وقتی جهان در ۸۰ کیلومتر جا می‌شود

برای مسیری که مادام فیلسوف شدن، قدم‌هایت کار می‌کند و تاول‌ها یکی یکی مهمان پاهایت می‌شوند، برادری‌ها جان می‌گیرد و لحن‌ها پوست می‌اندازد و جهان در ۸۰ کیلومتر جا می‌شود.
خبرگزاری فارس- همدان: تعارف تکه پاره کردم اما ته دلم دنبال خلوتی می‌گشتم درست وسط شلوغ پلوغی قدم‌ها، دوست داشتم بر خلاف سال‌های گذشته سفری داشته باشم که فقط من باشم و او به علاوه مددهایش در گاه و بی‌گاه‌ جاده.به قول خان داداش، همان همسفر جاده‌های به خاک نشسته «در این سفر یکی کم و دو تا زیادیه» راست می‌گفت، بالاخره همسفر لازم بود با کمی چاشنی همراهی و همدردی به وقت کم آوردن خدای ناکرده و اندکی هم حواس که بهت باشد.اما حال و هوای دلم حرف سرش نمی‌رفت و تا می‌آمد نرم شود و رضا دهد به همسفری با چند دوست، ساز ناکوکش یکهو نواختن می‌گرفت و بهانه همه رقمه و همه مدله می‌تراشید، بهانه‌هایی که مثلش می‌شد زمان سفر من به او نمی‌خورد آن یکی خودش همراه دارد و دیگری اصلا قصد سفر ندارد و گرمای مرداد عراق ناخوشش می‌کند.از آن طرف، خانواده و همسر جان پاهایشان را همگی در یک کفش فرو برده بودند که اصلا و ابدا تنهایی نمی‌شود، راستش رضایت آنها حکم مهم سفر بود و بی اذن نمی‌شد، زیارت به دلم نمی‌نشست و لابد گمان قبول شدن یا نشدن می‌شد خوره جدید ذهنی‌ام.رخت‌شورخانه دلم اساسی دست به کار شستن و چنگ زدن شده بود که پیشنهادی از دل گذشت و به زبان آمد؛ گفتم «همسر جان، بفرما بیا تا تنها نباشم»، جمله تمام شده نشده برقی در چشمانش سوسو کرد و گفت کار را چه کنم؟ امان از این کار که تمامی ندارد.
قصه کار همسر را سپردیم به صاحب اربعین و گفتم «درست می‌شه، تو نیت کن»، از خدا خواسته رفتم سراغ الباقی کارها و سوروسات کوله. همسر کوله نداشت، یعنی داشت ولی جان نداشت پیاده‌روی سه روزه و بیابان و تیغ تیز آفتاب را به جان بخرد و تاب بیاورد.یکی دو تا کارت هدیه زیر عکس بابا تو کیف پول سرخ چرمی داشتم برای مبادا، تندی برداشتم و حاضر به یراق بازار را بغل کردم و کوله‌ای با تاب و توان زیاد را مقصد گذاشتم، دو سه خیابانی گز کردم و قیمت‌ها را زیر و رو.خلاصه کوله‌ای بزرگ و جا دار و خوش قیمت چشمم را گرفت و اولین چراغ خرید اربعین همسر روشن شد، لباس خنک و نخی، آفتاب‌گیر و چفیه نجفی هم زودی تهیه شد ولی چوب خط روزها از پی هم ادامه داشت.با اصرار من و انکار خانواده قصه پیاده‌روی اربعین امسال هم مثل هر سال قصه نویی می‌شد و مشایعت علی نور علی نور بود. از همین بابت روزها تقویم به دست شنبه و یکشنبه می‌شماردم و شب‌ها پیش از خواب توصیه‌های ایمنی سفر را به همسر جان گوشزد می‌کردم.دیگر شوق دیدار عمودهای پس و پیش و سوزش تاول‌ها و گز گز پاهایم از دلم سَر رفته بود و دلتنگی مجال نمی‌داد، مادام اربعین و حس و حال استثنایی و عشق به راه و پیاده‌روی ورد زبانم بود.

مرغ دل پر گرفت

درِ بسته انتظار اما بالاخره باز شد، سفر و جاده و زیارت اربعین را به آغوش کشیدیم و همدم جاده‌ شدیم، صفای هم قدمی با جابر که نه! شاید با نور چشمی‌های صاحب اربعین از سر و رویمان سُر می‌خورد و توی صورتمان عیان می‌شد.هم ذوق داشتم درست مثل اولین زیارت اربعین که نصیبم شد و هم باورم نمی‌شد انتخاب و لابد نظرکرده شدم، در شیش و بش حرف‌های دلم بودم که تابلوی مرزی مهران نمایان شد و انگار دلم هُری ریخت، سخت چادر نوی ویژه اربعین را چسبیدم و کوله را تنگ به سینه فشردم و آماده شدم برای گام گذاشتن در مسیر بهشت.با حساب و کتاب سرانگشتی و کم کردن یک ساله کرونا، این هفتمین زیارت اربعین بود که قسمت جانم می‌شد و کالبدم در این مسیر با عاشقانه‌های بسیار همراهی می‌کرد و الحق‌والنصاف که همراه خوبی بود.پاهایم دو چندان به توان رسیده بود و خیالاتم در سَرم می‌پیچید که یکهو یاد همسر جان زائر این معرکه عاشقی افتادم، او هم شوق و ذوق به چشمانش رسیده بود و صلاه ظهر عرق ریزان اما خندان پی‌ام می‌آمد و من مثلا لیدر سفر دو نفره‌مان شده بودم.
خانم لیدر بادی به غبغب انداخته بود و دوان دوان پایانه مرزی را نشانه گذاشته و آقای همسر را با اشاره به دنبالش می‌کشاند. در مسیر از کنار سایه‌های نذری گذشتیم، سایه‌هایی که این ارگان و آن سازمان یا نه بهتر از آن جمعی از مردم بنا کرده بودند تا زائران نفسی چاق کنند و دوباره ملازم هلهله گرما راه از سر گیرند.مثل شیر به نقطه جوش رسیده و سَر رفته، ذوق از سَرم سَر می‌رفت و لبم از کجا تا کجا قوس می‌گرفت و به همسر جان با تاکید نشان می‌دادم و می‌گفتم ببین چه جایگاهی داری، همه مردم آرزو دارند تا برای من و تو زائر کاری کنند.همسر جان هم حیران و شگفت زده به جمله‌ای کوتاه بسنده کرد و گفت «وای حسین جانم چه حالی داره»؛ حال و احوال زائران اربعین جدای تمام توصیف‌هاست تا نیایی و نبینی و نچشی و تا عمق وجودت رسوخ نکند نمی‌دانی چه می‌گویم.با گام‌های روی دور تند و حواس پرت شده به این طرف و آن طرف، گیت‌های مرزی را روبروی خود دیدیم و گذرنامه‌ها را مهیا کردیم تا مهر خروج بخورد و تمام؛ اهالی پایانه مهران با قرآن و سلام و صلوات زائران را راهی می‌کردند و التماس دعایی پر شالشان بود انگار قلبشان در نقطه صفر مرزی و ضربانش در جوار شش‌گوشه می‌تپید.مهر که خورد نگاه پر اشک خادمان را خریدیم و به گیت‌های عراقی‌ رسیدیم، آنجا هم ممهور شدیم و پاهایمان به سرزمین حسین(ع) و ناز خانم رقیه رسید، رسیدن همانا و مرغ دل پر گرفتن همانا.

«بگو چی می‌خوای، برات بخوام»

تازه بعد از ۴۰، ۵۰ روز تب و تاب نفسی راحت از گلوی پر بغضم فرو دادم و خود را زائر مسیر بهشت دانستم، دیگر قطعی شده بود و مرزها را در نوردیده بودم و من بار دیگر سر به کوی حسین(ع)‌گذاشتم.همهمه موکب‌ها و رغبتشان برای پذیرایی، اول راه مدینه فاضله بود و همسر جان خیره خیره عشق سالک برای وصال را می‌چید و به قول خودمانی‌ها حال می‌کرد، گهگداری هم با کلام دست و پا شکسته به جماعت عراقی تشکری حواله می‌داد و با سرعت دنبال لیدر ناشی می‌دوید.عجله برای رسیدن و پیمودن مسیر تا مرز توجیه داشت اما حالا که زمین و زمان سپر انداخته بودند و من زائر شده بودم عجله چرا؟ هرچند که همسر جان هم اعتراضی نداشت و ریش و قیچی را سپرده بود به من.اندکی فرصت به قدم‌های شتاب گرفته دادم و کمی فکر در هیاهوی ذهنم نشخوار کردم و بنا را گذاشتم تا با آرامش بیشتری طی طریق کنیم؛ چند متری که از مرز فاصله گرفتیم مهمان موکبی از مجاهدان عشق شدیم، ناهار خوردیم و نماز را همانجا به جا آوردیم.حالا دیگر باید خود را به زیارت پدر شیعیان می‌رساندیم؛ از خوش اقبالی همسر جان، ترمینال ون و اتوبوس‌های نجف قدری، قدری که چه عرض کنم! بیشتر از این حرف‌ها نزدیک شده بود و این از برکات هر ساله اربعین بود لابد.
انگار پنج دقیقه هم نشد، ماشین گیرمان افتاد. تمام مسیر به استراحت من و چشم‌های متعجب همسر گذشت، گاه گاهی با اصرار «تَفَضل زوار» ماشین وسط جاده می‌ایستاد و آب و میوه‌ای بیشتر از تعداد سرنشینان داده می‌شد و دوباره ادامه مسیر.دم‌دمای غروب یکی دو خیابان پایین‌تر از حرم ابوتراب مقصد شد و با ایما و اشاره فهمیدیم پایان راه ماشین رو است و باقی مسیر باید با قدم‌های مبارک طی شود. خستگی مسیر را در ون دَر کرده بودیم و حالا باید زیارت و دو رکعت نماز حاجت را به آغوش می‌کشیدیم.پرسون پرسون به بازار منتهی به حرم رسیدیم و تصویری از گنبد حیدر کرار چشم نواز شد، آقای همسر با صفت بارز تعجب از قطار موکب‌ها و خدمت پیر و جوان چشم گرفت و زُل زد به گنبد و نمی‌دانم چه زمزمه کرد ولی من درست مثل مادرها با تکان انگشت اشاره و تاکید گفتم «هر چی بخوای نه نمی‌شنوی».مثل آدم‌های دانای کل نگاهی کرد و گفت «بگو چی می‌خوای، برات بخوام»، تندی خنده نشست روی لبم و گفتم «دعا برای سلامتی و ظهور آقا و برات همه ساله اربعین یادت نره».بعدش جفتی خنده کنان راه افتادیم به سمت حرم شاه؛ بالاخره باید اول رخصت صادر می‌شد و اذن پدر واجب بود برای زیارت پسر. دردسرتان ندهم از سیل جمعیت گذشتیم و از مبادی به قولی چک و خنثی هم با موفقیت رد شدیم.

نجف و کربلا به وقت اربعین کش می‌آید

وارد صحن و سرای بابا جان که شدیم قلبم در سینه می‌کوبید و دستپاچه گوله گوله عرق می‌ریختم و برای دیدار ثانیه شماری می‌کردم، حال دل علی را نمی‌دانم اما من ذوق زده و ملتهب زیارت بودم.حتما او هم دل توی دلش نبود برای دیدار؛ قرار و مدار گذاشتیم من بمانم کنار باب‌الساعه و وظیفه خطیر نگهداری کوله‌ها را داشته باشم او زیارت نوبرانه کند بعد نوبت من شود.زمان انتظار را به ادای نماز گذراندم و زیر پنکه‌های خنک کننده عرق‌های بارانی شکلم را خشک کردم، جمعیت هم بود بیشتر از سال پیش و پیشترش، انگاری همه ساله به سیل عشاق افزوده و شهر از سال قبل گشادتر و وسیع‌تر می‌شود.کسی چه می‌داند شاید نجف و بیشتر از نجف، کربلا به وقت اربعین کش می‌آید و این همه دل متحدالمقصد را در خود نگاه می‌دارد و به دریا می‌رساند. با دودوتا و چهارتای میزان کش آمدن شهر سرگرم بودم که دستی جلوی چشمانم تکان تکان می‌خورد حتما اگر صدایی هم بود گوش‌هایم از شدت همهمه ناتوان از شنیدن بود.علی آمده بود با موهای به هوا رسیده و سر و کله خیس آب؛ پیدا بود به سختی خود را به ضریح حضرت شاه رسانده و پیغام رسانی کرده. «دستش درد نکنه» حسابی هوادار این لیدر ناشی بود و پیامش را به حضرت امیر داده بود.او ایستاده و من نشسته به توافق رسیدیم برای جا به جایی؛ کوله به دست به سمتش رفتم و با پرس‌وجو دریافتیم در ورود بانوان به حرم حضرت امیر آن سمت است. اما نمی‌دانم چرا هر چه رشته بودم و حرف نگه داشته بودم تا در محضر امیرالمومنین لب باز کنم، یکهو یادم رفت و تنها بسنده کردم به اشک‌های آویز شده روبروی ضریح.
تنها دل خوشیم شد زیارت ضریح نور و دعایی که همسر جان زحمت کشیده به حضرت شاه رسانده بود. با این قید که گوشه‌ای از دلم کنار ضریح نور جا ماند ...کوله سفت کردم و تکانی به چادرم دادم و گَردش را گرفتم و گفتم «بسم‌الله، شروع کنیم»؛ همسرِ نو سفر که نمی‌دانست دقیقا استراحت چطور می‌شود و چگونه است با مکث و لب گزیدنی گفت «بسم‌الله! پس ذره‌ای خواب چی، یه کمی بشنیم لااقل».رفتم بالای منبر که سفر اربعین این جور است و آن جور، به سر جاده که برسیم موکب برای استراحت هست به وفور تا دلت بخواهد. مجاب شد که مثل ساعت پیشین من لیدر باشم قشنگ مثل یک راه بلد و کارکشته.او هم به تاسی از خانم لیدر کوله محکم کرد و راه آمدهِ به سمت حرم را پیش گرفتیم و رفتیم به سمت وادی السلام و آغاز مسیر بهشت، شب هنگام دیوار به دیوار وادی السلام بودیم و بیرون در، فاتحه‌ای به قول مادربزرگم دسته جمعی خواندیم و از بین شلوغی‌های دلدادگان عبور کردیم.عقربه‌های پیاله ساعت به حول و حوش ۱۱ شب رسیده بود که کارت‌های «تک تک قدم‌هایم نذر آمدنت» ابتدای جاده، خودی نشان داد و این یعنی بار دیگر به رسم هر سال دلم تالاپ تولوپ کنان نذر کرد و قدم‌هایم شد نذر ظهور، «الهی که قبول بشه».

لحن‌ها پوست انداخته

عمودها دیگر نرم نرمک رخ نشان دادند و کمک به حال راه بلدِ مسیر عاشقی شدند. با طمانینه و صدایی که رگه‌های خستگی از سر و رویش می‌بارید از قصه پر غصه عمودها به وقت آمد و شد کاروان بی‌بی جان گفتم، هر چند آقای همسر با جدیت بیشتر از آنچه تا به حال به خرج داده بود با همه چشمش اطراف را ورانداز می‌کرد و حتما قند توی دلش آب می‌شد و لحظه‌ای سری تکان می‌داد و حواسش با من که نه! بلکه با هیمنه حماسه اربعین بود.همین اول کاری بنا را گذاشتیم بر سکوت، همان که از ازل سفر اربعین پی‌اش می‌گشتم؛ پهلو به پهلوی صدای «یا زوار حسین(ع)، تَفَضل مای بارد، هَلاَبیکم یا زواری» مچاله خزیدم در لاک تنهایی. شاهدم شد نسیم یواشکی که دور از چشم شرجی نمی‌دانم چند درصدی شب‌های عراق گونه‌هایم را نوازش و نوید می‌داد.علی هم در لاک خودش بود و از سیر و سلوک شبانگاهی با آواری از خستگی کیفور؛ حتی دم نمی‌زد، نه از خواب حرفی می‌زد و نه از میزان راه؛ راستش انگار مرز بین خواب و بیداری را به تار مویی رسانده بود ولی دل نمی‌کَند از دیدن.شب و جاده به اضافه قیل و قالِ صدای خشِ خش کفش بر سینه خاک و اشکی که یقه دلت را گرفته، محشر بود؛ منم با ساز کوک قدم‌ها و نوای حزن انگیز اشک سرخوش بودم که همسر جان سکوت بلند بین‌مان را شکست و گفت «فهمیدی از اول راه لحن‌ها پوست انداخته؟».از غرقه شدن در وجودم دست کشیدم و در سیاهی شب که به چند چراغ آراسته شده بود اشک چیدم و گفتم «آره دیگه، معلومه اینجا با همه جای دنیای فرق داره»، رو برگرداند و دوباره خزید در لاکش.
از شما چه پنهان لحن‌های پوست انداخته، ضمیمه ذهن خسته و رگ به رگ شده و خواب آلودم شد و فکر اعجاز جاده و خاک کُل حواسم. خلوت خودم و آقا جانم و جاده بر هم خورده بود و فکری شده بودم به همین خاطر پیشنهاد چند ساعتی خواب از سرم گذشت.با آقای همسر درمیان گذاشتم، او هم پذیرفت و چادری بیابان‌نشین که جلوی پای ما اتراق کرده بود اتاق خوابمان شد، اتاقی با زیرانداز شُلال دوزی شده و سقفی برزنتی. روی خار و خاشاک زیلو، بدون زیرانداز و تجهیزات خواب بدون روتین پوستی و ریلکسیشن‌ها حتی قرص‌ها و سطح آلفا و مگا، عمیق‌ترین خواب دنیا را تجربه کردیم.خوابی که بی‌برو‌برگرد در منطق غرب و شرق نمی‌گنجد و پای فلاسفه و مفسران را لنگ می‌گذارد، اما به واسطه حب‌الحسین من و زائران بادیه با تمام جان درک کردیم و دو سه ساعتی بعد از شیرین‌ترین خواب عمرمان برخواسته و آماده ادامه پرواز شدیم.به خیالم آمد حالا که خستگی مسیر و جاده و وَن نشینی از سر و کولمان افتاده، صبحانه‌ای با چاشنی عشق، مهمان دستان مهربان خادمان عراقی باشیم، تا سر بجنبانم و کلامی شوم دیدم علی با نان تازه تنوری و تخم مرغ رسمی و لیوان یکبار مصرفِ «شای» عراقی به سمتم می‌آ‌ید.لبم قوس گرفت و گفتم «تازه می‌خواستم بگم یه چیزی بخوریم»، لب گشود و گفت «لیدر خوردن و آشامیدن من باشم» این هم شد قانون نانوشته دیگر در سفر اعجازها.اصل حال و هوای سفر اعجازها در معیت آسمان سُربی و خاک قاصدک شدهِ نجف به کربلا به همین زیست ساده و بی‌آلایشی است که ساز و کار و مناسبات دنیا را از کار می‌اندازد و کارگاهی می‌شود از نوع آدم سازی.

تصویر جهان در کتاب اربعین

خوردن و آشامیدن روی خاک، خوابیدن و زندگی کردن روی زمین ولو کوتاه عجین است با حسین(ع) گویی مشایه مالامال حسین است و دیگر هیچ. صداها، محبت‌ها‌، لحن‌ها و عشق ورزی‌ها همه و همه حسین است و از برای حسین.خاصیت مشایه است که گاهی مابین زیست ساده دو، سه روزه فیلسوف شوی و راه و روش به تصویر بکشی و از کلمه‌های قلنبه و سلمبه مدد بگیری و جملاتی را به زبان بیاوری.مادام فیلسوف شدن اما قدم‌هایت کار می‌کند و تاول‌ها یکی یکی مهمان پاهایت می‌شوند، گز گز پاها اوج می‌گیرد و احتمالا از اینجا به بعد کج و معوج جاده به بغل طی طریق می‌کنی و این هم از زیبایی‌هایی است که زبان قاصرِ قاصر است و کلمه کم می‌آورد از بیانش.بعد از فیلسوف شدن و گز گز پاها، کم کم سَر و کله خورشید عالم تاب پیدا می‌شود و تا می‌تواند هلهله می‌کشد و دانه‌های عرق را می‌کارد بر رخسارمان. مسیر را تا وقتی تیغش هنوز خیلی تیز نیست ادامه می‌دهیم و بنا بر توصیه‌های پزشکان دنبال موکبی می‌گردیم تا خنکایش دوای اصابت تیغ تیز خورشید باشد.راستی! کاروان بی‌بی جانم موکبی داشت تا گَرد بگیرد از چادرش؟، باز هم خیال و فکر در سرم غوغا به پا کرد و سودای جدیدم شد.علی هم که چشم می‌چرخاند از پی موکبی با جماعت مستقر شده کم. گزینش موکب‌ها به موکب ابو مصطفی رسید، موکبی به گفته نسل جدیدِ گوشی به دست، لاکچری. باغی هزار متری یا نه! بیشتر از حرف‌ها که با نخل‌های به دل آسمان رفته آراسته شده و خانه‌ای و حسینیه‌ای برای اسکان داشت.
موکبی که زائر سامان می‌گرفت و آرام، افزون بر زیبایی بصری و دلربایی که مازاد بر موکب سر راهی و جاده‌ای بود، بخش پذیرایی هم چیزی از رستوران‌های لاکچری کم نداشت.از همه مهمتر جانفشانی ابو مصطفی و خانواده‌اش در خدمت به زوار بود که حتما دلی می‌خواست آغشته به عطر حسین و آل حسین(ع)، اصلا خدمت عراقی‌ها به زوار، خودش کتابی است که بلاشک مرکب از فرات می‌خواهد و قلم از نخلستان.القصه دمی به خواب و استراحت و پذیرایی و گپ‌و‌گفت از فلسفه اربعین در موکب ابو مصطفی گذشت تا نزدیک عصر و فروکش کردن تلألو آفتاب. درست وسط کشاکش خورشید و ماه بار و بنه بستیم و به دل جاده زدیم و نصرت خواستیم برای ادامه مسیر.قرار و مدارمان طی طریق‌الحسین بود تا طلوع دوباره خورشید، بعد از استراحت چند ساعته و خدمت گرفتن از عاشقان عراقی، قبراق قدم تند کردیم تا عمودهای مانده را پشت سر بگذاریم و قطره‌وار به دریا برسیم.به روال مرسوم سفر کوتاه‌مان، سکوت پیشه کردیم ولی زمین و زمان یک صدا حسین را فریاد می‌کردند و توی سَر من هم طبل‌ها نواختن گرفته بود، از سویی نوای حزن پاکستانی‌ها و سمت دیگر نوحه عراقی‌ها، چند قدم جلوتر هم مداحی پویانفر خودمان سکوت شب را درنوردیده بود.به ظاهر ساکت بودم اما جنجالی در جانم رونق گرفته بود و هاج و واج مانده بودم از عاشقی یا جوشیدن چشمه عشق یا اصلا نمی‌دانم کدام واژه و عبارت که عهده‌دار صحنه یکتای آن روزها شده بود.

مسیری که قرق آقام حسین(ع) است

حسابی غرقه بودم در شوق به چهره‌ها نشسته، در درد به پاها رسوخ کرده و اراده پیاده رفتن‌ها، آنقدر که نمی‌دانستم حواس چندگانه‌ام جان سالم به دَر می‌برد از میان هجمه دیدنی‌ها و شنیدنی‌های ناب دنیا یا تا ابد در این کنج جهان و در این دفتر اربعین سنجاق می‌شود.فکر و فکر با اندکی عرق شور، شرجی متعادل شب هنگام، مای بارد به میزان لازم و گیر افتادن در قاموس اندیشه‌های اربعینی حال و احوالم بود که علی آقای گل گلاب بی‌مقدمه گفت «همسر، می‌دانی؟ این جمعیت از همه رنگ و همه مسلک دوش به دوش هم با این آرامش فقط اربعین می‌شه و بس!».این خاصیت دیگر خاک پاک جاده نجف تا کربلاست؛ این مسیر همان آرامشی را بقچه پیچ در طبق اخلاص به سویت روانه می‌دارد که عمری دنیا را برای پیدا کردنش زیر پا گذاشتی و حالا اینجا دورتر از یال جاده در مسابقه قدم‌ها پیدایش می‌کنی و این می‌شود بزنگاه اربعین برای من و ویژگی بارز آن.از سوغات آرامشی که تا عمق جانم ریشه دوانده نمی‌گذرم ولی از همسر می‌خواهم حالا که شب به ستاره نشسته و مهتاب گواه لحظه‌های بی‌تکرار شده از آن جمله‌های یکهویی بگوید و مرا یعنی همان لیدر ناشی و در عین حال کاربلد را از حال و احوالش خبر کند.بالاخره دیدن‌ها و شنیدن‌هایش رنگ و بوی نویی دارد، علی هم شمرده شمرده تفالی به اشعار حافظ زد و با صدایی که از ته دلش می‌آمد گفت «مرا امید وصال تو زنده می‌دارد/ و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک».
فصل‌الخطابی شد شعر خوانی او بر معمای قرین با سلول‌های خاکستری‌ام، دیگر دانستم علی هم حسابی دل داده و گرفتار بادیه و بادیه نشینان شده به وقت اربعین ۱۴۴۷ هجری. یک فنجان شای عراقی در هیاهوی دلدادگان سَر کشیدیم و همزمان ابری آهسته به چشممان لغزید و دلمان در اشک غسل زیارت گرفت و باز هم قدم تند کردیم.چیزی به طلوع دوباره آفتاب نمانده بود که مثل هر سری موکبی یافتیم و به قصد دَر کردن خستگی و تنی به آب رساندن مهمان ناخوانده شدیم، مهمان خانه‌های عراقی که اهالی بیت‌اش جان می‌دادند برای هر زائر.بی‌غلو چیزی بیشتر از جان هم اگر داشتند می‌دادند برای عازمین قتلگاه، گَرد سفر نه! گَرد راه حسین از زائران می‌گرفتند و می‌بوییدند و سرمه چشم می‌کردند. حالا بماند که ما هم شیره وجودمان سَر می‌رفت و این عقد اخوت را به فال نیک می‌گرفتیم.عصر هنگام، سرحال از همنشینی با مردمان این دیار، جادهِ شگفتی‌ها را زیر پا گذاشتیم تا یواش یواش عمود سلام فرا برسد و نذر قدم‌ها ادا شود، هنوز راه به پایان نرسیده دلتنگ محبت‌های مسیر شده بودیم.سگرمه‌هایمان در هم فرو رفته بود و با زبان بی‌زبان ناراحتی بروز می‌دادیم که علی گفت «هیچ در مسیر متوجه امنیت شدی؟ انگار همش قُرق آقام حسین»، گفتم «شدم، هر سال دلم غنج می‌ره برای تک تک اتفاق‌های خاص این راه».مشغول گفتن از امنیت و اخوت و برادری بودیم که شانه‌هایمان سبک شد و هوش و حواس از سَرمان پرید، صدای تیک‌تاک ساعت کنار گلدسته‌های حرم امام حسین دستور پرواز می‌داد و ما یعنی زوج عاشق پیشهِ حسین و اخیک‌الحسین سبک بال پرواز کردیم در آستان دو برادر.
14:40 - 24 مرداد 1404
جامعه
استان ها
همدان