اگر که مکر سرگیری، که عزت را زما گیری همه با هم به هم سازیم، بنیادت براندازیم
پس از آن تشییع خروشان، که امواج عاشقان، پیکر شهید تهران را با فریاد انتقام بدرقه نمودند،سیاستبازان هزار رنگ دانستند غیر از رسواییِ تلاش برای انعقاد صلحنامه، چیز دیگری در چنته ندارند، لذا دست به دامان وارث تفکر عبدالله_بن_عمر در این زمانه شدند تا حیلهای کند، شاید بتواند باز فتنهای برپا سازد ومردم را با نیرنگش بفریبد!آن مکار هم آمد و گفت: در نامهای به آقای_شهید نوشتم؛ حسن(ع) (پس از خیانت عبیدالله_بن_عباس سردار سپاهش بهناچار) خلافت را به معاویه واگذار کرد، حال شما راضی به تسلیم در برابر مستکبر عالم (به اسم صلح) نیستی؟! چراکه من همواره خواهان صلح_با_شرارت هستم و آن را فریاد میکشم!اما آن پاک نهاد در پاسخ همچو جدش گفت: مثلی لا یبایع مثل یزید کلامی که پایان آن تنها شهادت است.این مکار هم سرخوش از این فاجعه در گوش چاکرش خواند تا بگوید زین پس با بنیامیه برادریم، به سراغ سردار هم رفت تا فریبش دهد و تاریخ را برای مجتبی تکرار سازد، چراکه این سالوس به مانند همان پسر عمر خواستهای جزپابوسی حجاج_بن_یوسف این زمان ندارد!اما اینبار با عنایت پروردگار عالم و جوشش خونهای پاک شهدا قصه میتواند متفاوت شود. زیرا این ملت باشرافت قصد کرده که تاریخ را عزتمندانه بازنویسی کند و به این پیر_مکار نیرنگباز بگوید : اگر که مکر سرگیری، که عزت را زما گیریهمه با هم به هم سازیم، بنیادت براندازیم
07:26 - 28 تیر 1405