روایت وداع با امام معلمان از کلات نادری تا بیت پدریاین روزها که مردم خود را برای تشییع پیکر رهبر شهید آماده می‌کنند، ذهنم مدام به سه سال قبل بازمی‌گردد؛ به اردیبهشت ۱۴۰۲، به یک نامه و به دو دختر کوچک در یکی از محروم‌ترین نقاط مرزی کلات.آن سال معلم مدرسه‌ای در منطقه مرزی کلات بودم. حدود چهل روز از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که مهسا برای نخستین بار وارد کلاس شد. غیبت او بی‌دلیل نبود؛ مهسا و خواهرش زهرا در یک تصادف شدید آسیب دیده بودند و نزدیک به چهل روز را در بیمارستان‌های مشهد گذرانده بودند. وقتی از بیمارستان به خانه برگشتند، تازه بخش دشوارتر زندگی آغاز شده بود. خانه‌ای ساده در انتهای کوچه‌ای صعب‌العبور، مادری تنها و دو دختر که هنوز درد جراحی‌ها را با خود حمل می‌کردند.در آن روزها بارها برای رسیدگی به درس‌هایشان به خانه‌شان رفتم. گاهی مهسا را با ماشین به مدرسه می‌رساندم تا از کلاس عقب نماند. مادرشان هر بار با همان صداقت و سادگی می‌گفت: «خانم معلم، شما تنها کسی هستی که به ما سر می‌زنی.» و من هر بار سنگینی این جمله را بیشتر از قبل احساس می‌کردم.چند ماه بعد خبر دادند که به عنوان معلم نمونه در دیدار معلمان با رهبر انقلاب حضور خواهم داشت. از همان لحظه احساس کردم این فرصت فقط برای من نیست. در مسیر تهران، مدام به مهسا و زهرا فکر می‌کردم. با خودم گفتم شاید هیچ‌وقت فرصتی پیدا نکنند که صدایشان شنیده شود، پس تصمیم گرفتم من زبان آن‌ها باشم. نامه‌ای از زبان مهسا نوشتم؛ از روزهای سخت بیمارستان، از دردهایش، از نگرانی‌های مادرش و از آرزوهایی که هنوز در دل داشت. در پایان نامه، شماره تماس مادر مهسا را نوشتم و آن را همراه خود به دیدار بردم.
هرچه به خیابان کشوردوست نزدیک‌تر می‌شدیم، شور و شوقم بیشتر می‌شد. با خودم فکر می‌کردم چه نام زیبایی دارد این خیابان؛ کشوردوست. و من قرار بود تا دقایقی دیگر به دیدار کشوردوست‌ترین مرد ایران بروم؛ مردی که سال‌ها آرزو داشتم روزی در لباس معلمی پای سخنانش بنشینم.پیش از ورود به حسینیه، نامه‌ها را در کیسه‌های بزرگی جمع‌آوری می‌کردند. وقتی نامه مهسا را میان آن همه نامه گذاشتم، ناخواسته از خودم پرسیدم: آیا واقعاً ممکن است این نامه خوانده شود؟ آیا صدای این دو دختر به جایی خواهد رسید؟ شاید نگاه متعجب مرا دیده بودند که یکی از خادمان بیت با لبخند گفت: «همه این نامه‌ها خوانده می‌شود.» همان یک جمله برای روشن شدن چراغ امید در دلم کافی بود.دیدار به پایان رسید و زندگی به روال عادی بازگشت. روزها و هفته‌ها گذشت و ماجرای نامه کم‌کم از ذهنم دور شد تا اینکه شبی در مرداد ۱۴۰۲، حدود ساعت ده شب، تلفنم به صدا درآمد.مادر مهسا بود…صدایش می‌لرزید.میان گریه و شوق، فقط این را می‌گفت که از بیت آقا با آن‌ها تماس گرفته‌اند؛ مدارک پزشکی را بررسی کرده‌اند و تمام هزینه‌های درمان مهسا و زهرا پرداخت شده است. علاوه بر آن، برای هر دو دختر هدیه فرستاده بودند؛ دو چادر و دو عروسک دخترانه زیبا.آن شب برای نخستین بار فهمیدم بعضی نامه‌ها واقعاً خوانده می‌شوند.فهمیدم در دورترین و محروم‌ترین نقاط این سرزمین نیز کسانی هستند که دیده می‌شوند و فراموش نمی‌شوند.از آن روز عکس آقا بر دیوار خانه‌شان نشست و مهسا و زهرا احساس کردند پدری دارند؛ پدری که شاید هرگز آن‌ها را از نزدیک ندیده بود، اما صدایشان را شنیده و دردشان را فهمیده بود.
این روزها که برای بدرقه پدر امت گرد هم آمده‌ایم، بی‌اختیار به آن تماس شبانه فکر می‌کنم؛ به اشک‌های یک مادر، به لبخند دو دختر کوچک و به مهربانی مردی که در اوج مسئولیت، صدای فرزندان دورافتاده این سرزمین را می‌شنید.مردی که برای خیلی‌ها رهبر بود؛ اما برای مهسا و زهرا، پدری بود که نامه‌شان را خواند و حالا با شهادت پدر امت، ما یتیم شده‌ایم…✍🏻طیبه سادات قریشیخراسان رضوی، مشهد ناحیه ۷ رستا، رسانهٔ تعلیم و تربیت ایران
09:14 - 17 تیر 1405

12٫8k بازدید