مادری که نمی‌شناسیم اما خونش امروز در خیابان انقلاب غوغا کرد

عزیز بودنت را در یک تصویر دیدم؛ وقتی مردی که همراهت بود مردی که موهایش کمی خالی شده بود. مردی که در لحظه افتادنت با تو وداع می‌کرد. مرد نتوانسته بود بایستد؛ حتی نتوانسته بود بنشیند. چقدر عزیز بودی برایش.
گروه فرهنگ، خبرگزاری فارس: چطور خونت آغشته به پرچم شد؛ به پرچم یک ملت؟قبلش، وقتی در خیابان انقلاب راه می‌رفتی و برای دفاع از خاکت آمده بودی داشتی به چه فکر می‌کردی؟شب قدر با خدای خودت چه گفته بودی که این‌قدر گران‌بها شدی؟از همین چند ساعت پیش مدام دارم به این فکر می‌کنم که تو چه فرقی با دیگران داشتی؟می‌گویند مادری؛ عزیزی، خیلی عزیز.من در قاب یک عکس، عزیزی تو را دیدم.عزیز یک مرد بودی عزیز یک خانواده.با دیدن عکست در کف خیابان انقلاب، با انبوهی از جمعیت دور و برت دلم لرزید.لابد تا اینجای زندگی، عشقتان قرص شده بود؛ آن‌قدر که دست در دست هم آمده بودید. نمی‌دانم… هنوز تو را خوب نمی‌شناسم. فقط شنیدیم که تو مادری؛ مادر.راستی، برای افطار و سحر امروز بچه‌هایت چیزی آماده کرده بودی؟نمی‌شناسمت. شاید قبل از انتشار این مطلب، همه رسانه‌ها اسمت را فریاد بزنند.تو چه خوش‌نامی… خوش به حالت.باز هم همان تصویر که مرا حیران کرده می‌دود توی ذهنم…
عزیز بودنت را در یک تصویر دیدم؛ وقتی مردی که همراهت بود، به گمانم همسرت بود مردی که موهایش کمی کم شده بود.مردی که در لحظه افتادنت با تو وداع می‌کند.مرد نتوانسته بود بایستد؛ حتی نتوانسته بود بنشیند.چقدر عزیز بودی برایش.کنارت معصومانه دراز کشیده بود؛ همان مرد کم مو را می‌گویم.شاید دهانش را به گوش تو نزدیک کرده بود و التماس می‌کرد که نروی… بمانی. شاید هم نجوای آخر را برایت زمزمه می‌کرد.
این صحنه برای من غریب نیست.از لحظه‌ای که این تصویر را دیدم، فرورفته‌ام در سال‌های دور؛ سال‌های، هشت سال دفاع مقدس.این عکس چنگ انداخته به دوران کودکی‌ام و تمام صحنه‌های پاک‌نشدنی در ذهنم را تازه کرده؛ فقط با کمی تغییر.
۶ MB
حدود چهل سال پیش، مرد جوان بیست‌ساله‌ و‌ رزمنده ای را می.شناختم که زود پدر شده بود؛ آن هم دوقلو.در خط مقدم جبهه بود آن روزها جنگ، بخش جدا نشدنی زندگی‌مان شده بود اصلا عادت کرده بودیم با جنگ زندگی کنیم.مرد جوان رزمنده همه فامیل را برای تولد یک‌سالگی بچه‌هایش وعده گرفته بود.همسر جوانش اتاق کوچک خانه شان را تزیین کرده بود.مرد از جبهه سفارش کرده بود که ناهار تولد حتماً آبگوشت باشد.قرار بود شب قبلش برسد خانه تا خیال همه از رسیدنش راحت شود؛ اما هنوز نیامده بود.همسرش با ذوق و شوق، چند روز قبل موهایش را مش کرد.وقتی موهایش را به مادرم نشان داد، من هم‌ زیبایی اش را دیدم.
بچه‌ها یک‌ساله بودند و شمع تولد یک‌سالگی پیدا نمی‌شد به‌جای شمع پرچم کوچکی از ایران را نقاشی کردند زدند وسط کیک، پرچم را یکی از بچه‌های فامیل درست کرده بود.زن جوان با اینکه دل‌شوره داشت؛ اما از خوشحالی این جشن، سر از پا نمی‌شناخت این را وقتی داشت به مادرم می‌گفت فهمیدم.همان شب تولد بچه‌ها خبر شهادت را آوردند کسی جرئت نکرد به همسرش بگوید…فردا، تا ظهر نشده، پیکر پدر جوان را هم آوردند.آبگوشت جشن تولد جاافتاده بود.می‌گفتند دو روز پیش، وقتی پشت پدافند در خط مقدم جبهه هواپیمای دشمن را می‌زد، هدف شلیک هواپیما قرار گرفته و نیمی از جمجمه‌اش هم رفته.ترس همه این بود که زن ملحفه را کنار بزند و صورت نیمه شده همسر را ببیند.توی تابوت، روی دست همه آن‌هایی که آمده بودند برای جشن تولد، تشییع شد.
زن جوان اصرار کرد که پیکر همسر بیست‌ساله‌اش را بیاورند داخل اتاق تزیین‌شده مراسم تولد.کیک تولد بالای اتاق بود پرچم کوچک وسط کیک صاف ایستاده بود.زن هم با چادر سفید ایستاده بود وسط اتاق.گفت از تابوت درش بیاورید.بیرونش آوردند.گذاشتند روی گل قالی. دورش ملحفه سفید بود.زن چادر سفیدش را محکم دور خودش پیچید.جلوی چشم همه کنار پیکر همسرش روی دو‌ زانو نشست.دلش آرام نگرفت.سرش را نزدیک مرد جوانش برد.باز هم دلش آرام نگرفت.بعد، در آرامش کامل پاهایش را دراز کرد و چند دقیقه کنار همسر بالابلندش دراز کشید.انگار خوابش برده باشد.من نزدیک همه این اتفاق‌ها بودم.زن اشک نمی‌ریخت.لبخندی آرام داشت.چادرسفیدش را کشید روی پیکر همسرش ، به گمانم تلاش کرد موهای مش کرده‌اش را به مرد جوانش نشان بدهد.
من دیدم؛ در لحظه آخر همسرش را بویید، بی‌آنکه چشمش، تر شود. آرام از کنارش بلند شد پرچم نقاشی شده روی کیک را برداشت و روی کفن مرد محکم کرد.در تمام این سالها هیچ‌وقت درباره آن صحنه با هیچ‌کس حرف نزدم.امروز دوباره همان صحنه برایم در یک فریم عکس تکرار شد؛ این‌بار زنی را دیدم که در خیابان‌های سرد تهران شهید شده و مردی عاشقانه کنارش دراز کشیده است.سر زن را با پرچم پوشاندند. روی آسفالت خیابان را هم پرچم کشیدند. همانجا که خون مادر شهید ریخته شده بود.و پرچم به خون آغشته‌ را الم کردند.
۱ MB
آن روزها کمتر می‌فهمیدم؛ اما امروز این تصویر را بیشتر از همیشه می.فهمم.عشقی که از فردیت می‌گذرد، به میهن می‌رسد؛ به خاک وطن می‌رسد؛و سرانجام‌ به پرچم ایران
00:20 - 23 اسفند 1404

0 بازدید