نوربالا| با این سر و ریش به ناموس مردم تیکه می‌اندازی؟

چشمانش اطراف را می‌گردد تا صندلی خالی پیدا کند. کنار مردی با ظاهر مذهبی و عینک آفتابی می‌نشیند. چند لحظه بعد، مرد دستش را دور گردنش می‌اندازد و می‌گوید: «عجب بوی کبابی میاد!»
یکی از جانبازان نابینا به نام عباس تعریف می‌کند: «یک روز با خانمم در فرودگاه اصفهان روی صندلی نشسته و منتظر بودیم تا کارت پرواز دریافت کنیم. چند دقیقه بعد بوی کباب به مشامم خورد.دست روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «عزیزم. عجب بوی کبابی میاد. بلند شو بریم رستوران یه دلی از عزا در بیاریم.»منتظر پاسخ همسرم بودم که خانمی سرم داد زد و گفت: «خجالت نمی‌کشی؟ مرد گنده با این سر و ریشت به ناموس مردم متلک می‌گی؟ عجب آدمایی پیدا می‌شن ها!»از خجالت آب شدم. حدس زدم همسرم بدون هماهنگی با من صندلی را ترک کرده و این خانم که دنبال صندلی خالی می‌گشته، آمده جای او نشسته. خدا خدا می‌کردم همسرم زودتر بیاید تا بیشتر از این، سنگ روی یخ نشوم. کم کم دامنه آبروریزی افزایش یافت. با سروصدای آن خانم، مردم اطرافم جمع شدند. هر کسی یک حرفی می‌زد. زبانم بند آمده بود. ضمن آنکه به آن خانم حق می‌دادم. نمی‌دانستم چطور به او بگویم سوء‌تفاهم شده تا باور کند. راستش من هم جای او بودم باورم نمی‌شد که قصد سوئی در کار نبوده. در همین احوال همسرم متوجه ازدحام جمعیت اطراف من شده بود. ساک‌ها را رها کرده و به محل واقعه آمد. آن خانم هنوز در حال غر زدن بود. همسرم به او گفت: «خانم چی شده؟ چرا سر و صدا راه انداختی؟»زن گفت: «از این آقا بپرس که محرم و نامحرم حالیش نیست! من اومدم رو این صندلی نشستم. از خودش بپرس چی داره به من می‌گه!»صدای همسرم را شنیدم که می‌گفت: «یعنی چی خانم؟ این آقا همسر منه. جانباز نابیناست. اینجا که شما اومدین نشستین، من نشسته بودم. من رفته بودم کارت پرواز بگیرم، همسرم فکر کرده هنوز اینجام. اگه مشکلی پیش اومده، معذرت می‌خوام.»
آن خانم که تازه متوجه شده بود قضیه از چه قرار است، به من گفت: «آقا! منو ببخشين. واقعاً معذرت می‌خوام. من قصد جسارت نداشتم. شما جانبازا روی سر ما جا دارین.»من هم معذرت خواهی کردم و قضیه تمام شد. وقتی آن خانم خداحافظی کرد و رفت نوبت همسرم بود که مرا دست بیندازد: «خُب حاج آقا! چشمم روشن. حالا دیگه دست گردن زن مردم می‌ندازی هان؟ تو خجالت نمی‌کشی؟ حیا نمی‌کنی؟»من که حرفی برای گفتن نداشتم فقط می‌خندیدم. کمی که آرام‌تر شدم، به او گفتم: «آخه با‌مرام! یکی نیس از تو بپرسه یه جانباز بی‌چشم و چار رو کجا همین طور بی‌خبر می‌ذاری و می‌ری؟»منبع: کتاب «موقعیت ننه» به قلم رمضانعلی کاووسی🔻با تازه‌ترین خبرهای فرهنگی در پیوند زیر آشنا شوید:‎@Culture #نوربالا
07:02 - 18 ژوئن 2024

1 بازنشر1 واکنش
34٫2k بازدید




1 پاسخ