حسین اصحابِ خود را نزدیکِ غروب جمع کرد.علی ابن حسین گفت:نزدیکِ او شدم تا گفتارِ او بشنوم. ( در آن وقت، بیمار بودم.)شنیدم با اصحابِ خود می‌گفت « خدا را ستایش می‌کنم ــ بهترین ستایش ــ و او را سپاس می‌گویم بر خوشی و بر سختی.بار خدایا، تو را سپاس گزارم که به نبوت ما را بنواختی و قرآن را به ما
آموختی و در دین بینا گردانیدی و ما را چشم و گوش و دل دادی. پس، ما را از سپاسگزاران شمار. اما بعد، من اصحابی ندانم باوفاتر و بهتر از اصحابِ خود، و نه خانواده‌ای فرمانبردارتر و به صلتِ رحم پای‌بسته تر از خاندانِ خود. پس، خدا شما را جزای نیکو دهد از من. و من گمان دارم با اینان کار به جنگ و ستیز کشد.
همه شما را اذن دادم: بروید! و عقدِ بیعت از شما بگسستم و تعهّد برداشتم. اکنون شب است و تاریکی شما را فروگرفته. آن را شترِ سواریِ خود انگارید و هر یک، دستِ یک تن از اهل‌بیتِ مرا بگیرید و در دِه ها و شهر ها پراکنده شوید تا خداوند فرج دهد. این مردم تنها مرا خواهند و چون بر من دست یافتند، به شما ننگرند.»
07:25 - 4 تیر 1405

53 بازدید