بهشت به کام پرندگان سبکبالی که از شیرینی دنیا گذشتند

نوجوانان فهیم زمان جنگ انتظار می‌کشیدند تا زودتر قد بکشند و سنشان به حدی برسد که راهی جبهه شوند. آنها تصویری از قاب زیبای جوانان کم سن و سال بهشتی را در نسل به نسل انسانها ماندگار کردند. ناص آقابزرگی از این دسته بود؛ مشتاق، منتظر و عجول، چنانچه خیلی زود شربت شهادت نوشید و پرواز کرد.
به گزارش خبرگزاری فارس از کازرون، شهید ناصر آقابزرگی اصالتا اهل روستای جره از بخش جره و بالاده شهرستان کازرون، متولد سال ۱۳۴۷ بود که در محل شلمچه و عملیات والفجر ۸ در سال ۱۳۶۷ به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پدر شهید ناصر آقا بزرگی، رزمنده، ایثارگر، چهره ای مومن و انقلابی که بیش از ۱۷ سال مسئولیت بسیج منطقه را بر عهده داشت، حضور در جبهه به صورت خانوادگی خود و فرزندانش را از الطاف الهی ‌می داند. او‌ و چهار فرزند پسرش رزمنده بوده و‌ به صورت مستمر در جبهه حضور داشته‌اند‌. آقابزرگی طی گفتگو با خبر نگار خبرگزاری فارس، ضمن اشاره به خصوصیات بارز فرزند شهیدش گفت: نه تنها ناصرِ من بلکه همه بچه‌ هایی که در آن سال‌ها شهید می شدند خصوصیات و ویژگی‌های مشترکی داشتند آنها بسیار مظلوم و ساده‌زیست بودند.ایثار و از خود گذشتگی در وجود همه آنها نهادینه بود. مثل اینکه هم و غمشان‌ دیگران بود.
او گفت: ناصر دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستای جره گذراند اما چون در روستا دبیرستان نداشتیم باید برای ادامه تحصیل به روستای بالاده می‌رفت. وقتی که بچه‌ها در این مسیر هر از گاهی با ماشین به مدرسه می‌رفتند، ناصر صبر می‌کرد تا همه سوار ماشین شوند و اگر جا بود او سوار می‌شد. یعنی آخرین نفری بود که سوار ماشین می‌شد. روحیات و خصوصیات عجیبی داشت، همیشه به دیگران کمک می‌کرد، علاقه زیادی به جبهه داشت تا اینکه کلاس یازدهم بود احساس می کردیم بزرگ‌ شده هیکلش درشت تر شده بود، روزی جلوی آینه ایستاد و گفت: بابا الان دیگر موقع جبهه رفتن من است و از آن روز بود که عشق و علاقه اش به جبهه زیادتر شد.از آنجایی که ما همه جبهه‌رو‌ بودیم مخالفتی نکردیم، من و سه تا از پسرانم مرتب جبهه می رفتیم.آقا بزرگی در ادامه افزود: حال و هوای آن روزها توصیف نشدنی است. وقتی این روزها صحبت از انقلاب می شود می گویم که چه خون دلها خورده شد و چه زحمت ها کشیده شد و چه خون ها پای این انقلاب ریخته شد پس باید هوای این انقلاب را داشته باشیم که مبادا از دشمن گزندی‌ به آن برسد.آن روزها همه به سهم‌خودشان کمک‌ می کردند و‌ من ماشینی داشتم که مردم روستا کمک‌های خودشان را به حیاط خانه ما می‌آوردند. زن‌ها نان محلی پخت می‌کردند به همراه بقیه خوراکی‌ها من بار می‌کردم و به سوی جبهه راهی می‌شدم البته چون خودم مسوول بسیج بودم از طرف جهاد مرتب در رفت و آمد مسیر روستا تا جبهه بودم و از هیچ کمکی دریغ نمی‌کردم آنجا در خود جبهه هم به عنوان راننده خدمت می‌کردم و این لطف و عنایت پروردگار بود. پدر شهید آقا بزرگی گفت: ناصر از نیروهای خودم بود، از بچه‌های بسیج که خیلی کاربلد و پسری صالح و درستکار بود.
به یاد دارم شبی که باران شدیدی می‌آمد و ناصر نگهبان یک ساختمان بود و تفنگ در دست داشت.ما باهم بودیم‌، من چتری به او دادم و گفتم ناصر جان مواظب خودت باش این چتر را بگیر خیس نشوی مریض نشوی، چند دقیقه بعد ناصر آمد و چتر نیست و او‌ گفت: چتر را به پیرمردی دادم‌ که بیشتر از من نیاز داشت.ناصر این گونه بود، همیشه برای دیگران زندگی می‌کرد. انگار که تمام زندگی‌اش را با بقیه سهیم بود. آنقدر خوب بود که همه از او تعریف می‌کردند. در دوران مدرسه‌اش معلم قرآن و دینی او شیخ مسعود صالح که الان در قید حیات نیست، وقتی صحبت از جبهه و جنگ و شهادت شده بود به ناصر گفته بود: ناصر جان تو الان همان جا که نشسته‌ای هم شهید محسوب می‌شوی یعنی تمام خصوصیاتی که یک شهید باید داشته باشد،پ را داری، در این بچه نمایان بود و تا این حد همه از او راضی بودند. چه در مدرسه و چه در خانه و حتی در روستا، منطقه و شهرستان، ناصر نمونه بود، من می‌دانستم که این بچه زمینی نیست حتی قبل از شهادتش خوابش را دیدم؛ من و پسرانم مرتب در جبهه حضور داشتیم اما هیچ کدام شهید نشدیم یکی از پسرانم در سنگر کمین بود اما هیچ وقت زخمی هم نشد. ناصر چند هفته بعد از اعزام به جبهه در عملیات والفجر شلمچه به شهادت رسید و این لطف بزرگ خدا بود.آقابزرگی ضمن اشاره به این موضوع که می‌دانستم ناصر شهید می شود تصریح کرد: خوابی که دیدم مطمئن‌ شدم‌ همین روزها خبری می شود.
شب خواب دیدم سه مرد عرب با لباس عربی و خنجر به دست روبروی من ظاهر شدند یکی از آنها به طرف من آمد و با خنجرش دستم را از ریشه زد وقتی از خواب بلند شدم با خودم گفتم این دست ناصر من است که از وجودم جدا می شود.به سمت کازرون حرکت کردم و آنجا در تعاونی بودم که یک نفر گفت: شنیده ام ناصر زخمی شده و در اصفهان است. شاید نمی‌خواست من یکدفعه بشنوم و ناراحت شوم. من هم گفتم کسی که جبهه می رود احتمال شهادتش هم هست. همین لحظه فردی دیگر که ما همدیگر را نمی‌شناختم گفت: ناصر شهید شده است. با این حال که با خودم می‌گفتم آمادگی شنیدن هر خبری حتی خبر شهادت ناصر را دارم اما آن لحظه انگار دنیا روی سرم خراب شد و خیلی ناراحت شدم اما خدا را شکر می‌کنم که فرزندم را در راه دین دادم و مفتخرم که پدر شهید هستم. آقابزرگی در پایان ضمن گرامیداشت یاد و خاطره همه شهدای اسلام گفت: جوانان امروزی باید جوانان دیروز که شهدای والا مقام و خوشنام ما هستند را الگوی زندگی خود قرار دهند و ادامه دهنده راه آنها باشند و همه بدانند که برای این انقلاب زحمت بسیار کشیده شده پس به آن اهمیت بدهند و مواظب ثمردهی بیشترش باشند.این انقلاب درختی است که به دست جوانان برومند و شهادت طلب آن روزهای سخت نشانده شده، جوانانی که از این دنیا هیچ نخواستند و آنچه از آنها به جای مانده یک قاب عکس سیاه سفید و یک دنیا درس برای ماست درسی که شاید ما را در مسیر عاقبت بخیری قرار دهد که چیزی ارزشمندتر از این مهم نیست. گفتگو: طیبه خسروی #شهادت #شهدا #ناصر_آقابزرگی #والفجر۸
17:27 - 26 مهر 1403





1 پاسخ