روایت یک حسرت، از آخرین هدیه تا یک وعده ناتمام رهبر شهید
دو ماه بعد از اینکه به دنیا اومدم، پدرم فوت میکنه، من اصلا پدرم رو ندیدم. همیشه یه حس خالی توی دلم بود، یه آرزوی پدر داشتن که هیچوقت پر نشد. برای همین همیشه احساس میکردم حضرت آقا پدر من هستند.
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، دو دل بودم که تماس بگیرم یا نه، میترسیدم همین که اسم رهبر شهید را بر زبان بیاورم، بغض راه گلویش را ببندد که همینطور هم شد. بعد از یک احوالپرسی گرم و صمیمی، درست مثل گفتوگوی یک مادر و دختر، از دلتنگیها گفتیم و قربانصدقه هم رفتیم. بهش گفتم: «مادر جان، خیلی وقت بود ندیده بودمتون. گفتم یه زنگی بزنم، حالتون رو بپرسم سلامتین انشالله.»با همان لحن مادرانه که انگار مادر خودم پشت خط بود، جواب داد: «عاقبتبهخیر بشی دخترم. هر چی داشتم با صداوسیما حرف زدم، دیگه چیزی نمونده» خندهای کردم و گفتم: «مادر جان، فقط یه چیز رو بهم بگین، آخرین بار آقا رو کی دیدین؟» همین سؤال کافی بود تا دریچه خاطراتش باز شود.
آخرین دیدار نفسی میگیرد و با بغض ادامه میدهد: آخرین بار حضرت آقا رو پارسال روز تولد حضرت زهرا(س) دیدم، روز مادر بود، دیدار داشتیم با حضرت آقا، اون روز حسینیه پر از جمعیت بود، مادرای شهدا و خانوادهها همه اومده بودن. از منم دعوت کرده بودن که قبل از سخنرانی حضرت آقا چند دقیقه صحبت کنم.نشسته بودم تو حسینیه که «زهرا و زینب خانم»، دخترای سردار شهید سلیمانی، منو دیدن و اومدن کنارم نشستن. خیلی فضای گرمی بود، انگار همه با هم آشنا و خودی بودیم.بعد یه چند دقیقهای که گذشت، گفتن باید برم برای خانمهایی که تو حسینیه بودن صحبت کنم. میکروفن رو دادن دستم، چند دقیقهای صحبت کردم. از خود آقا گفتم، از اون روزی که به خونمون اومده بودن، همون خاطرهها رو تعریف کردم.همین که صحبتهام تموم شد و برگشتم نشستم، هنوز چند لحظه نگذشته بود که حضرت آقا تشریف آوردن. توی صحبتهاشون چند بار از حرفهایی که من زده بودم نقل قول کردن و همونجا به من خیلی تفقد و محبت داشتن.من از همون روزهای اول رهبری آقا پای این کارها بودم… اون موقعها مقابلشون با کاغذ میرفتم و سخنرانی میکردم، ولی این بار دیگه نه… همینطوری، بدون کاغذ، از دل حرف زدم.
آخرین هدیهبه اینجای حرفهایش که میرسد، بغضش میشکند، صدایش آرام میلرزد و آهی از حسرت میکشد، مکثی میکند و ادامه میدهد: مراسم که تمام شد، موقع خداحافظی بود. من هم آماده بودم برگردم، که یک چفیه و یک انگشتر عقیق به من هدیه دادند، سکوت میکند و آرامتر میگوید: آخرین هدیهشان به من بود…خودم یک آهی کشیدم گفتم: «مادر جان، وقتی خبر شهادتش رو شنیدید چه حسی داشتید؟ از همون لحظه برام بگید…»از پشت خط معلوم بود که نفسش سنگین شد. صداش لرزید و فهمیدم چشمهاش پر از اشک شده. چند لحظه سکوت کرد، انگار بغضش راه کلامش را بسته بود… بعد آرامآرام بغضش سر باز کرد و شروع کرد از آن روز گفتن، روزی که دنیا جوری دیگری برایش تمام شد.آقا پدرم بود من دو ماه بعد از اینکه به دنیا اومدم، پدرم فوت میکنه، من اصلا پدرم رو ندیدم. همیشه یه حس خالی توی دلم بود، یه آرزوی پدر داشتن که هیچوقت پر نشد. برای همین همیشه احساس میکردم حضرت آقا پدر من هستند.هر وقت برنامهای بود، سالی یکی دو بار که دعوت میشدم، میرفتم، مثل بقیه. گاهی باهام ترکی حرف میزدن، اونقدر صمیمی احوالپرسی میکردن که حس میکردم یکی از اعضای خانوادهام.
«لوبیاپلو» و حسرت ناتمام یادمه یه بار حضرت آقا که اومده بودن خونهمون. بهشون گفتم: «آقا شام تشریف داشته باشید.» پرسیدن: «چی دارید؟» خونه هم شلوغ بود. گفتم: «لوبیاپلو.» فرمودند «چقدر» دستم رو آوردم جلو گفتم «اینقد…» راستش از ناهار مونده بود.خندیدن و گفتن: «نمیرسه… ولی باشه، یه روز دیگه میام خونهتون، لوبیاپلو میخورم.» الهی من بمیرم، این آرزو به دلم موند.تقریباً یک ماه قبل از شهادتشون، یه جایی دعوت بودیم. اونجا زهرا خانم، همسر آقا سید مجتبی هم بود، ایشون هی منو بغل میکرد و قربونصدقه هم میرفتیم.منم همونجا بهش گفتم: «من یه خاطرهای از آقا دارم… اگه به شما بگم، به خودشون میگید؟» گفت: «حتماً… حتماً میگم.»رهبر شهید: باید برم خونشون، لوبیاپلو بخورمبهش گفتم: «به آقا بگید… آقا قرار بود شما تشریف بیارید خونهمون لوبیاپلو بخورید. من دارم پیر میشم، اون لوبیاپلو هم داره خمیر میشه… دلم میخواد زودتر بیاید.»زهرا جون هم گفت: «چشم، حتماً بهشون میگم.»فردای همون روز زهرا خانم بهم زنگ زد. گفت: «حاجخانوم، دیشب اومدم دیدم باباجون داره تو حیاط وضو میگیره…» «بهش گفتم امروز تو یه مراسم، یه خانومی رو دیدم که مادر سه شهید بود، سلام رسوند به شما و از شما خاطره تعریف کرد» همین که گفتم مادر سه شهید، آقا گفتن: «مادر شهیدان خالقیپور بود؟» گفتم: «بله.» فرمودند: «من یه ناهار بهش بدهکارم… لوبیاپلو.» بعد به زهرا جان گفته بودن: «زهرا جان یه روز باید برم خونشون، لوبیاپلو بخورم…»صدایش میلرزد و بغضش دوباره میشکند، دوباره آرام گریهاش میگیرد و با همان حال ادامه میدهد: «الهی من بمیرم، این حسرت به دلم موند…»
آقا همه رو یتیم گذاشت نفسش را که جمع میکند، با اندوهی عمیقتر میگوید: «ما مثل یک خانواده بودیم… ولی همهمون یتیم شدیم. نه فقط من و شما، بلکه آقا همه مسلمانان دنیا رو یتیم گذاشت و رفت…» یک دم و بازدم عمیق میگیرد و دوباره ادامه میدهد: «همه فکر میکردند آقا رو بردند یه جای امن، یه پناهگاه… ولی آقا تو همون خونه موند، کنار خانوادهشون، کنار کار و زندگیشون. جایی نرفت… مثل بقیه مردم ایستاد و همونجا به شهادت رسید… با خانوادهشون، برای این ملت فدا شدند…»دعا کنید برای سید مجتبیپرسیدم: «مادر جان، برای مراسم تشییع تشریف میبرید؟» گفتند: «حتماً… فردا میرم تهران. اگر شرایط جور بشه، انشاءالله مشهد هم برای مراسم میرم.»خواستم خداحافظی کنم که یکدفعه برگشتند و گفتند: «دعا کنید برای حاج سید مجتبی… خدا رو شکر جای پدرشون رو گرفتن. مثل پدرشون برای این ملت پدر باشند.»گفتم: «انشاءالله… ما هم مثل کوه پشتشون هستیم.» باز هم با همان محبت همیشگی گفتند: «عاقبتبهخیر بشی دخترم… انشاءالله تو مراسم هم با دست پر باشیم و با دست پر هم برگردیم…»آنچه خواندید، بخشی از خاطرات فروغ منهی، مادر شهیدان (داوود، رسول و علیرضا) خالقیپور، از رهبر شهید در گفتوگو با خبرگزاری فارس است.#تشییع_رهبر_شهید#فروغ_منهی#مادر_شهیدان_خالقیپور#رهبر_شهید#انگشتر_هدیه_رهبر_شهید#سید_مجتبی_حسینی_خامنهای#بدرقه_آقای_شهید_ایران 09:01 - 11 تیر 1405