خاطره شهید سعید اسدیبه نقل از امیرمحمد عسگری ما با سعید رفقا صمیمی داشتیم سعید خیلی پسره عزیزی بود خدا رحمتش کنههمشهری و هم محلی بودیم یه روزی گفتم سعید داداش گشمنه چیکار کنیمگفت چی بخوریم هرچی میخوری من پایتم گفت املتی درست کنیم باهم گفتم درست کنیماملت درست کردیم نشستیم به سعید گفتم داداش سعید بخور این هیچ نیست غذای عروسیم بدم بهت گفت انشاءالله انشاءالله تو ازدواج کن هی شام نده به ما تو فقط ازدواج کن من بیام عروسیت ؛ شهید شده دیگ قسمت نشده#شهید_سعید_اسدی