مردم میخواهند زندگی کنند؟
نقدی به سخنان حسین مرعشی در روزنامه سازندگی
در هفتهها و ماههای اخیر، گزارهای بیش از گذشته در ادبیات سیاسی کشور تکرار میشود: «مردم میخواهند زندگی کنند.» گزارهای که در ظاهر بدیهی است و هیچ انسان عاقلی با اصل آن مخالفتی ندارد. مردم ایران، مانند هر ملت دیگری، حق دارند در امنیت، رفاه، آرامش و بدون هراس از جنگ و ناامنی زندگی کنند. اما مسئله اصلی این است که از این گزاره چه نتیجه سیاسی و حقوقیای گرفته میشود.آیا خواست مردم برای زندگی، به معنای پذیرش هرگونه فشار خارجی، صرفنظر کردن از حقوق ملی و تسلیم در برابر خواستههای یک قدرت خارجی است؟ یا برعکس، میتوان میان «پایان جنگ» و «تسلیم سیاسی» تفاوتی اساسی قائل شد؟این تمایز، در شرایط کنونی اهمیتی دوچندان دارد.۱) مسئولیت دولتها و ضرورت پاسخگوییجریانهای سیاسی، فارغ از گرایش اصلاحطلبانه یا اصولگرایانه، زمانی که مسئولیت اجرایی کشور را بر عهده میگیرند، باید نسبت به نتایج سیاستهای خود پاسخگو باشند. نمیتوان در زمان تصدی قدرت، تصمیمات اقتصادی و سیاسی را به نام یک جریان اتخاذ کرد و در زمان بروز پیامدهای آن، خود را صرفاً منتقد وضع موجود معرفی کرد.کاهش قدرت خرید مردم، نوسانات ارزی، تورم و مشکلات معیشتی، پدیدههایی نیستند که بتوان تمام آنها را به تحولات خارجی یا جنگ نسبت داد. بخشی از این مشکلات به ساختار اقتصادی، سیاستگذاریهای داخلی، کیفیت مدیریت و نحوه اجرای تصمیمات دولتها بازمیگردد. بنابراین، نقد عملکرد دولتها باید پیش از هر چیز بر مبنای مسئولیت عمومی، پاسخگویی سیاسی و ارزیابی نتایج سیاستها صورت گیرد.مردم حق دارند از مسئولان بپرسند چرا تصمیماتی که با وعده بهبود شرایط اقتصادی و رفع مشکلات اتخاذ شدهاند، به نتایجی متفاوت انجامیدهاند؟
این مطالبه نه سیاسیکاری است و نه مخالفت با دولت؛ بلکه بخشی از حق مردم برای نظارت بر عملکرد حاکمیت است.۲) تجربه برجام و مسئله تضمینهای حقوقییکی از مهمترین نمونههایی که در بحث سیاست خارجی باید مورد توجه قرار گیرد، توافق هستهای موسوم به برجام است.موافقان آن توافق، بر این باور بودند که محدودیتهای پذیرفتهشده در برنامه هستهای ایران در برابر رفع تحریمها و عادیشدن روابط اقتصادی کشور با جهان قرار خواهد گرفت. ایران بخشهایی از فعالیتهای هستهای خود را محدود کرد و تعهدات گستردهای پذیرفت؛ اما خروج دولت آمریکا از توافق و بازگشت تحریمها نشان داد که میان «تعهد سیاسی» و «تضمین حقوقی مؤثر» فاصلهای جدی وجود دارد.از منظر حقوق بینالملل و سیاست خارجی، این تجربه یک درس مهم دارد: هیچ مذاکرهای نباید صرفاً بر اعتماد سیاسی استوار باشد. هر توافقی که قرار است منافع ملی را تضمین کند، باید دارای سازوکارهای روشن برای راستیآزمایی، ضمانت اجرا، جبران خسارت و مقابله با نقض تعهدات باشد.پرسش اساسی این است که اگر یک طرف توافق بتواند بدون تحمل هزینهای جدی از آن خارج شود، چه تضمینی وجود دارد که توافق بعدی نیز با سرنوشتی مشابه مواجه نشود؟این پرسش، مخالفت با مذاکره نیست؛ بلکه مطالبهای برای مذاکره مسئولانه و مبتنی بر تضمینهای قابل اتکاست.۳) مذاکره، ابزار است نه هدفمذاکره در سیاست خارجی فینفسه نه فضیلت است و نه ضعف. مذاکره زمانی ارزشمند است که بتواند منافع ملی را تأمین کند. همانگونه که مقاومت نیز زمانی معنا دارد که به تأمین امنیت، حفظ منافع ملی و کاهش آسیبهای واردشده به کشور کمک کند.بنابراین، دوگانهسازی میان «مذاکره» و «جنگ» یا میان «زندگی مردم» و «مقاومت» از نظر منطقی صحیح
نیست.کشور باید همزمان برای پایان جنگ تلاش کند و از حقوق خود نیز دفاع نماید. ممکن است مذاکره کند، اما زیر فشار مذاکره نکند. ممکن است خواهان صلح باشد، اما صلح را با هر قیمتی نپذیرد.در حقوق بینالملل نیز اصل منع توسل به زور و حق دفاع مشروع، دو مفهوم مهم و مرتبط با این بحث هستند. هیچ ملتی را نمیتوان صرفاً به دلیل آنکه خواهان پایان جنگ است، از حق دفاع از تمامیت ارضی و امنیت ملی خود محروم دانست.۴) «مردم میخواهند زندگی کنند»؛ سخنی درست با نتیجهای نادرستمسئله دقیقاً از جایی آغاز میشود که یک گزاره درست، به نتیجهای نادرست تبدیل شود.بله، مردم میخواهند زندگی کنند؛ اما زندگی فقط به معنای زنده ماندن نیست. امنیت، استقلال، کرامت، ثبات اقتصادی و امکان تعیین سرنوشت نیز بخشی از مفهوم زندگی اجتماعی و سیاسی یک ملت است.اگر یک ملت برای جلوگیری از جنگ، تمام خواستههای طرف مقابل را بپذیرد، اما هیچ تضمینی برای عدم تکرار تهدید و حمله دریافت نکند، آیا میتوان چنین وضعیتی را صلح پایدار نامید؟صلح پایدار زمانی شکل میگیرد که قواعد آن برای طرفین روشن باشد و نقض توافق هزینه داشته باشد.در غیر این صورت، آنچه «صلح» نامیده میشود، ممکن است صرفاً وقفهای موقت میان دو بحران باشد.از همین رو، کسانی که بر پایان جنگ تأکید میکنند، باید به همان اندازه درباره شروط پایان جنگ نیز سخن بگویند. مردم حق دارند بدانند جنگ چگونه پایان مییابد، چه تضمینی برای عدم تکرار آن وجود دارد و حقوق و منافع ملی ایران در این فرآیند چگونه تأمین خواهد شد.۵) نقد اصلاحطلبان؛ از مسئولیتپذیری تا سیاست خارجینقد جریان اصلاحطلب صرفاً به دلیل اصلاحطلب بودن آن نه منطقی است و نه منصفانه. نقد زمانی معتبر است که متوجه
عملکرد، سیاستها و نتایج تصمیمات باشد.اگر جریانی معتقد است تعامل گستردهتر با غرب، مذاکره و کاهش تنش میتواند مشکلات ایران را حل کند، باید درباره تجربههای گذشته نیز پاسخگو باشد. باید توضیح دهد که چرا برخی توافقات، باوجود امتیازات مهمی که ایران پذیرفت، نتوانستند تضمین لازم برای استمرار منافع کشور را فراهم کنند! و چرا در حالیکه بیشترین تعداد دولتها در ۴۷ سال عمر جمهوری اسلامی در دست آنها بوده و همچنان نیز در راس قدرت هستند باز هم نتوانستند برای بهبود زندگی مردم گامی بردارند و همچنان طرف مقابل را مواخذه میکنند.مقابل، جریانهای مخالف مذاکره نیز باید پاسخ دهند که چگونه میتوانند بدون ایجاد هزینههای سنگین اقتصادی و امنیتی، منافع کشور را تأمین کنند.این همان نقطهای است که سیاستگذاری مسئولانه از شعار سیاسی جدا میشود.۶) مسئله اصلی: تسلیم یا صلح پایدار؟امروز مسئله جامعه ایران صرفاً انتخاب میان جنگ و صلح نیست. مسئله اصلی، انتخاب میان «صلح پایدار و عزتمندانه» و «پذیرش فشار بدون تضمین» است.اگر مذاکره بتواند امنیت کشور را افزایش دهد، تحریمها را بهصورت پایدار کاهش دهد، حقوق ایران را تضمین کند و مانع تکرار حملات شود، مذاکره میتواند بخشی از راهحل باشد.اما اگر مذاکره صرفاً به معنای پذیرش محدودیتهای بیشتر، بدون تضمین متقابل و بدون هزینه برای نقض تعهدات طرف مقابل باشد، طبیعی است که جامعه نسبت به نتایج آن پرسشهای جدی داشته باشد.بنابراین، نباید میان «مردم خواهان زندگیاند» و «کشور باید از حقوق خود دفاع کند» تضادی مصنوعی ایجاد کرد. این دو گزاره میتوانند و باید در کنار یکدیگر قرار گیرند.مردم ایران حق دارند هم زندگی کنند و هم در امنیت و استقلال زندگی کنند.حق دارند صلح
بخواهند و در عین حال، صلحی را مطالبه کنند که پایدار باشد.حق دارند مذاکره بخواهند، اما مذاکرهای که حقوق و منافع آنان را تضمین کند.و حق دارند از مسئولان خود بپرسند که راهکار پیشنهادی آنان برای پایان بحران چیست و چه تضمینی وجود دارد که پذیرش خواستههای طرف مقابل، مقدمه بحران بعدی نباشد.در نهایت، مسئله را نباید به یک شعار تقلیل داد: «مردم میخواهند زندگی کنند.»این گزاره درست است؛ اما بیانش توسط مرعشی انحرافی و مغرضانه است.پرسش اساسیتر این است:مردم میخواهند چگونه زندگی کنند؟در امنیت یا ناامنی؟ با عزت و استقلال یا تحت فشار قدرتهای خارجی؟ با صلحی پایدار یا با آتشبسی موقت تا بحران بعدی؟پاسخ به این پرسش، معیار سنجش هر سیاست خارجی و هر جریان سیاسی است. زندگی مردم باید هدف سیاست باشد، اما حفظ امنیت، استقلال و حقوق ملی نیز بخشی جداییناپذیر از همین هدف است.
11:25 - 22 مرداد 1405