روایت روزهای ناتمام یک خبرنگار

در جاده‌های سرد و پرپیچ‌وخم، خبرنگار گاهی کیلومترها راه می‌رود تا به روستایی برسد که مشکلش سال‌هاست در میان انبوه خبرها دیده نشده است. او می‌رود، می‌شنود و می‌نویسد؛ به امید آن‌که یک گزارش، گرهی از زندگی مردم باز کند.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری؛ ساعت پنج صبح است و هنوز خبرنگار بیدار نشده که گوشی روی میزِ کنار تخت میلرزد. پیام است: «فردا صبح افتتاحیه است، ساعت هشت، حتماً تشریف بیاورید.» او جواب میدهد «حتماً»، بعد میخوابد و سه دقیقه بعد بلند میشود؛ چون میداند اگر دیر برسد صدایی از یک حقیقت به گوش مردم‌ نمی‌رسد.این، شروعِ تقریباً همه‌ی روزهای اوست. روزِ خبرنگار، از یک قرار رسمی شروع نمی‌شود؛ از یک پیامِ نیمه‌شب شروع می‌شود، از یک تماسِ بی‌پاسخ، از یک شایعه‌ی بی‌سند و یک خبرِ نیمه‌درست که باید به حقیقت برسد. دفترچه و گوشی؛ دو همکارِ وفاداردر جیبِ کتش یک دفترچهی کوچک است با جلدِ سیاهِ فرسوده. در آن، شماره‌هایی نوشته شده که بعضی از آنها را فقط او دارد: شمارهی یک کارگرِ بازنشسته، یک معلمِ روستایی، یک پرستارِ شیفت شب، یک کشاورز که محصولش را به باد داده‌اند. اینها «منابع» نیستند؛ اینها آدم‌هایی هستند که یک بار، یک روز، در یک لحظه‌ی سخت، حرفِشان را به او گفته‌اند و او قول داده که «درست» بنویسد.گوشی اما، زندگی او را بلعیده است. صد و چهل و هفت کانال خبری، بیست و سه گروه کاری، و یک عادتِ لعنتی: چک کردنِ اخبار قبل از مسواک زدن. همسرش میگوید: «با گوشی ازدواج کردهای، نه با من.» او می‌خندد، اما می‌داند حرفش حق است؛ آخرین باری که وسط شامِ تولدِ دخترش گوشی را جواب نداد، دیروزِش را از دست داد.جاده‌های سردِ کوهرنگ و شهرهایی که اسمشان در اخبار نیست
در چهارمحال و بختیاری، خبرنگار بودن یعنی رانندگی در جاده‌های برفیِ کوهرنگ که هنوز باز نشده‌اند. یعنی رسیدن به یک روستا در اردل که فقط یک نفر آنجا را می‌شناسد و آن یک نفر، همانی است که تماس گرفته. یعنی ایستادن کنار یک رودخانه‌ی خشک شده در لردگان و شنیدن حرفِ کشاورزی که می‌گوید: «شما بنویس، ما حرفی نداریم.»او بارها از خودش پرسیده: «خبرِ این روستا به چه دردِ کسی میخورد؟» و بارها جواب شنیده: آن روز که گزارشِ پلِ خرابِ روستا منتشر شد، دو ماه بعد پل تعمیر شد. آن روز که دربارهی پرونده‌ی یک بیمارِ نیازمند نوشت، خیریه‌ها تماس گرفتند. خبر، گاهی به‌اندازهی یک پیچِ مهره کوچک است، اما اگر ننویسی، همان مهره هیچوقت سفت نمی‌شود. شبهایی که آدم از خودش میپرسد: «برای چه؟»اما همه‌ی روزها اینطور روشن نیستند. بعضی شبها، وقتی از یک جلسه برمی‌گردد و می‌بیند هیچ‌کدام از حرف‌ها به خروجی نرسید، پشتِ میزش می‌نشیند و به صفحه‌ی خالی خیره می‌شود. حقوقش کفاف اجاره و قسط را نمی‌دهد. همکارِ قبلی که از خبرنگاری رفت و فروشنده شد، خانه خریده است. بعضی اوقات به او میگویند: «تو که هیچی نمی‌توانی تغییر بدی.» و بدتر از آن، بعضی اوقات خودش هم باور می‌کند.آن شب‌ها، دفترچه را باز میکند و دوباره می‌خواند: شماره‌ی معلم روستایی، یادداشتِ پرستارِ شیفت شب، اسمِ آن کشاورز. بعد یادش می‌آید که چرا شروع کرده: چون یک روز، یک خبرِ درست، زندگیِ خانواده‌ی خودش را نجات داده بود. و او می‌خواهد این را به دیگران هم پس بدهد.صبحِ روز بعدو صبحِ روز بعد، دوباره ساعت پنج بیدار می‌شود. دوباره گوشی می‌لرزد. دوباره پیام است: «افتتاحیه ساعت هشت، حتماً تشریف بیاورید.»او جواب می‌دهد: «حتماً.»
بعد از خواب بلند می‌شود، مسواک می‌زند، و این بار اول گوشی را نگاه می‌کند؛ چون یادش هست که پشتِ این صفحه، آدم‌هایی هستند که منتظرند یک نفر حرفشان را بشنود. او می‌نویسد. نه برای جایزه، نه برای تیترِ درشت؛ برای آن یک نفر که در جایی دور، گزارشِ او را می‌خواند و برای اولین بار احساس می‌کند دیده شده است.-خبرنگار کسی است که حتی وقتی خواب است، گوش‌هایش بیدار است و حتی وقتی همه چیز را از دست داده، هنوز یک چیز دارد: قلمی که می‌تواند صدای بی‌صداها باشد.
05:34 - 8 اوت 2026

3 بازنشر2 واکنش
73٫8k بازدید