یادداشت: در رثای سرلشکر شهید غلامعلی رشید.
برادرِ سرلشکرِ شهیدمان حاج غلامعلی رشید، نماد غیرت بود… نماد ایمان، نماد ایستادگی و از همه مهمتر فرزندِ غیور دزفول پایتختِ مقاومت ایران اسلامیرشید، فقط یک نام نبود.او آینهای بود که در آن، میشد چهرهی مردانگی و غرورِ مقدس را دید.وقتی همه به عقب برمیگشتند، او به پیش میرفت…نه برای خود، که برای آرمان انقلاب و امام، برای مردم، برای خدا و برای مظلومانِ عالمرشید نماد غیرت بود؛غیرتی که در سکوت فریاد میزد.غیرتی که در چفیهاش پیچیده بود، در نگاه نافذش، در هر زخم و هر لبخندش.او نماد وفاداری بودوفادار به خاک، به دین، به عهدی که با خون نوشت و با جان مهر کرد.رشید، نماد رشادت بود؛فرزندی از دزفول، دلیر همچون تاریخ، آرام چون ایمان.او رفت، اما رد گامهایش هنوز روی خاک ماندهو صدای قدمهایش هنوز در دل ما میپیچد،وقتی بغض میکنیم و به یاد میآوریم کهشهید، زنده استو رشید، هنوز ایستاده، در قلبهای ما.رشید، از جنس خاک نبود. از جنس آتش هم نه. او از فرماندهی آمده بود.فرماندهیاش فریاد نداشت، تحکم نداشت، اما دستورهایش در دلها جا میگرفت.نه پشت میز نشست، نه در پناهگاه ماندجای رشید همیشه جلوتر از خط بود.میان آتش و خون، در دل تاریکی، جایی که فقط یک مرد میماند.او فرمانده بود، اما فرمانش محبت داشت. دل سربازها به او گرم بودنه از ترس، که از عشق.در نگاهش جبهه معنا داشت.در سکوتش ایمان شعله میکشید.وقتی میگفت: «برو»، خودش جلوتر رفته بودوقتی میگفت: «برگرد»، یعنی دیگر راهی نمانده جز پروازرشید، فرماندهای نبود که نامش با رتبهها مزین شود؛نامش را با قطرهقطره خونِ همرزمانش نوشتندبر خاک فکه، بر دیوار خرمشهر،بر تن خستهی دزفول...
و بر قلب پاک مادرانی که هنوز چشم به راهاند.او فرمانده دلها بود،نماد نسلی که ایستاد، جنگید، و رفتاما هرگز خم نشد.فرمانده رشید، هنوز زنده استدر روایت هر خاکریز،در بغض هر پیرمرد رزمدیده،و در نگاه پسری که امروز چفیه پدرش را به گردن انداختهفرمانده رشید، نه فقط جغرافیای جنگ را میشناخت، که نقشهی دلها را بلد بود.او میدانست چگونه باید در میان گلوله و خاک، امید را زنده نگه داشت. به گواه بسیاری از فرماندهان داخلی و خارجی که او در شناخت دشمن بی نظیر بود. بلد بود در دل هر آتش، فانوسی روشن کند برای عبور.بلد بود با یک نگاه، سربازِ لرزان را به شیر بدل کند.رشید، وقتی قدم در میدان میگذاشت خاکریزها نفس میکشیدند،و دشمن،عقب مینشست.او فرماندهای نبود که فقط از نبرد بگوید،او از قدس میگفت،از غزه، از چشمان منتظر به یاری حقاز آرمانی بزرگتر از مرز و خاک.اعتقاد داشت:«ما اگر اینجا میجنگیم،برای آن است که روزی اذان را از گلدستههای مسجدالاقصی بشنویم…»و خودش زودتر از ما رفت،رفت تا جاده را باز کند…رفت تا ستون شود برای عبور کاروانی که هنوز در راه است.و امروز، هر رزمندهای که دل در گروی حق دارد،نام او را زیر لب زمزمه میکند،چرا که او فرماندهای استکه فرمانش هنوز در میدانها جاریستشهید راه قدسسپهبد رشیدفرماندهای که هنوز، عَلم در دست اوستگرچه او که رفت: کانِ مِنَ المُقَربّینبا خبر بود که چه در انتظارِ او و همرزمانش است: فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ اینک آن رفیع ترین، آن نجابتِ با اخلاص، آن دلیرِ بی همتا، آن کوشنده ی توانمند که در آغوشِ شهیدان ماوا گرفت، سلامی شایسته بر او باد، سلامی بی پایان: فَسَلَامٌ لَّكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ...
16:36 - 25 خرداد 1404