جهاد با چاشنی نیسان آبی
با چند وجب خاک و کاهگل و مشتی امید و نیت پاک؛ ملاتی ساختند به نام جهاد تا ریشه در بیشه بدوانند.
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: همه چیز با بوسهای بر قرآن آغاز شد. دانشجویان گروه جهادی شهید مؤمنی دانشگاه خواجهنصیر لباسهای مخصوص با آرم «دانشجو، امید، خدمت» را بر تن کردند و با نوای «برخیز ای برادر» به دل جاده زدند.
این دفعه خبری از «وانت قشنگه» نبود؛ همان وانت آبی معروف جادههای روستایی به استقبال آمده بود. علی با لبخند همیشگیاش دستش را جلوی صورتش گرفته بود و داد میزد «نگیر بابا نگیر!»؛ محمد هم چیلیک چیلیک عکس میگرفت. جا برای سید نبود، اما مگر سید جا میخواهد؟ عین مرد عنکبوتی به وانت آویزان شد. خلاصه کاروان راه افتاد. صدای خنده بچهها جاده را هم زنده کرده بود.کاروان به راه افتاد. با همان شور همیشگی. وانت آبی از بس زور زد قرمز شد. از یک جایی به بعد، وانت آبی هم دیگر جلو نمیرفت چون روستا وسط یکمشت دره گیر افتاده بود. جادهها سختتر میشدند، مسیرها بکرتر. با وانت آبی خداحافظی کردند و پیاده به سمت روستا راه افتادند. خلاصه قدمبهقدم به جهادی شدن نزدیک میشدند.
مردم روستا از دور برای ما دست تکان میدادند. هر چه نزدیکتر میشدیم لبخندهایشان غلیظتر میشد. چهار خانه را خالی کرده بودند که بچهها آنجا باشند، اما بچهها تصمیم گرفتند در مسجد روستای بیشه بمانند، تا بتوانند در کنار هم برنامههای فرهنگی را هماهنگ کنند و بهتر کارها را پیش ببرند. ولی مسجد نه آب داشت. نه حمام و نه سرویس! فقط یک پنکه آن وسط غرغرکنان جان میکند.
پیرزنی که مهندسین را آچمز کردبچهها آستینها را بالا زدند و دستبهکار شدند تا یک حمام سیار راه بیندازند. لولهکشیها را انجام دادند و بالاخره حمام راه افتاد تا اینکه یک روز دیدند آب قطع شده؛ هر کاری کردند درست نمیشد که نمیشد. متوسل به کتری شدند. نیمههای شب بود که صدای «دنگ دنگ» میآمد رد صدا را گرفتند به حمام رسیدند. یکی از پیرزنان روستا آچار به دست نردبانی گذاشته و به جان لوله تانکر افتاده به قول بچهها «خانم مهندس حمام را برای ما راه انداخت.»
حالا کار کنیمجهادیها آستینها را بالا زدند تا کانالهای آب روستا که قدیمی و ازکارافتاده شده بود را زنده کنند. باران هم انگار با منطقه قهر کرده بود. گفتند: «بسمالله!» و شروع کردند به سیمانی کردن مسیر آب. پروژه ۷۰۰ متر طراحی شده بود، اما فعلاً تا جایی که سیمان میکشید، کانال کشیدند. بالاخره ۴۵۰ مترش اجرا شد! حالا زمینهای کشاورزی هنگر بهتر نفس میکشند. از قضا اهالی روستا هم مثل زمینها جان گرفتند و پابهپای بچهها بیل میزدند.
پیش به سوی سِرُمروز سوم آب قنات روستا هشت نفر از بچهها را افقی کرد. آب قنات به بچهها نمیساخت و مسموم شدند. وانت آبی این دفعه آمبولانس بچهها شد. سید امیررضا با لبخند میگوید؛ «این هشت نفر رو که بردیم، هشت نفرِ باقیمونده کارها رو انجام دادن. فردا که اونها برگشتن، این هشتتای سالم هم مریض شدن!» انگار شیفتبندی کرده بودند به ترتیب مریض شوند تا کار زمین نماند.
پرچم را لقمه کردنددردسر هر روز مسئول تدارکات پاسخ به این سؤال بود. حالا چی بپزم؟! صبحانه را با ارده شیره، نان و پنیر برگزار میکرد. سید جواد که یاد ایام نیشش را تا بناگوشش باز کرده میگوید؛ «اگر خیلی میخواست ولخرجی کنه با یک ملاقه عدسی شادمون میکرد.» نهار را از یتیمچه شروع میکرد و به پرچم ختم. و اما پرچم! و ماادراک الپرچم ... در قاموس جهادیها نان، پنیر، خیار و گوجه پرچم نام دارد. مسئول تدارکات مهربان که به فکر بچهها است با آبگوشت آنها را سوپرایز میکند تا خوب بیل بزنند!
روستای مهربونهاوقتی به روستا رسیدند، اهالی برای خوشامدگویی، گوسفندی قربانی کردند. یکی از بچهها میگفت: «هر وقت از پروژه برمیگشتیم، هیچوقت پیش نیومد که اهالی با دستخالی سراغ ما بیایند. همیشه خوراکی میآوردند. زنان روستا نان محلی خاصی میپختند که واقعاً خوشمزه بود و از همان نان برای ما میآوردند. طعمش هنوز زیر دندانم است. یه میوهٔ خیلی خوشطعم به اسم بنه داشتند که تقریباً هر روز یه کیسه از آن سهم بچهها میشد.»
خانمی برای خودمان شدیمبچهها از تهران نذر کرده بودند که یک غذای نذری برای اهالی تهیه کنند. کنار هم نشستند و تصمیم گرفتند که خودشان قیمه بپزند. در آن یک وجب آشپزخانه کاهگلی دستبهکار شده بودند. قابلمههای بزرگ، برنجهای شسته شده، بوی پیازداغ، و هیاهوی قاشق و ملاقه وقتی از مسئول گروه جهادی پرسیدم که «چطور تونستید اینهمه برنج بپزید؟!» با خنده گفت؛ «بچهها یک پا خانم شدند.»
جنگ با پشههادانشجوها تنها نبودند. مهمان هم داشتند. پشهها، هرازگاهی سر میرسیدند و با یک نیش، مهمانیشان را کامل میکردند. کار به جایی رسید که مجبور شدند به قول خودشان از «اون کاغذ زردها» به درودیوار بچسبانند، اما «اون کاغذ زردها» هم حریف پشهها نشدند. برای همین نوبتی چفیه را کمربند میکردند و میافتادند به جان پشهها! اما چفیه برای آنها فقط همین یک کاربرد را نداشت.
وقتی خاک روسری سر جهادیها کردبادهای ۱۲۰ روزهای که توربینهای منطقه را به حرکت درمیآورد، این بار زلفهای گرهخوردهٔ بچهها را به هوا بلند کرده بود. اما گردوخاک بیل زدنها هم دستبردار نبود؛ آنها که از حمام سیار هم قطع امید کرده بودند؛ دوباره دستبهدامن چفیه شدند، اما این بار چفیه نقش روسری را بازی کرد.
خاکش کردیم؛ حقش بود!پسر هستند دیگر! مگر میشود یک جا آرام بنشینند؟! از بس شیطنت کرده و خاک اتاق را به توبره کشیده آقایان دکترها و مهندسین تشخیص دادند که نسخه خاکپیچ را برای او اجرا کنند. این دفعه جشن پتو به جشن خاککردن تبدیل شد. یک ربع حسن را زیر خاک کردند تا ادب شود و کمتر آتش بسوزاند. از آنها پرسیدم مگر چهکار کرده بود؟! گفتند «خیلی شلوغ میکرد؛ خاکش کردیم!!!»
پایان پروانهایهمانطور که شروع برنامههای آنها با کلنگزنی و ربان قیچیکردن نبود؛ حسنختامشان هم با همه فرق داشت. چند نفر از بچهها دستبهیکی کرده بودند و با هم به جان بچهها میافتادند و در استخر روستا آنها را شوت میکردند. میگفتند حالا «شنا پروانه برو تا پروانه بشی» دانشجویان هم بعدازاین سفر از پیلهها بیرون آمدند و پرواز را از پروانهها آموختند تا مثل شهید مؤمنی مؤمن شدن را مشق کنند.
19:55 - 22 مهر 1404