شهیدی که می گفت باید خرج نظام شوم

همسر شهید مهدوی کلاته می‌گوید: «حاج آقا همیشه می‌گفت: باید خرجِ نظام بشوم، نه اینکه نظام خرجِ من بشود.» و این چکیده تمامِ سال‌هایِ زندگی با مردی بود که نه‌تنها سربازِ ولایت، که معلمِ اخلاق در خانه‌مان بود.
خبرگزاری فارس، قم: حجت الاسلام والمسلمین محسن مهدوی کلاته مردی از تبارِ علم و جهاد بود که در سال ۱۳۵۰ در تهران دیده به جهان گشود و مسیرِ زندگی‌اش را با عشق به مکتبِ اهل‌بیت (ع) آغاز کرد و پله‌های دانش را تا سطوح عالی (خارج حوزه) پیمود.محسن مردِ میدان‌هایِ حساس بود؛ همان مردی که در جلسه‌ای کاری، درست چند دقیقه قبل از شهادتِ رهبر انقلاب، به فیضِ شهادت نائل شد؛ مردی که جان‌فدایِ ولایت بود.پیوندی آسمانی در جوارِ رهبریهمسر شهید، ریحانه حقانی، روایتِ پیوندشان را این‌گونه بازگو می‌کند: «سال ۱۳۷۰ بود؛ من ۱۴ ساله بودم و حاج آقا ۱۹ ساله و تقدیرِ ما به زیباترین شکل ممکن گره خورد؛ خطبه‌ی عقدمان در میلاد حضرت زینب (س) توسط رهبر عزیزمان جاری شد، آن لحظه، شیرین‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین خاطره‌ی زندگی‌ام شد.واسطه‌ی این پیوند، پسر شهید حقانی (پسرعموی بنده) بود که هم‌شاگردیِ حاج آقا بود و اگر بخواهم بگویم چه شد که با اطمینان، حاج آقا را برای یک عمر هم‌سفری انتخاب کردم، باید از آن مهربانیِ زلال و نگاه عمیقی بگویم که برای آینده و زندگی‌مان داشت و ثمره‌ی این عشق و زندگیِ مشترک، چهار فرزند عزیز بود: زهرا، محدثه، محمدمهدی و علیرضا.»
مردِ شب‌های سکوت و نجواحاج آقا مردِ شب‌هایِ سکوت و نجوا بود و رابطه‌ی عمیق و عاشقانه‌ای که با خداوند و اهل‌بیت (ع) داشت، فقط برای یکی‌دو روز نبود؛ این مناجات‌ها عادتِ همیشگی‌اش بود.سکوتِ شب که فرامی‌رسید، او با خدای خودش حرف می‌زد و نمازها می‌خواند که گویی روحش را برایِ طوفان‌هایِ روز صیقل می‌داد، همان مناجات‌های شبانه بود که به او قوتِ قلب می‌بخشید، حاج آقا خوش‌مشرب و جمع‌گرا بود؛ اگرچه زمانِ حضورش در خانه محدود بود، اما با نگاهِ مهربان، توجهِ ویژه به تربیت و امور معنویِ نوه‌ها، حضوری بسیار مفید و تأثیرگذار داشت و وقتی پا به خانه می‌گذاشت، گویی تمامِ دغدغه‌هایش را پشتِ در جا می‌گذاشت؛ او یک همسرِ همراه و پدری مهربان بود.باید خرجِ نظام بشوم، نه اینکه نظام خرجِ من بشودحاج آقا، جان‌فدایِ ولایت بود و همواره تأکید می‌کرد: «من سربازِ کوچکِ نظام هستم؛ خادمِ این نظامم و باید خرجِ نظام بشوم، نه اینکه نظام خرجِ من بشود؛» و نگاهی معنوی به خدمت داشت و همیشه می‌گفت: «برای من، لبخندِ رضایتِ حضرت آقا و اثرگذاریِ کارهایم از هر چیزی بالاتر است.»در بزنگاه‌هایی که میانِ تکالیفِ ولایی و خواسته‌های شخصی، دوراهی ایجاد می‌شد، حاج آقا ذره‌ای تردید به دل راه نمی‌داد، برای او خانواده فقط یک نهادِ کوچک نبود، بلکه اصلی‌ترین میدانِ فعالیتِ فرهنگی و تربیتی‌اش محسوب می‌شد، او ثابت کرد که می‌توان «سربازِ نظام» بود و در عین حال، «پدری دلسوز و عضوی مسئولیت‌پذیر در خانواده» باقی ماند.
نشانه هایی از یک عروج نزدیکحاج آقا همیشه انسانی متدین و با تقوا بود؛ اما در ماه‌های پایانی زندگی‌اش، به‌ویژه در ماه مبارک رمضان، مراقبت‌های معنوی خاصی برای خود داشت، این حالات برای همسرش نشانه‌ای از آمادگی درونی او بود، چندین بار هم گفته بود که احساس می‌کند زمان رفتنش نزدیک است‌.او سعی می‌کرد کارهای عقب‌مانده‌اش را به سرانجام برساند و از نظر دنیوی، بدهی‌ها و مسئولیت‌هایی که داشت را مرتب کند، حتی از نظر اخلاقی هم سعی می‌کرد حقی بر گردنش نماند؛ به گونه‌ای که به نظر می‌رسید نوعی آگاهی و آمادگی درونی نسبت به شهادتش در وجودش شکل گرفته بود.روزِ بی‌خبری و دلهرهآن روز، روزِ بی‌خبری بود؛ همه‌چیز در هاله‌ای از اضطراب می‌گذشت و خانواده چشم‌انتظارِ کوچک‌ترین خبری از حاج آقا بودند، عصر همان روز راهیِ میدان فلسطین شدیم؛ همسرِ یکی از همکارانِ حاج آقا تماس گرفت و گفت: «بیایید خونه‌؛ می‌خوایم بریم خونه‌ی شهدایی که امروز پر کشیدن.» دلم لرزید، پرسیدم: «مگه شما مطلع هستید چه افرادی شهید شدند؟» گفتن که «وقتی به انجا برویم متوجه می شوید؛»وقتی مقابلِ دربِ منزلمان رسیدم و جمعیت را ایستاده دیدم، حقیقت تلخ و سنگینِ شهادتِ حاج آقا بر قلبم آوار شد و در آن لحظه، بر زمین افتادم؛ تنها کلامی که در آن حالِ گدازنده بر زبان جاری می‌شد، استغاثه بود: «من چطور صبر کنم؟ زینب جان! به من صبر بده…
وداع در معراج؛ وقتی دنیا متوقف شدقبل از افطار به معراجِ شهدای بهشت‌زهرا رسیدیم، فضا ملتهب بود؛ شرایط به‌قدری پر استرس بود که حتی بعد از اینکه موفق شدیم شهید را ببینیم، همان بخش هدف قرار گرفت و وقتی پیکر را زمین گذاشتند و چشمم به چهره‌اش افتاد، دنیا برایم متوقف شد.دیدنِ دستی که بر سینه‌اش گذاشته بود و چهره‌ی خندانی که داشت، چنان بُهتی به من داد که کلمات از توصیفش عاجزند، پیکرِ مطهرِ حاج آقا، بنا بر وصیتِ قلبی‌اش، در گلزارِ شهدای شیخانِ قم به خاک سپرده شد تا برای همیشه در جوارِ بارگاهِ کریمه‌ی اهل‌بیت (س) آرام بگیرد.عهدی که ناتمام نمی‌ماندحالا، همسرِ شهید از یک رسالتِ تازه می‌گوید: «بعد از شهادتِ حاج آقا، عهدی با خودم بستم که مسیرِ او نباید ناتمام بماند؛ با تمام اقتدار، عَلَمِ دفاع از انقلاب و نظام را به دست گرفتم؛ چرا که ما با خونِ شهدا سربلندیم و این “تاجِ شهادت” که بر سرِ خانواده‌ی ما نشسته، بزرگترین افتخارِ ابدیِ ما است و حالا مأموریتِ من، «جهاد تبیین» است؛ همان چیزی که حاج آقا برایش شب و روز نمی‌شناخت، در سخنرانی‌ها و یادداشت‌هایم، سعی می‌کنم راویِ آن روحِ بلند باشم اما در خلوتِ دل، زمانی که به یادِ او می‌افتم و دلم بی‌قرارِ حضورش می‌شود، این شعر را برای خودِ حاج آقا زمزمه می‌کنم:سخت است که شب، رمضان باشد و صبح، محرم شده باشد…سخت است، گمان به جان‌سختیِ ما نبود…»سخت است؛ اما من این سختی را به جان خریده‌ام و در تمامِ این روایت‌گری‌ها، تلاش می‌کنم تصویرِ آن شهدایی را نشان دهم که حاج آقا هم یکی از آنان بود؛ همان مردانی که بت‌هایِ درونشان را شکسته بودند و تا آخرین لحظه برای آرمان‌هایشان ایستادند و هدفم این است که درسِ بزرگِ «شهدا» را به مردم بیاموزم.
اینکه چگونه می‌توان مثل آن‌ها از جان گذشت و همه‌ی هستی را صرفِ نظام و رهبری کرد، من با هر کلمه‌ای که می‌گویم، می‌خواهم به همه نشان دهم که خستگی‌ناپذیریِ این مردان، به ما یاد داد که برای دفاع از این آب و خاک، باید تا آخرین نفس ایستاد.#جنگ_رمضان #شهید_مهدوی_کلاته#همسر_شهید#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل
08:30 - 17 خرداد 1405
نظامی و امنیتی
استان ها
قم