آخرین وداعِ ملت با رهبرِ شهید در جوارِ خورشید
تهران، قم و کربلا شاهدِ اشکهایِ پایانناپذیر بودند، اما امروز مشهدالرضا (ع) نفس در سینه حبس کرده است. در حالی که جمعیتِ انبوه، مسیرِ زمینی را بر پیکرِ مطهرِ رهبرِ شهید بستهاند، تابوتِ اقای شهید ایران بر فرازِ آسمان پرواز میکند تا به خانه ابدی برسد.
خبرگزاری فارس؛ چهارمحال و بختیاریl نهم اسفند بود که آسمان ایران، رنگی از جنسِ دیگر گرفت. وقتی خبر رسید که آن روحِ بلندِ مجاهد، آن پدری که نگاهش تکیهگاه بود، به آرزوی دیرینهاش رسیده، گویی زمان در نقطهای از تاریخ منجمد شد. داغِ شهادت رهبر، تنها نبود؛ آن شب، گلستانی از عشق در میان شعلهها پرپر شد. چه کسی میتواند آن لحظه را تاب بیاورد؟ آنجا که عروس، داماد، دخترِ دلبند و آن غنچه ۱۴ ماهه، آن نوه کوچکی که هنوز طعمِ دنیا را نچشیده بود، با هم به دیدار خدا رفتند. گویی قطعهای از قلبِ امت، در آن لحظه از سینه جدا شد و به عرش پیوست. امروز بعد از ۱۳۰ روز از شهادت آقای ایران، مشهدالرضا (ع) در سکوتی سنگین و پرشکوه، میزبانِ مسافرانی است که نه با پای خود، که بر شانههایِ ملتی گریان آمدهاند. تماشای پیکرهای مطهرشان که در حریمِ امنِ امام هشتم (ع) آرام میگیرند، تماشایِ رفتنِ جانِ ماست. انگار تکهای از روحِ ایران در آن تابوتهاست که در خاکِ سردِ آرام میگیرد تا در جوارِ ضریحِ خورشید، ابدی شود. این لحظه، سختترین روایتِ تاریخِ ماست. تماشایِ وداع با پدری که تکیهگاه بود و نوهچهاردهماههای که هنوز خندهاش در گوشِ پدرش میپیچید. گویی آفتاب در مشهد غروب کرده است، اما داغی که در دلها مانده، ستارهای است که تا همیشه بر آسمانِ این خاک، روشن میماند.
این آخرین پرده از نمایشی است که دلِ هر بینندهای را به لرزه درمیآورد. این لحظات، لحظاتِ «سنگین شدنِ زمان» است؛ وقتی ثانیهها کش میآیند تا دردِ هجران را قطرهقطره در وجودمان تزریق کنند.هوا سنگین است؛ آنقدر سنگین که گویی نفسهایِ مشهد نیز به شماره افتاده است. یک هفته است که ایران در سوگ است؛ از بدرقههایِ پرشورِ تهران و نجواهایِ عاشقانه در قم، تا اشکهایِ بیپایان در کربلایِ معلی... و حالا، ایستگاهِ آخر. مشهدالرضا (ع).سیلِ جمعیت آنچنان است که گویی دریایی از دلهایِ شکسته، خیابانهایِ منتهی به حرم را در آغوش گرفتهاند. پیر و جوان، همه با پرچمهایی سرخ که نماد خونخواهی آقای ایران است و قلبی آکنده از حسرت، آمدهاند تا برای آخرین بار، سایهیِ آن "سروِ ایستاده" را بر سرِ شهر حس کنند. وقتی ازدحامِ این دریایِ بیکران، راه را بر پیکرِ مطهر میبندد و آقا برای رسیدن به حریمِ خورشید، پرواز میکند، گویی آسمان نیز با ما گریه میکند. این همان لحظهیِ بغضآلود است؛ لحظهای که جسمِ مطهرِ رهبر، بالاتر از سرِ عاشقانش بر فرازِ آسمان میرود، گویی میخواهد پیش از آرام گرفتن در خاک، نگاهی دوباره به این مردمِ داغدار بیندازد.ذهن، دیگر چیزی را نمیبیند؛ نه جمعیت، نه خیابان و نه حتی صدایِ مرثیهخوانها. تمامِ هستی، در آن تابوتِ پوشیده با پرچم خلاصه شده است. ثانیههایی که با سرعت به سمتِ ابدیت میدوند. این سنگینترین ایستگاهِ تاریخ است؛ ایستادن در مرزِ میانِ «داشتن» و «نداشتن».
ما در این لحظه، به آن جسمِ مطهر نگاه میکنیم و میدانیم که چند ساعتِ دیگر، آقا در آغوشِ خاکِ مشهد آرام میگیرد. دلهرهای غریب در جانمان میدود؛ دلهرهیِ اینکه وقتی آن سنگِ مزار رویِ ابدیتِ آقا قرار بگیرد، دنیا چگونه به چرخیدنِ خود ادامه خواهد داد؟ آقا، شما همیشه تکیهگاه بودید و حالا، در این لحظاتِ پایانی، ما هستیم و سنگینیِ نگاهِ شما که تا ابد بر سرِ این سرزمین باقی میماند. مشهد، امروز بیقرارترین جایِ جهان است؛ جایی که قرار است امانتِ خدا را به صاحبش، امامِ رئوف (ع)، بسپاریم. لحظهیِ وداعِ نهایی نزدیک است و ما هنوز باور نداریم که این، آخرین دیدارِ زمینیِ ماست.»
20:54 - 18 تیر 1405