برای او توضیح داد. در آن گفتوگو به زینب گفته شد که مادرش به پیش خدا رفته است و از این پس در قلب او حضور دارد.»زینب هنوز در دنیای کودکانهاش با مامان مرضیه صحبت میکند و برای پدرش تعریف میکند که مادرش را در خواب میبیند؛ میگوید که مادرش او را در آغوش میگیرد، با او بازی میکند، میبوسدش و برایش قصه میگوید. حتی گاهی مینشیند و از «قهرمانی» به نام شهید مرضیه نبوینیا با زینب صحبت میکند.
آرامگاه مرضیه، تخت آرام زینب
آقا الیاس درباره اولین واکنش زینب از دیدن مزار مادرش میگوید: «تا 2 هفته پس از شهادت مرضیه نتوانستم او را سر مزار مادرش ببرم. نمیخواستم او با این صحنه مواجه شود. پذیرش این اتفاق برای دخترم خیلی سخت بود اما خیلی کم آشوب درونش را بروز میداد. وقتی زینب برای اولینبار سر مزار مادرش آمد، کنار مزار مرضیه دراز کشید و تا ساعت سه یا چهار صبح همانجا خوابید.از آن شب به بعد، زینب تقریباً هر شب درخواست میکند که به دیدار مادرش برود؛ هر روز یکی دو ساعت کنار مزار مرضیه مینشیند و گاهی همانجا به خواب میرود و این حضور شبانه، به بخشی از روال زندگیاش تبدیل شده است؛ انگار آرامش خود را در همانجا پیدا میکند.»
مرضیه به کدام گناه باید کشته میشد؟
یک سؤالی از ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در سر الیاس میچرخد اما به جوابی نمیرسد: «مرضیه نبوینیا فردی نبود که درگیر مسائل حاشیهای یا سیاسی باشد. تنها یک پرستاری بود که ماهانه حدود ۱۳ میلیون تومان حقوق میگرفت و با تلاش شخصی و بدون هیچ سهمیهای وارد دانشگاه دولتی شد، در رشته مامایی تحصیل کرد و پس از آن در حوزه درمان مشغول به کار شد.مرضیه من برای زندگیاش اصول و باورهای مشخصی داشت و حتی در زمانهای استراحت در محل کار قرآن حفظ میکرد؛ چرا باید به دست یک سری از افراد، بدون هیچ گناهی کشته شود و به شهادت برسد؟»پایان پیام/#مرضیه_نبوینیا#پرستار_شاخص#اغتشاشات_دیماه#درمانگاه_امام_سجاد_رشت 17:50 - 1 تیر 1405