ناگفتههای اهالی محله دروازه ری قم از شب حمله دشمن
منازلی در دروازه ری قم که تا چند وقت پیش صدای زندگی از پنجرههایشان به کوچه میریخت، اکنون به دیوارهایی نیمه ویران تبدیل شده است؛ همسایگان هنوز با چشمانی اشکآلود از شبی میگویند که موشک در یک لحظه خانهها را با تمام رؤیاهایشان فرو ریخت؛ از چادر جشن تکلیف دختری نهساله تا سیسمونی نوزادی که قرار بود عید فطر به خانه بیاید.
خبرگزاری فارس، قم: جایی ایستاده بودم که روزگاری ساختمانی در آن قد برافراشته بود اما موشکی درست در میانهٔ آن فرود آمد و ویرانه بهجا گذاشت.دیوارهای نیمهویرانش بوی تلخ غم میدادند؛ چندمتر آن طرفتر از پنجرههایی که زمانی رو به خیابان باز میشدند و برلبه آن برای پرندگان رهگذر خیابان دانه میریختند، دیگر چیزی نمانده بود.چند قدم جلوتر رفتم و روی چند آجر ایستادم تا حیاط ویران شده خانه را بهتر ببینم اما حیاط اکنون به گودالی فرورفته چندمتری در زمین تبدیل شده بود. همه همسایگان و اهالی محله دروازه ری گرداگرد آنچه از خانهها باقی مانده بود حلقه زده بودند و اسرائیل و آمریکا را نفرین میکردند.
ده سال همسایگی، یک شب ویرانی
منیره خانم یکی از زنهای همسایه بود که همانطور که با گوشه روسریاش اشکش را پاک میکرد دستش را بر خاکها و آوارهای جامانده از خانه کشید و با چشمهایی اشکآلود گفت: هنوز از وحشت آن شب تب و لرز دارم، صدای بلند انفجاری که آمد و دود و غباری که پخش شد یک لحظه هم رهایم نمیکند.او با بغض ادامه داد: ده سال است که همسایه هستیم همان لحظهای که موشک به خانهشان خورد و همه زندگیشان به خاکستر تبدیل شد، دائم در خواب و بیداری جلوی چشمم زنده میشود.
آوارهایی که بر دل سنگینی میکند
به خانه آوار شده روبهرویم نگاه کردم و برایش سر تکان دادم روبهرویم یک کابوس بود که آرزوها و خندهها و تمام امیدها و زندگی یک خانواده را بلعیده بود.خانوادهای که روزها و شبهایشان در آغوش دیوارهای گرم این خانه گذشته بود و حالا، همه آن روزها و شبهای شیرین، در یک صدم ثانیه از هم پاشیده بود و آوارهایش به چشم همه شاهدان عینی حادثه چنگ میانداخت.
جشن تکلیف در بهشت
آقای فرهادی که مغازه خوار و بار فروشیاش یک کوچه با خانههای ویران شده فاصله داشت، انگار که در میان آوارها دنبال چیزی باشد؛ با دقت از پشت عینک تهاستکانیاش همه جا را واکاوی میکرد. دلم طاقت نیاورد جلو رفتم و از او پرسیدم دنبال چیزی میگردید؟ اعضای خانوادهتان اینجا بودند؟ چرا اینقدر پریشان هستید؟دستهایش را پشت کمرش توی هم مچاله کرده بود و سرش را آرام بالا و پایین میبُرد، میگفت: مرد صاحبخانهای که به شهادت رسیده بود دختری هم سن و سال دختر من داشت؛ شب قبل از حادثه بعد از نماز در مسجد بودیم که به من گفت «حاجی دلم میخواد ریحانه رو برای جشن تکلیفش ببرم مشهد دیروز با مادرش براش چادر خریدیم».پیرمرد ادامه داد: حالا من زیر آوارها دنبال چادر ریحانه میگردم... ریحانهای که در نه سالگی به شهادت رسید.. فکر کنم الان در بهشت برای او جشن تکلیف میگیرند.
خدا لعنت کند اسرائیل و آمریکا را
آن طرفتر یکی از پیرزنها روی صندلی پلاستیکی آبی رنگی جلوی در خانهاش نشسته بود با سوز، روی سینهاش کوبید و اسرائیل را نفرین کرد و زیر لب روضه ظهر عاشورا را میخواند. دیگر پاهایم یاریام نکردند کنار صندلی پیرزن نشستم، چادرم را روی سرم کشیدم و یک دل سیر برای تمام صداها، عکسها، دورهمیها، لبخندها و ... که زیر آوار مانده بودند گریه کردم.خدا لعنت کند اسرائیل و آمریکا را... کل محله را که نگاه کنی این ساختمانهای موشک خورده چه انگشتنما شده بود بین بقیه خانهها....
سیسمونی که دیگر چیزی از آن نمانده بود
نیم ساعت بیشتر بود که بیاختیار ایستاده بودم و به آنچه روبهرویم بود زل زده بودم؛ ناگهان دستی بر شانهام نشست، خانم حدودا ۴۰ ساله با لیوان شربتی آمده بود کنارم.«بخور دخترم چندباری از دور دیدم ایستادی و نگاه میکنی؛ از خانوادت بودن؟ خدا بهت صبر بده.»گفتم نه، خبرنگارم اومدم نگاه کنم میخوام بنویسم ولی انگار خانواده خودم بودند خیلی دلم گرفته.خانم همسایه گفت: «حق داری، بمیرم برای سید خانم، سیسمونی دختر کوچکشون رو تازگیها جمعوجور کرده بودن. نمیدونی با چه ذوقی تک تک وسایلشون رو خریدن. قرار بود عید فطر سیسمونی دخترشونو ببرند...»وای خدای من، هیچ چیزی از سیسمونی نمانده بود، آتش وحشیانه دشمن به هر چیز که نشانهای از شادی داشت دستدرازی و خاکسترش کرده بود...
این خانههای فرو ریخته پایان نیستند
اما این خانههای فرو ریخته پایان کار نیست بلکه آغازست دوباره برای سبز شدن، برای جوانه زدن از میان آوارهایی که خاطرات هموطنهایمان را به آغوش کشیده است. اینجا صحنه روشنی از شجاعت بود، از ایستادن در برابر شیطان، حتی اگر قرار باشد که خانههایشان ویران شود.ما هستیم آنها را دست به دست هم دوباره خواهیم ساخت و پنجرهها را باز خواهیم کرد تا به نور سلام بدهیم.#آوار #جنگ_رمضان #امید #ایستاده_در_میدان #دروازه_ری 12:42 - 14 اردیبهشت 1405