استعمارزدایی از دیپلماسی ایرانی
پیشدرآمد پس از مذاکرات اسلامآباد گزارههایی در فضای سیاسی و رسانهای در مورد محورهای توافق ایران و آمریکا مشاهده شد که بسیار نگران کننده بود و به تذکرات و اصلاحاتی منجر شد. این گزارهها بازتولید همان ذهنیت استعمارزدهای بودند که فاجعهی برجام را رقم زد. فاجعهای که به تعبیر رهبر شهید منجر به «دههی از دست رفته» ۱۳۹۰ شد و دولت یازدهم و دوازدهم را به «دولت عبرت» تبدیل کرد. سؤال مطرح این روزها این است که ما از آن مذاکرات خسارتبار دقیقاً چه درس عبرتی گرفتیم؟
اکنون که روشن شده تفاهمنامه امضا شده میان ایران و آمریکا «علیالاصول» خلاف نظر رهبر معظم انقلاب بوده است، ضروری است به موضوع کلیدی استعمارزدایی از دیپلماسی ایرانی بپردازیم که هم رمزگشایی از دلیل شکست پروژهی برجام است و هم میتواند زمینهساز پیشگیری از تکرار آن شکست و عدم تحقق شروط مدنظر ایران در مذاکرات آتی باشد.
کالبدشکافی جنازهای که مرده متولد شدامروز برای همگان روشن شده و حتی در بیان جان کری - طرف آمریکایی برجام - هم آشکارا مطرح شده که برجام مقدمهی مذاکرات و توافقات بعدی در مورد توان موشکی و محور مقاومت بود. هدف دشمن از برجام مهار قدرت فزایندهی ایران بود نه رفع تحریمها. در واقع برجام زمینه و مقدمهی اجرای یک طرح کلان صهیونیستی-آمریکایی در منطقه بود که در دولتهای مختلف دموکرات و جمهوریخواه دنبال شده بود. ترور شهید سلیمانی، ترور اسماعیل هنیه، ترور سیدحسن نصرالله، ساقط کردن دولت سوریه، جنگ ۱۲ روزه، کودتای ۱۸ و ۱۹ دیماه، و نهایتاً جنگ تحمیلی سوم و به شهادت رساندن رهبر عظیم الشأن انقلاب و فرماندهان و مقامات ارشد ایران اجزای مختلف این طرح کلان بود که احتمالاً حلقههای کلیدی دیگری از جمله ترور شهید رئیسی هم داشته است. بنمایه آن ذهنیت و دال مرکزی آن گفتمانی که طی دو دهه مذاکرات هستهای به تضعیف موقعیت و جایگاه ایران انجامید و نهایتاً منجر به فاجعهی برجام شد چه بود؟ این پیشفرض و انگاره که «سرمنشأ مشکلات ایران و آمریکا در داخل است». نتیجهی مستقیم این انگاره چه بود؟ این که ما باید برویم به آمریکاییها ثابت کنیم که آدمهای خوبی هستیم و قول بدهیم که کارهای بدی نمیکنیم تا نگرانی آنها رفع شود. اصطلاحی که استفاده میشد «امنیتیزدایی» بود. مغزهای مدعی زبانبلدی و دنیا دیدگی میگفتند چون آنها از ما تصویر خطرناکی ترسیم کرده و ما را «امنیتی سازی» کردهاند، راه نجات این است که ما کارهایی که آنها را ناراحت میکند را کنار بگذاریم. این رویکرد بیش از آنکه مبتنی بر فهم از منطق روابط بینالملل و قواعد تعامل راهبردی باشد مبتنی بر درکی ابتدایی از فنون روابط عمومی و تبلیغات تجاری بود.
متأسفانه برخی افراد که در آن سالها در جایگاه هدایت دیپلماسی ایرانی قرار گرفتند بیشتر استاد تبلیغات و روابط عمومی بودند. گمان میکردند که صرفاً با «اصلاح برند» میتوانند مشکلات راهبردی بینالمللی را حل کرد. گمان میکردند مشکل آمریکا با جمهوری اسلامی صرفاً ناشی از این است که ایران تصویر خودش را نتوانسته درست مدیریت کند. قطعاً ایران در عرصهی بینالملل مشکل تصویر و برند داشته و دارد. اما مشکل آمریکا با ما بسیار عمیقتر و گستردهتر از این موضوع است. رهبر شهید بارها و بارها تلاش کردند این نگرش غلط در دیپلماسی ما را تغییر دهند و یادآور شوند که اگر آمریکا با ایران خصومت دارد ناشی از محروم شدن از خوان وسیع نعمتها و ثروتهای این سرزمین است که پیش از انقلاب تماماً در اختیار آنها بود. اما نرود میخ آهنین در سنگ! در واقع همهی آن خسارتها و فاجعههای ناشی از برجام از همین خطای تحلیل و زاویه دید غلط آغاز شد.
ذهنیت استعماری و منطق برجامیدر دوران استعمار دولتهای اروپایی برای اینکه سلطه و غارت کشورهای مختلف را در ذهن مردمان آن کشورها موجه جلوه داده و مقاومت آنها را بشکنند این ذهنیت را ترویج کردند که: «اگر ما به سرزمین شما لشکرکشی کرده و منابع شما را غارت میکنیم و مردمان شما را به اسارت و بیگاری میگیریم، مشکل از ما نیست. مشکل از شما است که غیرمتمدن هستید؛ ما در حال انجام مأموریت متمدن سازی هستیم». روشن است که این گزاره تحریف واقعیت و صرفاً توجیه غارت و اشغالگری آنها بود. حالا تصور کنید کسانی را که بخواهند به چنین اشغالگران و متجاوزانی ثابت کنند که «نه خیر. اینگونه نیست. ما انسانهای بسیار فرهیخته و متمدنی هستیم». آیا با چنین تلاشی در زمینه «مدیریت تصویر»، آن استعمارگران متجاوز متحول و پشیمان میشدند و عقبنشینی میکردند؟! قطعا خیر. چون هدف آنها اساساً چیز دیگری است و تصویرسازی از مردمان مستعمره به عنوان «غیر متمدن» و «وحشی» و «عقب مانده» صرفاً ابزار و وسیلهی کار آنها است. فاجعه آن بود که برخی عناصر داخلی و نخبگان بومی در مستعمرهها هم با درونیسازی این ذهنیت به قصد خیر به خدمت استعمار درآمدند. در ذهن آنها این خدمت اینگونه توجیه میشد که: «به نفع مردمان مستعمرات است که استعمارگران بر آنها مسلط شوند».
در ذهن برخی «نخبگان» ما هم این انگاره جا افتاده بود که اگر ما دروازههای کشور را به روی آمریکاییها بگشاییم و برای آنها در ایران «منافع» تعریف کنیم این به نفع ما است. آن متمدنها میآیند ما عقبماندهها را متمدن میکنند و اقتصاد ما را شکوفا میکنند. بعضاً با حسرت اشاره میکردند به این شیخنشینهایِ قبیلهسالارِ حقیر و زبون که: «ببینید چقدر آنها پیشرفت کردهاند»! و دیدیم که در جنگ اخیر افسانهی پیشرفت آنها چگونه به طرفة عینی دود شد و به هوا رفت. در داستان روابط ایران و آمریکا ذهنهای استعمارزدهای در برخی محافل دانشگاهی و مطبوعاتی سالها تلاش کردند این انگارهی باطل را جا بیاندازند که اگر آمریکا و اروپا با ما روابط خوبی ندارند و ما را تحریم میکنند مشکل از ما است. این گزاره که «ما باید برویم مشکل خودمان با آنها را حل کنیم» سالها همچون پیامهای بازرگانی در این محافل بازنشر میشد. در سال ۱۳۹۲ این گزاره رسماً به تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری تبدیل شد. در آن تبلیغات یکی از نامزدها اساساً بنیاد تبلیغات خود را بر این انگاره بنا کرده بود که «اگر تحریمها رفع نشده مشکل از ما است نه دشمن». دیدیم که سرنوشت این خطای فاحش تحلیلی در برجام چه شد: دشمن همان دشمن باقی ماند و با تغییر دولت و تیم مذاکره کننده و امضای توافقی سخاوتمندانه هم نه تنها تحریمها لغو نشد بلکه تشدید شد. حاج قاسم هم شهید شد.
تغییر پارادایم یا قربانی نکوهی؟شگفت این که حتی با تجربهی تلخ برجام و مذاکرات منتهی به جنگ ۱۲ روزه هم برخی ذهنهای استعمارزده و جریانهای غربگرا از نشر و ترویج این انگارهی استعماری دست نکشیدند. نمونهی روشن و واضح این دیدگاه را در بیانیهی مشهور به «تغییر پارادایم» مشاهده کردیم. بلافاصله پس از تجاوز جنایتکارانهی آمریکا و اسرائیل به خاک وطن، عدهای از «نخبگان بومی» سریعاً دست به کار شدند که ثابت کنند اگر آمریکا به ما حمله کرد تقصیر از خود ما بود. استدلالشان بسیار شبیه به همان قربانینکوهی است که برخی حامیان آزارگران جنسی مطرح میکنند. نویسندگان بیانیه «تغییر پارادایم» هم - که شوربختانه بعضاً سالها در سطوح عالی قدرت جمهوری اسلامی جا خوش کرده بودند - چنین نوشتند که اگر آمریکا به کشور ما تجاوز کرد مشکل از ما بوده که اساساً به دنبال پیشرفت علمی و فناوری و دنبال صنعت هستهای و موشکی رفتیم. میتوانستیم مثل این شیوخ نفتفروش منطقه به همان شغل نفت فروشی که «ارباب» برای ما تعیین کرده بود اکتفا کنیم و «توسعه» پیدا کنیم. تقدیس «اقتصاد دورهی پهلوی» در ادبیات برخی چهرههای دانشگاهی و محافل ژونالیستی اقتصادی و ساخت سریالی در ستایش دورهی پهلوی شش ماه قبل از وقایع 18 و 19 دی ماه بر اساس همین انگاره بود: «نوستالژی دورهی باشکوه وابستگی و نفت خام فروشی»!
بیانیهی ننگین و ذلتبار «تغییر پاردایم» هم از قضا در یک روزنامهی اقتصادی منتشر شد. این روزنامه و بنگاه رسانهای گستردهی آن که نبض بازار ایران را در دست دارد قبل از جنگ ۱۲ روزه نقش مهمی در القای «نزدیک بودن توافق» و نرمالیزه کردن چهرهی دشمن متجاوزی داشت که وسط مذاکرات به ایران حمله کرد. قبل از کودتای ۱۸ و ۱۹ دی ماه هم برخی مطبوعات در التهاب بازار نقشآفرین بودند در حالی که بعد از کودتا یک کلمه در مذمت آن عملیات تروریستی بیسابقه در تاریخ ایران ننوشتند. در میانه جنگ اخیر هم همان روزنامهها با انتشار پیشبینیهای هراسانگیز اقتصادی برای نجات آمریکا به میدان آمدند. هدف بیانیهی «تغییر پارادایم» متهم کردن حاکمیت نظام به عنوان مانع توافق و عامل جنگ بود. از نگاه آنها جرم رهبری نظام این بود که در برابر خواستههای دشمن تسلیم نشده است. در این نگاه آنچه پنهان، سانسور و حتی توجیه میشد تجاوزگری، اشغالگری، جنایتکاری و زیادهخواهی آمریکا بود. آنچه متهم و بازخواست میشد رهبری و حاکمیتی بود که میخواست استقلال خود را حفظ کند و از غارت منابع و ثروتهای خود توسط بیگانگان جلوگیری کند. خدمتگذاران بومی استعمار طی چند سال در فضای سیاسی، مطبوعات و رسانههای داخلی، خصوصا در پلتفرمهای نوین ویدئویی این انگاره را ترویج میکردند که توافق با آمریکا یک امر ساده و سهلالوصول و همراه با منافع و برکات فراوان است و تنها و تنها یک مانع در برابر آن قرار دارد و آن رهبری نظام است. مقایسه شرایط با قطعنامه ۵۹۸ و جام زهری که امام نوشید از ارکان این عملیات جنگ روانی بود.
در جنگ رمضان پوچی این قیاس مع الفارق تاریخی آشکار شد و قدرت و توان نظامی ایران برای مقابله با ابرقدرت جهان آشکار شد. برخی از این ذهنهای استعمارزده انگشت حیرت به دهان گرفتند و گفتند که ما گمان نمیکردیم ایران بتواند حتی پنج روز در برابر حمله آمریکا مقاومت کند. اما پیش از جنگ چنان ژست دلسوزانه میگرفتند که گویی با یک حملهی آمریکا همهی زیرساختها و توان نظامی و اقتصادی ایران نابود میشود و لذا توصیه مؤکد آنها این بود که برای اینکه جنگ نشود هر امتیازی آمریکا میخواهد - از جمله تعطیل هستهای و قطع حمایت از جبهه مقاومت و محدودیت موشکی - را باید پذیرفت. این جماعت حتی در میانهی جنگ ۱۲ روزه پیشنهاد کنارهگیری رهبری و یا واگذاری فرماندهی کل قوا را مطرح کردند. برای گزینههای بدیل «غوغای» تبلیغاتی در توئیتر راه انداختند. برخی با اشتیاق و زودهنگام خبر از «ذبح عظیم» دادند. جنگ ۱۲ روزه خاتمه یافت و خداوند عزت و محبوبیت رهبر شهید را افزود و اتحاد اقشار مختلف ملت ایران را مستحکمتر کرد. دشمن ناکام و خبیث چند ماه بعد کودتای خونین ۱۸ و ۱۹ دی ماه را طراحی و اجرا کرد تا بار دیگر نفرت، اختلاف و تفرقه را در ایران گسترش دهد و زمینه برای جنگی دیگر را فراهم کند. آنها از همان شاهراههای گشوده ارتباطی کشور استفاده کردند که سالها علیرغم هشدارهای مکرر رهبر شهید «ول و رها» مانده بود. گویی عدهای عامدانه دروازهها را برای دشمن باز گذاشته بودند.
همراهی و یا سکوت برخی عناصر و جریانهای سیاسی و رسانهای داخلی در برابر کودتای ناکام و خونین موساد و سیا در ۱۸ و ۱۹ دیماه بسیار قابل تأمل بود. بار دیگر در بیانیهها و سرمقالهها و تحلیلها نقش دشمنان خبیث و متجاوزی که آشکارا از مزدوران و تروریستهای دخیل در کودتا حمایت میکردند، پنهان شده و انگشت اتهام به سمت حاکمیت و رهبری نظام گرفته شد. هدف دشمن «مشروعیت زدایی از نظام» بود و زمینهسازی برای عملیات نظامی تحت پوشش «کمک برای معترضین» و برخی در داخل در همین راستا قلم زدند و بیانیه صادر کردند. دیدیم که «کمک»ها چگونه بر مدرسه میناب و ورزشگاه لامرد و پل کرج و انستیتو پاستور و دانشگاههای ما فرود آمد. برخی «نخبگان» و «جریانهای سیاسی» که سالها در راستای این «مشروعیت زدایی» تلاش کرده بودند حتی پس از حملهی دشمن هم سکوت کردند. کارویژهی آنها این بود که نقش دشمن را در همهی مشکلات داخلی پنهان کنند و بگویند «مشکل از خودمان است». و البته منظورشان این بود که «مشکل از رهبر است». این رویکرد آشکار گرا دادن به دشمن بود.
اینگونه بود که در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴، در نخستین روز از جنگ تحمیلی سوم شخص رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی هدف قرار گرفت. آیتالله العظمی خامنهای (قدس الله نفسه الزکیه) در حالی توسط آمریکا و اسرائیل شهید شد که قبلا توسط منافقین هم ترور فیزیکی و هم ترور شخصیتی شده بود. دشمنان و منافقین گمان میکردند تفکر او با رفتنش محو میشود و نظامی که او در تثبیت و تحکیم آن یک عمر کوشیده بود فرومیپاشد و ایران بالاخره تسلیم خواستههای نامشروع آمریکا میشود. روزگاری یهودیان برای کشتن مسیح (ع) توطئه کردند و خداوند فرمود «و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین» و مسیح را عروج داد. در این زمانه هم مکر صهیونیستها برای محو و نابودی تفکر و میراث شهید خامنهای شکست خورد. خورشیدِ اندیشهی ضداستعماری و ضد استکباری او در افقهای جهان بیش از هر زمان درخشید و روحِ استقلالخواهی و عزتطلبی و مقاومت برای پیشرفت - که او در طول عمر با برکت خود با مجاهدت زنده نگه داشته بود - روح و جان دهها میلیون ایرانی را چنان مبعوث کرد که همه ناظران داخلی و بینالمللی را به حیرت واداشت. در میدان نظامی چنان ضرباتی به ابرقدرت جهان وارد شد که هیمنه و ابهتاش فروریخت. ایران با کنترل تنگه هرمز چنان دردی به ستون فقرات نظام سرمایهداری جهانی وارد کرد که پریشان و مستأصل به خود میپیچید.
عملیات ذهنهای استعمارزده برای نجات آمریکادر چنین شرایطی دوباره ذهنهای استعمارزده به میدان آمده و «عملیات نجات آمریکا» را آغاز کردند. یک دیپلمات سابق در میانهی جنگی که همهی تحلیلگران برجستهی بینالمللی از دست برتر ایران در آن سخن میگفتند، ناگهان در نشریهی وابسته به دشمن متجاوز مقالهای منتشر کرد با عنوان «ایران چگونه باید به این جنگ خاتمه دهد»! دقت کنید که حتی در تیتر مقاله هم -- که بنا به ادعای نویسنده توسط نشریه تعیین شده -- ایران در جایگاه متهم نشانده شده است. قاعدتاً ایشان به عنوان یک دیپلمات سابق ایران وقتی در نشریهای آمریکایی مقاله مینویسد باید آمریکا را خطاب قرار دهد و آنها را بخاطر این جنگ و تجاوز و جنایات جنگی مورد مؤاخذه و محاکمه قرار دهد. اما ایشان بر اساس همان ذهنیت استعمارزده چنان سخن میگوید که گویی «مشکل از خود ما است». گویی وظیفه ایران است که با دادن امتیازهایی از جمله باز کردن تنگه هرمز، تعطیل سایتهای هستهای، منحصر کردن هرگونه فعالیت هستهای در یک «کنسرسیوم بینالمللی» - یعنی خارج از حاکمیت جمهوری اسلامی و تحت کنترل آمریکا - برای پایان جنگ پیش قدم شود. این یعنی تجویز مجدد همان دارویی که منجر به مرگ بیمار قبلی شده است. سوال اساسی این است که ایشان این رهنمودهای خود به نظام ایران را چرا در نشریهای آمریکایی منتشر کرده و چرا در این مقاله از «ایرانیها» با ضمیر و فعل سوم شخص استفاده میکند؟ آیا قصد فاصلهگذاری با حاکمیت دارد؟ آیا پیام میدهد که من و دوستانم برای تحقق توافق مدنظر آمریکاییها و دادن چنین امتیازهایی آماده هستیم؟ در این مقاله صراحتاً رفتن به سراغ انرژی هستهای توسط ایران سیاستی بیهوده و بیفایده قلمداد شده بود.
تصور کنید در جنگ جهانی دوم یک دیپلمات آمریکایی در نشریهای آلمانی مقالهای مینوشت با این تیتر که «آمریکا چگونه باید به این جنگ خاتمه دهد». با او چه برخوردی میشد؟ احتمالا در دادگاه نورنبرگ به عنوان همدست آلمانها محاکمه میشد. در بسیاری کشورها جرمی به عنوان «فریب پارلمان» و «فریب افکار عمومی» برای مقامات دولتی تعریف شده است که اگر مقامی با ارائه اطلاعات نادرست مرتکب آن شود محاکمه میشود و حیات سیاسی او پایان مییابد. عجیب است که در کشور ما فردی چهار دروغ صریح در مورد برجام گفت («کلمه تعلیق در برجام نیامده»، «مکانیسم ماشه در برجام نیست»، «رئیس جمهور آمریکا نمی تواند از برجام خارج شود»، و «اگر آمریکا خارج شود بقیه تبعیت نمیکنند») و سرنوشت ملتی را با فجایع تاریخی و خسارات بی سابقه مواجه کرد. همین فرد در انتخابات 1403 یک دروغ دیگر گفت و آن اینکه «آمریکا پیچ تحریم را برای دولت شهید رئیسی شل کرد»! در فاصله بین دو جنگ هم در اجلاس دوحه رسماً از پذیرش طرح دو دولتی در فلسطین و به رسمیت شناختن رژیم صهیونیستی سخن گفت. این افراد همچنان با استفاده از دفتر و امکانات متعلق به بیتالمال به همفکری و برنامهریزی برای آینده مشغول هستند و متاسفانه برخی عناصر «انقلابی» و «امنیتی» هم حاشیه امن برای این افراد فراهم میکنند تا همچنان امنیت و منافع ملی ایران را بازیچه ذهنهای استعمارزده خود قرار دهند. تحرکات و ارتباطات وسیع و گسترده این افراد در داخل و خارج و در برخی دستگاهها و نهادها، احتمال نفوذ برخی ذهنیتهای استعماری در فرآیند مذاکرات اسلامآباد را به ذهن متبادر میکند.
باید شدیداً مراقب اثرگذاری آن ذهنیتهای استعماری باشیم که سه دهه در فضای علوم سیاسی و روابط بینالملل ما نشر و ترویج شد و حتی در ساختار دیپلماسی ما هم رسوخ کرد. در آخرین شماره یکی از نشریات به اصطلاح روشنفکری یکی از استادان شهیر علوم سیاسی که سالها در نهادهای حاکمیتی به مقامات ارشد کشور مشاوره داده در مصاحبهای که وسط جنگ منتشر شده میگوید «اگر ایران اعلام کند که چون برنامهی هستهایاش صلحآمیز و با هدف تأمین انرژی و مصارف پزشکی و کشاورزی است، تحت نظارت کامل و شفاف آژانس بینالمللی انرژی اتمی (IAEA) قرار میگیرد، آمریکا با حفظ اجزای این برنامه موافقت میکند. در غیر این صورت، طرف مقابل همچنان به تردیدهایش ادامه خواهد داد». انحطاط و تباهی این ذهنیت استعمارزده آنجا است که پس از دو دهه تلاش بینتیجه ایران برای اثبات صلح آمیز بودن برنامه هستهای و خسارات عظیم تحریم و دو جنگ همچنان دغدغهی ذهنیاش این است که مشکل از ما است که نتوانستهایم «تردید»های آمریکا را رفع کنیم. نشر و ترویج گزارههایی مانند «باید به یک توافق برد-برد برسیم» یا «باید برای آمریکا یک راه خروج محترمانه فراهم کنیم» در ایام جنگ رمضان حقیقتاً شگفتانگیز بود. تنها یک ذهن استعمارزده میتواند تجاوز و جنایت دشمن غدار را نادیده بگیرد و با خودتحقیری به گونهای راهکار ارائه دهد که گویی مشکل از ما است که برای دشمن فرصتسازی نکردهایم و راه خروج محترمانه نشان ندادهایم! این گزارههای استعماری که مانند سم کشنده است را باید از دیپلماسی ایرانی زدود. ذهنیت دیپلماتهای ما باید از این افکار مسموم و فاجعهآفرین پاکسازی شود.
تمرینهایی برای استعمارزدایی از دیپلماسیمذاکرهکنندگان محترم ما بجای گزارههای استعماری فوق باید به پرسشهای زیر بیاندیشند و برای افکارعمومی پاسخ داشته باشند:الف- اگر همان خواستههایی که آمریکا پیش از جنگ داشت را اکنون پس از جنگ به آمریکا تقدیم کنیم آیا نتیجه این نمیشود که آمریکا با حمله به ایران توانست به اهداف خود برسد؟ ب- اگر خواستههایی که آمریکا پیش از ترور رهبر شهید داشت را در مذاکرات به آنها تقدیم کنیم آیا چراغ سبز به آمریکا نشان ندادهایم که در آینده هم برای تحقق هر هدفی مقامات ما را ترور کند؟ پ- اگر دشمن وسط مذاکرات غیرمستقیم قبلی به کشور ما حمله کرده باشد و ما پس از جنگ سطح هیات مذاکره کننده با آنها را افزایش داده و با آنها در سطح عالیتر مذاکره مستقیم کنیم آیا پیش از مذاکره به دشمن امتیاز نداده ایم؟ث- اگر در نخستین مذاکره پس از جنگ نه تنها سطح هیات مذاکره کننده بلکه کمیت و عده و عده هیات اعزامی را نیز به شکلی بی سابقه و حتی فراتر از سطح مذاکرات برجام افزایش دهیم آیا به دشمن این پیام را مخابره نکرده ایم که خیلی مشتاق و آماده توافق هستیم؟ آیا زیادهخواهی و ترک مذاکرات توسط دشمن یک بیاعتنایی به این ابراز اشتیاق ما نبود؟ج- قبل از جنگ شهید لاریجانی و شهید خرازی هشدار داده بودند که در صورتی که آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران حمله کنند ایران تجدید نظر در دکترین هستهای خود را مورد بررسی قرار خواهد داد. در منطق روابط بین الملل هم کشوری که به ناحق مورد حمله و تجاوز قرار گرفته باشد مشروعیت پیدا میکند که به سمت بازدارندگی هستهای گام بردارد. چه دلیلی وجود دارد که پس از حمله آمریکا به خاک ایران به دشمن تعهد دهیم که هرگز سلاح هسته ای نخواهیم ساخت؟
ح- اکنون که آمریکا اهرم جنگ را عملا سوزانده است و افسانههایی که ذهنهای استعمارزده در مورد نابودی ایران با فشردن یک دکمه میبافتند رنگ باخته و دشمن پس از ۴۰ روز بمباران ایران به هیچ یک از اهداف خود نرسیده، آیا نباید موضع ایران در مذاکرات تقویت شده و از دادن امتیازاتی که قبلاً حاضر به ارائه آنها بودیم صرف نظر کنیم؟ عدم پذیرش مذاکره هستهای در این چارچوب معنادار و معقول و منطقی است. خ- آیا در رأس مطالبات ما در مذاکرات جدید نباید تعیین متجاوز و محکومیت تجاوز و مطالبه مجازات قاتلان رهبر شهید و شهدای جنگ و تنبیه دشمن متجاوز باشد؟ چرا باید اجازه دهیم محور مذاکرات مثل قبل از جنگ حول مسائل دیگری مانند هستهای باشد؟ انگار نه انگار که جنگی رخ داده و رهبری شهید شده؟د- آیا دست یابی به کنترل تنگه هرمز - که به زعم اغلب تحلیلگران و صاحبنظران بینالمللی بزرگترین پیروزی و دستاورد ما در این جنگ است و یک گلوگاه اقتصاد جهان را در مشت ما قرار میدهد - مهمترین ابزار ما برای مجازات دشمن متجاوز نیست؟ چه منطقی دارد که این اصلی ترین اهرم قدرت را پیش از مذاکرات تقدیم کنیم و بپذیریم که فشار از روی دشمن برداشته شود؟
تمرکز بر این قبیل پرسشها و تمرین فکری و ذهنی برای پاسخ به آنها در استعمارزدایی از ذهنها در مذاکرات آتی نقش موثری ایفا خواهد کرد. مهم این است که دیپلماسی ایرانی از این انگارهی پیش فرض که آنها در موضع برتر و موضع حق و موضع قضاوت در مورد ما هستند فاصله بگیرد و از این پندار که ما در جایگاه متهم هستیم و باید خودمان را به آنها اثبات کنیم دوری گزینند. ما تنها باید قدرت و اراده خودمان را به آنها نشان دهیم، آنها خودشان پنجرهی خروج را پیدا خواهند کرد. نظامیان ما در میدان و مردم ما در خیابان قدرت ایران را به دشمنان نشان دادند. امیدواریم مذاکرهکنندگان ما هم در عرصه دیپلماسی صرفاً متمرکز بر همین نقش و مأموریت و مسئولیت باشند و نه چیز دیگر.
18:54 - 31 خرداد 1405