زخمی بر جان گنبد اعظم!
مات و مبهوت میایستم، صندلیهای سالن انتظار زیر لایهای از خاک خاموش شدهاند، انگار مدتهاست کسی بر آنها ننشسته باشد. یونیت دندانپزشکی دارالشفا که روزی مأمن لبخند بیماران بود، حالا زیر آوار خوابیده، همان دارالشفایی که مرهم درد نیازمندان بود، خودش زخمی عمیق برداشته و به مرهمی بزرگتر محتاج است.
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، قدمهایم دوباره مرا به خیابان فردوسی کشاند. اینجا، در میان غبار ویرانی، کمی از بار سنگین دوش کارگران شهرداری برداشته شده بود، نفسهایشان آهستهتر و آرامتر شنیده میشد. نزدیکتر شدم، دوباره نگاهم را در اطراف چرخاندم. ناگهان چشمم به گنبد طلایی مسجد حسینیه افتاد. اگر چه زخمی بر پیکر نازکش نشسته بود، اما پرچم سیاهش همچنان باصلابت در اهتزاز بود، نمادی از استقامت و فردایی روشن که حتی در این مصیبت، امیدش را از دست نداده است.در همین حال و هوای غمانگیز و درعینحال دلگرمکننده بودم که ناگهان بوق راننده لودر شهرداری مرا به خودم بازگرداند.راه را به سمت مجتمع درمانی بهداشتی دارالشفای حسینیه در پیش گرفتم، گامهایم را بااحتیاط بر میدارم، گویی زمین هم رنج من است و نمیخواهم زیر پایم چیزی گیر کند، نیروهای این بخش، همچون فرشتگان مهربان در حال پاکسازی بودند، چهرههای خسته اما پرنور که با وجود خستگی، باز هم امید را زنده نگه داشته بودند.
مات و مبهوت میایستم، صندلیهای سالن انتظار زیر لایهای از خاک خاموش شدهاند، انگار مدتهاست کسی بر آنها ننشسته باشد. یونیت دندانپزشکی دارالشفا که روزی مأمن لبخند بیماران بود، حالا زیر آوار خوابیده، همان دارالشفایی که مرهم درد نیازمندان بود، خودش زخمی عمیق برداشته و به مرهمی بزرگتر محتاج است.کتابخانه حسینیه اعظم یا بزرگترین کتابخانه امام حسین شناسی که زمانی پناهگاه دانایی و روشنایی بود، دیگر اثری از آن باقی نمانده. سکوتی سنگین بر جای آن نشسته، سکوتی که جای ورقخوردن کتابها و همهمهٔ جستوجوی حقیقت را گرفته است.
ساختمان اداری، مهمانسرا، قرائتخانه، صندوق قرضالحسنه، خانهها و مغازههای اطراف، هرکدام جراحتی نو بر پیکر این مجموعه زدهاند، بعضی از بن فروافتادهاند و برخی با تنی خسته و رمقباخته بر جاماندهاند. یورشی بیرحمانه در سیاهی شب همه چیز را در خود کشیده، انگار تاریکی آمده باشد تا آخرین روزنههای روشنایی اینجا را در دم خاموش کند.
«امیر احسان» ۱۲ یا ۱۳ ساله را میبینم، رنگ واقعی چهرهاش زیر لایهای از گردوخاک گم شده، اما چشمهایش هنوز روشن است. بطریهای آبمعدنی را بین دستها میچرخاند و پخش میکند. هر چند لحظه یکبار با صدایی بلند که میان همهمه کارگران گم نشود، صدا میزند: «آب… آب! خانم بفرمایید آبمعدنی…» نگاهش میکنم، ابروهایم ناخودآگاه به هم گره میخورند و با تکان آرام سر، نشان میدهم که نمیخواهم.در محوطه حسینیه قدم میزنم. مشغول عکاسیام که ناگهان «یزدانشناس» بیآنکه بخواهد، در قاب دوربینم جای میگیرد، گویی خودش هم بخشی از این صحنهٔ تلخ شده باشد. نگاهم را جذب میکند. نزدیکتر میروم. گرد غم روی صورتش نشسته، همان قدر سنگین که گردوخاک روی آوار کارگاهش.
کارگاهش فروریخته… او اما به درختی در گوشه حیاط کارگاه تکیه داده، درختی که حتماً در بهار شکوفههایش دل را روشن میکند. قامت خسته یزدانشناس کنار تنه محکم آن درخت، ترکیبی از فروپاشی و استقامت را در یک قاب نشان میدهد.از قدیمیهای محله حسینیه است، با صدایی آرام اما پر از خاطره میگوید؛ «هشتاد ساله با امام حسین همسایهام… ناراحت نیستم. دشمن نامردانه زد، اما حالا که اتفاق افتاده، از نو میسازمش… و دوباره با آقا همسایه میشم.»کلماتش در دل ویرانی مثل چراغی کوچک روشن میشود، چراغی که نه آوار خاموشش میکند و نه تاریکی شب.
کمی آنطرفتر، شبستان زینبیه است، همان پناهگاه امن ما، جایی که گمان میبریم دعاها به آسمان نزدیکترند و در روزهای دلتنگی، ناخودآگاه رهسپار آن میشویم. در نیمهبازش، انگار بهزحمت نفس میکشید. همین که خواستم پا در آن بگذارم، چشمم به کارگر شهرداری افتاد که بر جانمازش، سر بر سجده گذاشته بود و نمازش را میخواند، نماز ظهر و عصرش را. آرام از کنارش گذشتم، مبادا حضورم آرامش این لحظاتش را بر هم بزند.
سقف کاذب شبستان فروریخته بود و فرشهای نفیس را لولهکرده و در گوشهای انباشته بودند. خادمان، زن و مرد، با چهرههایی آغشته به غبار و اندوه، مشغول بودند، هر کدام گوشهای از این مصیبت را به دوش میکشیدند. به هر کدامشان که نزدیک میشدم، انگار نیروی حرفزدنشان تحلیل رفته بود، گویی بغضی سنگین، راه گلویشان را بسته بود.
اما خانم رحمتی، مشغول جمعکردن خردهشیشهها بود. او هم حرفی نداشت، فقط گفت: «یازده سال است خادم این خانهام… این بغض بیصاحب، اجازه حرفزدن نمیدهد.»و اما یکی دیگر از خادمان که نخواست نامش فاش شود، از همان لحظه شنیدن خبر حمله، خود را به اینجا رسانده بود. لباسهایش از گردوخاک پوشیده بود و خستگی در چهرهاش موج میزد. دیدم که ناگهان نشست. همین که مرا دید، چشمهایش پر از اشک شد. انگار بغضش سرباز کرده بود. بدون اینکه چیزی بپرسم، گفت: «تمام اینها با سرمایه خود مردم ساخته شده بود… یکشبه خاکستر شد. اما مطمئنم دوباره عاشقان اباعبدالله الحسین (ع) کمک میکنند و از نو میسازیم.»
همانطور که با گوشیاش خاطرات را مرور میکرد، ناگهان عکس یکی از دوستانش روی صفحه نقشبست. با صدایی گرفته گفت: «یکی از دوستانم چند روز پیش شهید شد… امروز هم یکی دیگر.» همینجا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. بغض هر دویمان شکست؛ اشک بر گونههایمان جاری شد. وقتی از شبستان خارج شدم، هنوز دود کمجانی از خرابههای بخش اداری ساختمان حسینیه به آسمان برمیخاست، یادگاری تلخ از آن حمله ناجوانمردانه.لازم به ذکر است باتوجهبه بازدید خبرنگار فارس از ساختمان اداری مسجد حسینیه اعظم زنجان که بامداد روز گذشته مورد تعرض قرار گرفته بود، این مشاهدات میدانی روایت شده است که با وجود این اتفاق، پس از اتمام آواربرداری که روز گذشته انجام شد، طبق اخبار واصله، برنامههای این مسجد طبق روال عادی از امروز ازسرگرفته است. #اخبار_جنگ#جنگ#خاطرات#مسجد_حسینیه#شبستان_زینبیه#خرابه 11:44 - 12 فروردین 1405