روایت وداع با امام امتآن روز، امتحان ناتمام ماندخرداد بود؛ آن روزها دانشآموز دبیرستان بودم، در میانهی امتحانات پایان سال؛ ماهی که همهچیز باید در ظاهر، در نظمِ برگهها و زمانهای از پیش نوشتهشده پیش برود. اما ناگهان خبر رسید؛ خبر رحلت امام خمینی(ره)، بیهیچ مقدمهای، از دلِ سکوت گذشت و بر فضای امتحان فرود آمد؛ چنان سنگین که گویی زمان برای لحظهای از حرکت ایستاد. برگهها بر نیمکتها ماندند، دستان در میانهی نوشتن مکث کردند و نگاهها میان ناباوری و سکوت معلق شد.در آن لحظه فهمیدم زندگی همیشه در مدارِ پیشبینی حرکت نمیکند؛ گاهی حقیقت، بیاجازه وارد میشود و تمام معادلات سادهی ذهن را در هم میریزد.سالها گذشته است. از آن روزها فاصله گرفتهام و در جایگاه معلمی ایستادهام؛ اما برخی تجربهها نه در گذشته، که در عمق وجود انسان جا میگیرند. و یک نشانه کافی است تا انسان را بیمقدمه به همان نقطه بازگرداند؛ به همان مکث، همان سنگینی، همان درنگی که واژهها در برابرش قد خم میکنند و کم میآورند.امروز در تیرماه، بیآنکه تکرارِ واقعهای باشد، همان کیفیت درونی دوباره در من بیدار شد؛ همان مکث ناگهانی، همان سنگینیِ بیصدا، همان دردِ فراق...گویی حافظهی انسان تنها آرشیوِ زمان نیست، بلکه آیینهای است که لحظههای توقف را در خود نگه میدارد و هر از گاه، بیهیچ دعوتی، دوباره پیش چشم میآورد.میان آن خردادِ دور و این تیرِ نزدیک، فاصلهای از سالهاست؛ اما در این بازگشت خاموش به گذشته، به این دریافت رسیدم که بعضی لحظهها برای گذر نیستند؛ برای ماندناند، برای رسوب کردن در جان، و برای تغییر دادن نگاه انسان به جهان و زندگی.
و آنچه میماند، نه فقط خاطره، که اثری است ماندگار در جان؛ حضوری خاموش که تا همیشه در حافظهی انسان و در نگاه او به وطن ریشه می دواند.رهبرشهیدم تا ابد در دل وطن جاودانه ریشه خواهی داشت.🖤✍️فاطمه خالقیدبیر ادبیات فارسی شاهد مشکوه، سهام خیام منطقه ۳ تهران✔ رستا، رسانهٔ تعلیم و تربیت ایران
09:15 - 17 تیر 1405