اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدا
گویی انقلاب شد؛ دنیا تکان خورد؛ متحول شد و مسیر تاریخ منطقه و حتی تاریخ دنیا از آن روز تغییر کرد.
فارس - خط رهبری: وقتی نام کوه را میآورند، ناخودآگاه واژگان عظمت، استقامت، بردباری و کمال در ذهنم متبادر میشود. کوه در ادبیات فارسیمان، نماد استقامت است و پایداری؛ نماد بردباری است و صبر. حال اگر کوهی در فراق کوهی دیگر اشک بریزد و گریه کند، چه معنایی دارد؟ و دیگر چه طاقتی برای سنگهای پای کوهپایه که این صحنه را میبینند میماند؟
سرباز ما که او را نمیشناختیم؛ یکی دوبار از اخبار و گاهی از زبان خود شما اسمش را شنیده بودیم. مثلا سال هشتاد و چهار در دیدار خانوادهی شهدای استان کرمان، اشاره کردید به او و گفتید «سردار سلیمانی هم ایثارگر است، او یک شهید است» البته باز هم برای ما سرداری بود مثل دیگر سردارها. نمیشناختمیش که! حتی تا قبل از جنگ سوریه، کمتر کسی از ما مردم میدانست سپاه زیرمجموعهای به نام نیروی قدس دارد. جنگ داعش و چاپ شدن عکسش در سال نود و سه در روزنامه نیوزویک باعث شد بعد سالها بشناسیمش و وقتی شما نشان ذوالفقار را در سال نود و هفت به او اهدا کردید و آیهی «ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم» را خوانید و دعا کردید خدا عاقبتش را با شهادت قرار دهد، بیشتر او را شناختیم و کمکم متوجه ارادت و رابطهی خاص بین شما و ایشان شدیم.ساعت یک و بیستِ سیزده دی نود و هشت که به دست خبیثترین انسانها به آرزویش رسید و دعای خیر شما برایش محقق شد، دنیای ما زمینیها قیامت شد. گویی انقلاب شد؛ دنیا تکان خورد؛ متحول شد و مسیر تاریخ منطقه و حتی تاریخ دنیا از آن روز تغییر کرد.
تشییع سربازیکی از بزرگترین تشییعهای عالم را برایش گرفتیم؛ برای سرباز شما. یادم است روز تشییع حاج قاسم در تهران، خیابانهای منتهی به دانشگاه تهران یکی از پرجمعیتترین روزها را به خود دید. تاریخ ثبت کرد آن حضور میلیونی را برای بدرقهی سردار سلیمانی. سرداری که تازه شناخته بودیمش و عجیب بود آمدن آن جمعیت از هر قشری از جامعه برای تشییع او. شما گفتید «بخاطر اخلاص بزرگ آن مرد، خدا دلهای مردم را نزدیکش کرده» و برای پروازش جمع شدهاند و بدرقهاش کردند. اما میدانید آقا جان! آن گریهی شما وقت خواندن نماز بر پیکر پاک سربازتان، و اداکردن بعضی کلمات با کمی وقفه که ناشی از غم عظیم دلتان بود، قلب ما را آتش زد. در تکبیر چهارم وقت گفتن عبادک و ابن عبادک بغضتان شکست، چند ثانیهای زیرلب ذکرهایی گفتید که ما هیچگاه نفهمیدیم چه بود و دربارهی رفیق خوب و عزیز و خوشبختتان به خدایتان چه گفتید. اللهم انا لانعلم منهم الا خیرا را سه بار تکرار کردید با اشک، با گریه و ما، سنگریزههای پای کوهپایه گریهی کوه برای کوه دیگرمان را طاقت نداشتیم. داشتیم جان میدادیم.
کاش دنیا همانجا و همان لحظه متوقف میشد. همان لحظهای که شما داشتید رفاقت را در حق رفیق عزیزتان تمام میکردید و دعای بیشتری میخواندید برایش؛ و دعا برای شهادت همهمان کردید که «اللهم ارزقنا شهاده فی سبیلک» و ما گریه کردیم... گریه کردیم... گریه کردیم و شاید همان دعایتان در آن تشییع باشکوه بود که شش سال بعد به اجابت رسید و به رفیق خوب و عزیزتان پیوستید؛ آن هم به دست دو گروه از شقیترین و خبیثترین انسانها.
شما و سردار و همهی سربازان اسلام و میهن شهید شدید تا ما یاد بگیریم در برابر ظلم به هیچ قیمتی نباید سكوت كنیم و در این راه اگر همهی ما هم شهید شویم ميارزد؛ بگذریم از اینکه خدا، فقط خوبان را برای لقای خودش انتخاب میکند اما ما امید داریم به استجابت دعایتان با همان ضمیر متکلم مع الغیر «نا».
خوش بحالتانآقا جان!این روزها بعد از رفتن شما، رنجمان زیاد است؛ غصههایمان بزرگ است؛ غممان سنگین است؛ دردمان سخت است؛ اما از شما یاد گرفتهایم که تحمل کنیم و از خدا راضی باشیم. همان روزهای شهادت حاج قاسم به خانوادهشان گفتید. گفتید شهادتش برای شما سختتر است ولی تحمل میکنید. گفتید خود این تحمل کردن اجر دارد و باید از خدا راضی بود. حتی یادم است سه بار گفتید خوش بحالش که به آرزویش رسید و بعد دعا کردید که خودتان هم به آرزویتان برسید و حالا چه خوش بحال شما که به آرزویتان رسیدید! و چه خوشبحال ما که با هر دوی شما مردان الهی همعصر بودیم؛ شما اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدا.مثل همیشه برایمان دعا کنید آقا جان؛ مثل همان دعایی که بعد از شهادت حاج قاسم کردید که خدا دلها را شاد کند؛ و به فضل الهی سکینهی خودش را بر دلهای ما و بر دلهای همهی مردم نازل کند.
18:08 - 14 تیر 1405