روایتی از زیر آوار عشق و انتظار
نه مادر هستم که حال فاطمه را درک کنم و نه همسر هستم که عمق این داغ را بفهمم، محمدعلی را با تمام وجودم بغل کردم، او را محکم به سینهام فشردم، انگشت کوچکم را در دستان کوچکش گذاشتم، چشم از چهره معصومش برنمیداشتم، دلم نمیخواست حتی برای لحظهای او را به کسی دیگر بدهم.
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، در خانه که باز شد، همسرش را دیدم، با نوزاد ۵۰ روزهشان، محمدعلی. ایستاده بود. همان جا، پشت آستانهٔ خانهای که بوی دلتنگی و صبوری میداد، نگاهمان گره خورد و من به معنای واقعی کلمه حس کردم بعضی دردها را نه میشود گفت، نه میشود نوشت.فقط باید ایستاد، سکوت کرد و با تمام وجود، سنگینیشان را فهمید. آن لحظه، بیش از هر چیز، شکوه صبر را در چهره یک زن دیدم، زنی که هم باید مادر باشد و هم پدر و هم با تمام دلشکستهاش، برای ادامه راه محکم بایستد.نه مادر هستم که حال فاطمه را درک کنم و نه همسر هستم که عمق این داغ را بفهمم، محمدعلی را با تمام وجودم بغل کردم، او را محکم به سینهام فشردم، انگشت کوچکم را در دستان کوچکش گذاشتم، چشم از چهره معصومش برنمیداشتم و دلم نمیخواست حتی برای لحظهای او را به کسی دیگر بدهم. درحالیکه هنوز نگاهـم به محمدعلی بود، گفتم: «الان دوماهه شده…» فاطمه گفت: «نه هنوز، ۱۳ خرداد دو ماههاش کامل میشه»
پرده اول: محمدعلیمحمدعلی، بهانهی شیرینی شد تا سر صحبت را باز کنم. با لبخندی که هم کنجکاوی در آن بود و هم صمیمیت، پرسیدم: «دختر دوست داشتید یا پسر؟» گفت: همون روزها که علیرضا فهمید قرار بابا بشه، از خوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید. هر بار ازش میپرسیدم: «دختر دوست داری یا پسر؟» با همون آرامش همیشگی جواب میداد: «فرقی نمیکنه، فقط سالم باشه.»دو بار رفتم سونوگرافی و هر دوبار گفتند دختره. بار سوم که علیرضا هم با من اومد، گفتند پسره. وقتی برگشتم و این خبر رو بهش دادم، لبخند زد و گفت: «اسمش رو میذاریم محمد.» منم گفتم: «حالا ببینیم چی میشه.» بعد کمکم بین خودمون از اسمش حرف زدیم. بهش گفتم: «بذار محمد فواد باشه، یه کلمه از اسم منم کنار اسمش بیاد.» برای همین فواد رو خودم انتخاب کردم. علیرضا هم گفت: «باشه، ولی توی احادیث اومده اگر پسر بود، هفت روز اول باید محمد صداش کنیم و اگر دختر بود، هفت روز فاطمه.» منم گفتم: «باشه… هرچی تو بگی.»بعد از اینکه علیرضا شهید شد، با خودم گفتم: «اسم علی باید کنار اسمش باشه…» که بشه «محمد علی». راستش علیرضا کلی نقشه داشت برای محمد علی. مدام به من میگفت: «میخوام ببرمش بیرون… پارک… هلال احمر… حسینیه…» اما انگار همه اون آرزوها رو با خودش برد.
شما فکرو شو بکنید، یه بچه پنجاهروزه مگه میفهمه قهقهه یعنی چی؟ مگه میدونه خندیدن یعنی چی؟ ولی وقتی من بهش میگم: «محمد علی اگر بابات پیشمون هست، بخند، همونجا قهقهه میزنه، میخنده.محمد علی که به دنیا اومد، من باید به شببیداری عادت میکردم. از اون شبایی که پلکاتو میذاری روهم ، ولی خوابت نمیاد. یه شب، ساعت نزدیک دو. شیر محمد علی رو دادم، خیلی خسته بودم. توی دلم گفتم: «علیرضا من واقعا خوابم میاد. خیلی خستهام. میشه حواست به محمد علی باشه تا من یه دو ساعت استراحت کنم؟ بعد گوشی رو کوک کردم. ساعت ۴ زنگ بخوره، هر دو ساعت یه بار باید شیرش رو میدادم. گذشت تا اینکه پنج دقیقه مونده بود به چهار، که من یهدفعه بیدار شدم. بدون اینکه گوشیام زنگ بخوره. دیدم علیرضا کنار تختمون نشسته، به من گفت: «بیدار شدی؟» گفتم «آره، بیدار شدم.» و بعد خودش رفت.حالا میفهمم وقتی میگن: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ…» فقط یک آیه نیست، با همهی وجودم درکش میکنم. علیرضا کنارمونه. چند روز پیش، مادر مهدی رسولی رو دیدم، بهم گفت: «آقا مهدی شب شهادت پدرش به دنیا اومده.» همون لحظه، قلبم یه جور دیگه لرزید، نه از ترس، از جنس باور. ازش خواستم دعا کنه که منم بتونم مهدی رسولی دوم رو تربیت کنم، طوری که افتخار من و باباش بشه.
پرده دوم: ازدواج علیرضا و فاطمهفاطمه محکم حرف میزد، بیآنکه صداش یه لحظه بلغزه، بیآنکه توی گلویش حتی یه بغض کوچیک جا خوش کنه.از زندگی عاشقانهش با علیرضا میگفت، از همون روزهایی که میخندیدن و نقشه میکشیدن. از اینکه برای زندگی سهنفرهشون چه برنامههایی داشتن، اما من بغضم ترکید و اشک مثل یک پرده جلوی چشم را گرفت، ازش خواستم از علیرضا بیشتر بگوید، در حالی که نگاهش در نگاه محمدعلی گره خورد، یک نفسی گرفت و دوباره رشته کلام رو در دست گرفت و ادامه داد: ۶ خرداد سومین سالی میشه که کنار هم بودیم.اوایل ازدواجمون، من و علیرضا تصمیم گرفتیم بریم مشهد. چون هم من تکدختر بودم، هم علیرضا تکپسر، اما خانوادهها گفتند، یه جشن کوچیک بگیریم. و همون هم شد. مهمونامون به صد نفر هم نمیرسید، به علیرضا گفتم: طلا نمیخوام. برام همون یه حلقهی ازدواج بگیری کافیه. علیرضا سادگی رو خیلی بیشتر از هر چیزی دوست داشت. از دنیای مادی هیچی نمیخواست، حتی وقتی اومد برای خواستگاری، نه ماشین داشت، نه خونه، اما یه چیزی داشت که برای من از همهچیز ارزشمندتر بود، خداشناس بود. با خودم گفته بودم، من کسی رو میخوام که با خدا باشه. که از جنس آدمهایی باشه که راهشون معلومه. و واقعاً همینطوری هم شد. خدا علیرضا رو سر راه من گذاشت،تو خونه از گل به من کمتر نمیگفت. همیشه صدای مداحیاش تو خونه میپیچید، همیشه صدای قرآن خوندنش توی خونه میاومد، وقتی باردار بودم، برای محمدعلی همیشه قرآن میخوند. سر سفره که مینشستیم، قبل از هر چیزی قرآن میانداخت.
پرده سوم: روز حادثه از روز شهادتش برام بگید و چی گذشت براتون اون شب؟ علیرضا اصلا اهل خونه موندن نبود! از هلال احمر میرفت حسینیه، از حسینیه مستقیم دوباره برمیگشت هلال احمر. یه لحظه هم آروم و قرار نداشت. ولی اون روز، یهو دیدم خونه مونده! خیلی برام عجیب بود. گفتم: «علیرضا! چرا امروز موندی خونه؟ مگه شیفت نداری؟» گفت: «امروز میمونم پیشت. شیفتم از ساعت ۲ به بعده. ناهار برام شیرین پلو درست کن.» براش ناهار شیرین پلو گذاشتم. اومد دراز کشید جلوی تلویزیون، نمیدونم چطور شد یهو، برگشتم و بهش گفتم: «علیرضا… تو دوست داری شهید بشی؟» گفت: «آره. خیلی دوست دارم شهید بشم. ولی دوست دارم که توی جنگ شهید بشم.» اون روز، شیفتش از ساعت ۲ ظهر بود تا ۱۰ شب. ولی چون یکی از همکاراش مرخصی گرفته بود، اون یکی هم گفته بود نمیتونه بیاد، شیفتش شده بود دوازده ساعت. بهش گفتم: «علیرضا، تو که داری بابا میشی. شرایط تو با بقیه فرق میکنه. من خونه تنها بمونم.» گفت: «تو تنها نمون، برو خونه مامانینا…» ساعت حدود ۱۱ و نیم شب بود که بهش زنگ زدم. یه کم با هم حرف زدیم. گفت: «سرم امروز خیلی شلوغه…» گفتم: «چرا؟ مراسم هست تو حسینیه؟» گفت: «آره، مراسمه.» گفتم: «باشه، اشکال نداره.» قطع کردم. اما نمیدونم چرا دلم آروم نمیگرفت.
یه دفعه پیام دادم و نوشتم: «مرسی که برای زندگیمون داری تلاش میکنی. مرسی که برای من و پسرمون داری زحمت میکشی. انشاءالله هفتهی بعد خانوادهمون سهنفره میشه. من ازت خیلی راضیام، مواظب خودت باش.» باز هم دلم طاقت نیاورد. ساعت ۱۲ دوباره بهش زنگ زدم. گفتم: «پیاممو خوندی؟» گفت: «آره، خوندم… گفت منم دوست دارم.. عاشقتم» بعد دوباره کمی با هم حرف زدیم. آخرش بهش گفتم: «علیرضا، نمیدونم چرا امروز اینقدر دلم شور میزنه. بیقرارم.» گفت: «چون وقت زایمانت نزدیکه، میترسی. نگران نباش. من تو رو سپردم دست خدا و سیدالشهدا.» منم گفتم: «باشه. قطع کردم و خوابیدم.
پرده چهارم: به وقت شهادتیکی از سیمکارتهای علیرضا دست من بود. همیشه بهم میگفت: هر کی به این خط زنگ زد، جواب نده. ساعت ۵ صبح بود که دیدم گوشیم زنگ خورد، همون خط علیرضا. جواب ندادم، یهو دیدم عمهام هم پیام داده که «فاطمه، خونه خودتون هستی؟» براش نوشتم: «نه، خونه مامانم هستم.» سریع پرسیدم: «چی شده؟ کجا رو زدن؟» نوشت: «حسینیه رو زدن.» همین رو که گفت، بیاختیار اون شمارهای که جواب نداده بودم رو گرفتم. صدایی از اون طرف اومد، گفتم: «ببخشید، تماس گرفته بودید؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «از علیرضا خبر دارید؟» نفسم برید، گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «حسینیه رو زدن...»دنیا رو سرم خراب شد. داد کشیدم: «مامان! بدبخت شدم! پاشید بریم، علیرضا زیر آواره!» بابام میگفت: «نه بابا، چیزی نشده، نگران نباش.» ولی من با تمام وجودم حس میکردم؛ قلبم داشت فریاد میزد که علیرضا زیر آواره.رسیدیم اونجا. دیگه چیزی از حسینیه باقی نمونده بود. به پای مامورها افتادم، التماس میکردم: «توروخدا بذارید برم، شوهر من اونجاست.» میگفتند: «همه سالمان.» میگفتم: «اگه سالمن، بگید بیاد من ببینمش.» میگفتند: «نمیشه، گوشیها خاموشه.»
به مادر و خواهر علیرضا زنگ زدم، اون ها هم داشتند بیمارستانها رو میگشتند، دوباره با بابا، مامانم و متین داداشم، رفتیم سمت خیابون فردوسی. راه نمیدادند. دوباره التماس کردم، ولی اینبار بابا هرطوری بود رفت داخل. وقتی برگشت، گفت: «علیرضا سالمه، فقط یه ضربه کوچیک به سرش خورده.» باور کردم... میخواستم باور کنم. اما دلم آروم نبود. به خواهرش زنگ زدم: «آبجی، بابا رفت علیرضا رو دید، میگه سالمه.» اون با بغض گفت: «کی میگه؟ کی؟ علیرضا زیر آوار مونده.»دوباره دویدم سمت جمعیت هلالاحمر. از اونا پرسیدم گفتند: «هنوز پیداش نکردیم... زیر آواره.» تو همون هیاهو، بدون اینکه من خبردار بشم، خبر شهادتش رو به داداشم متین داده بودند.برگشتیم خونه پدر شوهرم، حالم بد شد و منو برده بودند بیمارستان. توی بیمارستان، به پرستارها میگفتم: «مگه میشه؟ ساعت ۲ ظهر، چطور هنوز هیچ خبری نیست؟» میگفتند: «چیزی اعلام نکردن.» هرکس میاومد عیادتم، مشکی تنش بود. ولی من خودم نمیخواستم باور کنم. توی دلم، توی ذهنم، با امام حسین (ع) حرف میزدم. میگفتم: یا حسینیه اعظم، علیرضا بدون دست بیاد، بدون پا بیاد، حتی بدون چشم بیاد! هرجوری که هست بیاد، فقط بیاد. من خودم نوکریشو میکنم. فقط نفس بکشه. فقط باشه که پسرش رو ببینه. با هم بزرگش کنیم. بهش بگم بابات هست، عیب نداره اگه دست و پا نداره، من خودم دست و پا میشم براش.
عصر حدود ساعت ۷ بود که بابا اومد. دیدم بابا هم مشکی پوشیده. همونجا فهمیدم که علیرضا شهید شده بود. تابوت علیرضا رو که آوردن بیمارستان. اصرار میکردم: «توروخدا صورتش رو باز کنید، فقط یکبار ببینمش.» باز نکردند. بعداً فهمیدم که صورتش قابل تشخیص نبوده، برای همین اجازه ندادند ببینم. با آزمایش دیانای فهمیدند که اون، علیرضای منه.علیرضا همیشه بهم میگفت: «نگران هیچی نباش، ما زیر بیرق سیدالشهدا هستیم، همون سیدالشهدا ما رو نگه میداره.» خیلی امامحسین و حضرت ابوالفضل رو دوست داشت. و آخر سر هم، امام حسین (ع) علیرضا رو برد کنار خودش.
این گزارش گفتوگوی خبرنگار فارس در دیدار با «فاطمه اجلی»، همسر شهید علیرضا صحبت لو شهید جنگ رمضان است که روایت شد. گفتنی است، شهید صحبتلو متولد 20 بهمن 1369 بود و از سال 1390 در جمعیت هلالاحمر بهعنوان امدادگر و خادم مسجد حسینیه اعظم زنجان بود که در حمله ددمنشانه امریکایی صهیونی به حسینیه در یازدهم فروردینماه ۱۴۰۵ به فیض شهادت نائل آمد.#جنگ #امدادگر#هلال_احمر#مسجد_حسینیه_اعظم_زنجان#حمله#شهادت#علیرضا_صحبتلو#پدر 09:08 - 21 مه 2026