پارادوکس لبنان-ژنو
پارادوکس لبنان-ژنو/ چرا هیئت ایرانی علیرغم نقض تفاهم، به ژنو سفر کرد؟پارادوکس عزیمت هیئت ایرانی به ژنو، همزمان با بستن مجدد تنگه هرمز در واکنش به حملات رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان و نقض بند ۱ تفاهمنامه ایران و آمریکا، واکنشهای مختلفی را در موافقت یا مخالفت با این سفر، به همراه داشت.
دکتر سعید سیفی از اساتید دانشگاه و تحلیلگر مسائل راهبردی در یادداشتی که در وبسایت اختصاصی خود با عنوان «پارادوکس لبنان-ژنو/ چرا هیئت ایرانی علیرغم نقض تفاهم، به ژنو سفر کرد؟» منتشر کرده، آورده است،بستن مجدد تنگه هرمز در واکنش به حملات رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان و نقض بند ۱ تفاهمنامه ایران و آمریکا، در کنارعزیمت هیئت ایرانی به ژنو، یک پارادوکس و سوال مهم را در افکار عمومی ایجاد کرد. چرا ایران در واکنش به نقض تفاهم، در کنار بستن تنگه هرمز، هیئت مذاکرهکننده خود را عازم ژنو کرد؟ یا به عبارت دیگر، چرا ایران در این مقطع به صورت همزمان از هر دو ابزار هرمز و ژنو، استفاده کرد؟نویسنده در این یادداشت، نه به دنبال دفاع از رویکرد اجرایی و عزیمت تیم مذاکره کننده ایران به ژنو است و نه خود را در جایگاه مخالفت و نقد رویکرد اتخاذ شده قرار داده است، بلکه در واقع به دنبال واکاوی سیاست و برنامه ایران در استفاده همزمان از دو ابزار هرمز و ژنو به صورت همزمان است. نویسنده در تحلیل پیشرو میخواهد کشف کند، منطق مدنظر تیم ایرانی در عزیمت به ژنو، در حالی که شاهد نقض یکی از مهمترین بندهای تفاهم بودند، چه بوده است.صورتمسئله از اینجا آغاز شد که تفاهم موقت آمریکا و ایران، ۶۰ روز برای رسیدن به توافق پایدار یا تمدید آن باز گذاشته شده بود و صراحتاً پایان عملیات نظامی در همه جبههها، از جمله لبنان را جزو منطق توافق میدید. با این حال، رژیم جنایتکار و اخلالگر صهیونی برخلاف ماهیت و منطق تفاهم و درست در روزهایی که قرار بود مسیر گفتوگوهای ژنو پیگیری شود، حملاتش به جنوب لبنان را تشدید کرد. اکثر واکنشها و تحلیلها به این شرایط، در قالب تنش و تقابل و تلافی قاببندی شد اما آنچه در برابر ایران قرار داشت، صرفا انتخاب میان جنگ و مذاکره نبود، بلکه مسئلهای بسیار پیچیدهتر بود. از نگاه قدرت راهبردی، ایران باید بررسی میکرد که چگونه شرایط را باید در راستای منافع ملی مدیریت کند و حالا که تفاهمنامه موقت را امضاء کرده چگونه میتواند از سوءاستفاده طرف مقابل جلوگیری و نقض میدانی تفاهم را به هزینهای راهبردی برای ناقض آن تبدیل کند. با این نگاه و در چنین فضایی، سفر هیئت ایرانی به ژنو را نمیتوان از نگاه ساده "مذاکرهطلبی" خوانش کرد. نگاه غالب در نظام بینالملل به شرایط مذکور اینگونه بود که ایران با یک دوگانه ظریف روبهرو بود. اگر مذاکره را ترک میکرد، طرف مقابل میتوانست ادعا کند، تهران از مسیر صلح و تفاهم خارج شده است و اگر بدون هزینهسازی وارد مذاکره میشد، در افکار عمومی داخلی و خارجی بهعنوان بازیگری نیازمند و منفعل دیده میشد. در نتیجه و در چنین شرایطی، ایران باید همزمان دو کار مهم انجام میداد. نخست، اجازه نمیداد نقض توافق بدون هزینه بماند و دوم، اجازه نمیداد ناقض توافق، مسئولیت فروپاشی مسیر دیپلماتیک را بر دوش تهران بیاندازد. در نتیجه، یک کنش مؤثر نیاز بود، وادارسازی طرف مقابل به اجرای توافق به زبان سخت نه حفظ توافق به زبان نرم. آنچه در برابر ایران قرار داشت، صرفاً یک بحران نظامی یا یک وقفه دیپلماتیک نبود؛ بلکه یک مسئله مهم، یعنی آزمونِ اعتبارِ تفاهم، در جهانی که طرفهای متخاصم میکوشند همزمان هم از مزایای تفاهم بهره ببرند و هم آن را در میدان نقض کنند، بود.
رژیم جنایتکار و اخلالگراسرائیل با حملات شدید به لبنان، در عمل بندِ اجراییِ تفاهم را هدف گرفته بود، بندی که بر اساس منطق، نقض آن در یک جبهه نباید بیپاسخ بماند. واکنش و رویکرد ایران به این شرایط قابل توجه بود. ایرانیها از طرفی با بستن تنگه هرمز، هزینه قابل توجهی برای ناقض تفاهمنامه در سطح جهانی فاکتور کرد اما از طرف دیگر، هیئت مذاکره کننده آنها نیز عازم ژنو شد. برخی منتقدان، این رویکرد را نرمش و نشانه نیازمندی به توافق ترجمه کردند اما با نگاهی عمیقتر و راهبردی، میتوان این اقدام ایران را بهمثابه یک تکنیک پیچیدهتر برای تبدیل نقض به هزینه و تبدیل هزینه به ابزار الزام، تحلیل کرد. از این زاویه، میتوان سفر هیئت ایرانی به ژنو را نه علامت ضعف، بلکه بخشی از دیپلماسیِ تحمیلی تفسیر کرد، دیپلماسیای که مأموریتش نجاتِ توافق به هر قیمت نیست، بلکه تثبیت این اصل است که توافق بدون اجرای واقعی، فقط یک کاغذ سیاسیِ بیاثر است. این دقیقاً همان "بازدارندگی ضمانتمحور" در یادداشت قبلی است که با عنوان "رونمایی از دکترین جدید ایران در عملیات نصر" در رسانهها منتشر شد. اما اکنون با توجه به شرایط موجود، باید یک قدم فراتر رفت و تاکید کرد، ایران دیگر فقط از خطوط قرمز خود دفاع نمیکند، بلکه از اعتبارِ سازوکارِ تعهدات نیز دفاع میکند.
در یادداشت قبل، با تبیین عملکرد ایران در عملیات نصر، تصریح شد که این کشور از منطق بازدارندگی تنبیهیِ صرف عبور کرده و به سمت نوعی "قدرت تضمینکننده" و "بازدارندگی ضمانت محور" حرکت کرده است؛ قدرتی که نهتنها تهدید میکند، بلکه میکوشد نشان دهد نقضِ تعهد، بدون پاسخ و هزینه برای ناقض نمیماند. آنجا مسئله این بود که اگر خط قرمز اعلام میشود، باید برای آن ضامنِ اجرایی وجود داشته باشد، در غیر این صورت، خط قرمز به اعلانِ بیاثر تبدیل میشود. اما شرایط موجود بیانگر این است که گویا اکنون مسئله از این نیز فراتر رفته است و ما با نوعی "دکترین تحمیل اجرای توافق" مواجهیم. در واقع، ایران تلاش دارد با اتخاذ این رویکرد، به طرف مقابل و میانجیگران این مهم را بفهماند که توافق، وقتی معتبر است که اجرای آن هزینهگریز نباشد و اگر طرفی بخواهد تعهد را نقض کند و همزمان از اهرمهای سیاسی و رسانهای همان توافق برای فشار بیشتر استفاده کند، در واقع فروپاشی کل تفاهم را نشانه رفته است.نکته مهم دیگر در این شرایط،"دکترین ارتباط" در برابر "دکترین جداسازی" است که از سوی دشمنان ایران پیگیری میشد. آمریکا و اسرائیل میخواستند پروندهها را از هم جدا نگه دارند، لبنان در یک سبد، توافق در سبدی دیگر و هریک با هزینه مستقل. این همان منطق دکترین جداسازی است. اما ایران بر اساس دکترین ارتباط، مبتنی بر متن تفاهم و با رفتار همزمان میدانی و دیپلماتیک تلاش کرد که این حوزهها جدا از هم دیده نشوند و تاکید کرد، نقض در لبنان، فقط یک حادثه موضعی نیست، بلکه بر مشروعیت کل توافق تاثیر میگذارد. از این منظر، ژنو صرفاً یک میز گفتوگو نیست، بلکه صحنهای برای اعمال فشار ساختاری است.
در واقع، ایران با حفظ مسیر مذاکره، مسئولیتِ فروپاشی تفاهم را از خود دور میکند و در عین حال، با بستن تنگه هرمز، ناقض را زیر بار هزینه سیاسی و ژئواکونومیک ُبرد و در واقع "بازدارندگی حین مذاکره" را عملیاتی کرد.از این زاویه، رویکرد ایران را میتوان مذاکره از موضع الزام دانست. در چنین منطقی، تهران نمیگوید "من خواهان توافق هستم"، بلکه میگوید، "تفاهمِ بیاجرا، برای من الزامآور نیست، اما همزمان نیز اجازه نمیدهم که نقضِ آن برای ناقض بیهزینه بماند". به نظر میرسد واکنش تند ترامپ در روز اول مذاکرات نیز ناشی از درک این واقعیت بود که ایران توانسته بود همزمان هزینه نقض تفاهم را افزایش دهد و امکان انتقال مسئولیت آن را نیز محدود کند.تهران، تفاهم بدون ضمانت اجرا را برای خود لازمالاجرا نمیبیند و در مقابل نقض تفاهم نیز، نه تنها سکوت نمیکند، بلکه واکنش هزینهساز جهانی از خود نشان میدهد و با استفاده از اهرم هرمز، هزینهای ایجاد میکند که تاثیر آن فرامنطقهای و موج انتقادها علیه ترامپ را نیز تقویت میکند و از طرف دیگر، هیئت ایرانی با حضور در ژنو، امکان تصاحب روایتِ قربانی بودن و زیر میز زدن را نیز از او سلب میکند. از این زاویه، دلایل عصبانیت و تهدیدهای رئیس جمهور آمریکا همزمان با روز اول مذاکرات، روشنتر میشود.نکته مهم دیگر در این خصوص، نقش تنگه هرمز است. اهمیت تنگه هرمز در این میان، فقط یک متغیر فرعی نیست، بلکه هرمز تبدیل به اهرم ژئواکونومیکِ صیانت از اعتبار شده است. اگر لبنان محل نقض میدانی است، هرمز محل ترجمه آن نقض به هزینه جهانی است. بازار انرژی، بیمه، حملونقل و ریسک منطقهای، همه در برابر هر لرزشی در هرمز، واکنش فوری نشان میدهند.
بنابراین اگر اعلام فشار بر هرمز، درست خوانده و روایت شود، نه تنها فقط یک تهدید نیست، بلکه یک پیام مهم مبنی بر این است که، نقض در یک جبهه، بهراحتی به میدانهای دیگر سرریز و آنها را تحت تاثیر قرار میدهد و این، همان توسعه میدان هزینه است، یعنی ناقض توافق بداند که نمیتواند هزینه نقض را محدود و کنترلشده نگه دارد.اینجاست که مفهوم "اعتبار راهبردی" معنا پیدا میکند. قدرتی که نتواند نقض تعهد را به هزینه تبدیل کند، دیر یا زود اعتبارش را از دست میدهد و برای همان نتیجه، باید هزینههای سنگینتری بپردازد. ایران دقیقاً میخواهد این چرخه را خنثی کند. در نتیجه و از این زاویه، میتوان سفر به ژنو را نه تنها یک عقبنشینی ندانست، بلکه میتوان آن را بخشی از معماریِ مدیریتِ بحران از موضع قدرت دانست. در واقع، تهران با اتخاذ این رویکرد، به جبهه مقابل خود تاکید کرد، من هم میدان را میبینم، هم میز مذاکره را، اما نه میدان را رها میکنم، نه میز را به صحنه امتیازدهی یکطرفه تبدیل میکنم.با این شرایط، در واقع، ایران در حال عبور از "بازدارندگی ضمانتمحور" به "بازدارندگیِ صیانتمحور" و در نهایت، رسیدن به "دکترین تحمیل اجرای تفاهم" است. در مرحله اول، هدف دفاع از خط قرمز است، در مرحله دوم، هدف دفاع از خودِ سازوکارِ تعهد است و در مرحله سوم، هدف این است که با اتخاذ رویکرد مناسب، طرف مقابل مجبور به اجرای کامل تفاهم شود. اینجا دیپلماسی از حالت تشریفاتی خارج میشود و به ابزار مهندسیِ اراده تبدیل میشود. شاید با نگاه کردن به موضوع از این زاویه، سخنان سخنگوی وزارت خارجه قبل از سفر به ژنو، که هدف از سفر را پیگیری و مطالبه بندهای تفاهم مطرح کرد، بهتر قابل درک باشد.
با توجه به روشن شدن میدان از این زاویه، میتوان گفت، ایران با بستن تنگه هرمز نشان داد که نقض توافق هزینه دارد و با حضور در ژنو نیز اجازه نداد ترامپ از زیر بار مسئولیت این هزینه به عنوان ناقض تفاهم، شانه خالی کند و مهمتر اینکه، این واقعیت مهم را نیز در افکار عمومی جهان، برجسته کرد.به اعتقاد نویسنده، این رویکرد ایران را میتوان از بُعد نظری نیز چارچوببندی کرد. بر اساس این چارچوب نظری، که نویسنده آن را "دوگانه هزینه ـ مسئولیت" مینامد، مرحله اول، تحمیل هزینه و مرحله دوم، تثبیت مسئولیت است. اگر فقط هزینه ایجاد شود و مسئولیت تثبیت نشود، طرف مقابل میتواند ایران را عامل بحران معرفی کند و اگر فقط مسئولیت مطرح شود و هزینهای وجود نداشته باشد، توافق به کاغذی بیاثر تبدیل میشود. بنابراین، منطق راهبردی ایران را میتوان اینگونه تعریف کرد، ایران نه با لغو جلسه ژنو و نه با اکتفا به ژنو، بلکه با ترکیب هرمز و ژنو تلاش کرد معادلهای دوگانه بسازد، انسداد هرمز برای اینکه ناقض بداند، نقض توافق برای او و متحدانش پرهزینه است و حضور در ژنو برای اینکه جهان بداند، مسئول این هزینه، ناقض توافق است. در یک کلام، هرمز هزینه نقض را ساخت و ژنو مسئول نقض را مشخص کرد.به اعتقاد نویسنده، این رویکرد ایران را میتوان از بُعد نظری نیز چارچوببندی کرد. بر اساس این چارچوب نظری، که نویسنده آن را "دوگانه هزینه ـ مسئولیت" مینامد، مرحله اول، تحمیل هزینه و مرحله دوم، تثبیت مسئولیت است. اگر فقط هزینه ایجاد شود و مسئولیت تثبیت نشود، طرف مقابل میتواند ایران را عامل بحران معرفی کند و اگر فقط مسئولیت مطرح شود و هزینهای وجود نداشته باشد، توافق به کاغذی بیاثر تبدیل میشود.
بنابراین، منطق راهبردی ایران را میتوان اینگونه تعریف کرد، ایران نه با لغو جلسه ژنو و نه با اکتفا به ژنو، بلکه با ترکیب هرمز و ژنو تلاش کرد معادلهای دوگانه بسازد، انسداد هرمز برای اینکه ناقض بداند، نقض توافق برای او و متحدانش پرهزینه است و حضور در ژنو برای اینکه جهان بداند، مسئول این هزینه، ناقض توافق است. در یک کلام، هرمز هزینه نقض را ساخت و ژنو مسئول نقض را مشخص کرد.در پایان، میتوان اینگونه جمعبندی کرد، آنچه امروز ایران را از بسیاری بازیگران منطقه متمایز میکند، نه صرفِ داشتن توان پاسخ، بلکه توانِ تبدیل پاسخ به نظم است. یعنی توانایی اینکه به طرف مقابل بگوید، اگر توافق را میخواهی که بتوانی از منفعت آن بهره ببری، باید اجرای آن را هم بپذیری و اگر آن را در اجرا نقض میکنی، نباید انتظار داشته باشی هزینه آن را پرداخت نکنی و این در واقع، شاید نزدیکترین و مهمترین تفسیر از روزهای اخیر از نگاه هیئت ایرانی باشد. در واقع، ایران در حال بازتعریف نقش خود از بازیگرِ واکنشی به بازیگرِ تنظیمگر است، بازیگری که نه فقط از تعهداتش دفاع میکند، بلکه میکوشد تعهد را به یک سازوکار الزامآور بدل کند.در نهایت و با توجه به تصویر فوق، میتوان این جمله راهبردی را ثبت کرد، "در جهانی که بسیاری از توافقها پیش از اجرا میمیرند، قدرت واقعی، آن کشوری نیست که صرفاً تفاهم و توافق طراحی و امضاء کند، بلکه قدرت واقعی، آن کشوری است که بتواند توافق را از سطح امضاء به سطح الزام برساند.نویسنده: سعید سیفی - استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل راهبردیانتهای پیام/// 10:10 - 3 تیر 1405