ایران و لحظه تاریخساز شکست ابهت آمریکا
حکایت آمریکا، حکایت کسی است که هزار تومانیاش را گم میکند و برای پیدا کردنش، پنج تا تراول پنجاه هزار تومانی را به آتش میکشد؛ جستوجویی که بیشتر شبیه ویران کردن است.
فارس - خط رهبری: دو فروند آ-10، چهار بالگرد، یک پهپاد هرمس، یک پهپاد امکیو-۹ و دو هواپیمای ترابری؛ اینها قرار نیست فهرست تجهیزات یک لشکر باشند، این لیست بلند بالا، صورتحساب یک شکستاند. فهرست خسارات آمریکا در عملیاتی که نامش را نجات گذاشتند، اما بهایش ۵۰۰ میلیون دلار شد.حکایت آمریکا، حکایت کسی است که هزار تومانیاش را گم میکند و برای پیدا کردنش، پنج تا تراول پنجاه هزار تومانی را به آتش میکشد؛ جستوجویی که بیشتر شبیه ویران کردن است تا یافتن. در این میان، انتخاب دونالد ترامپ نه یک اتفاق، که یک نشانه است؛ نشانهای از سردرگمی در سکان هدایت. در حکایتی قدیمی آمده است: وقتی کشتیبان راه دریا را نداند، موج کوچک هم طوفان میشود. سپردن سکان به فردی غیرمتعارف، از همان ابتدا این پرسش را پیش کشید که آیا این کشتیبان، نقشهای از مسیر دارد یا نه؟
ترامپ در آغاز جنگ تحمیلی سوم علیه ایران، از تغییر نظام، نابودی فناوری هستهای و موشکی و از کار انداختن نیروی هوایی و دریایی ایران میگفت؛ وعدههایی بلند، صداهایی پرطنین. اما حالا، همان صدا فرو ریخته و به التماس افتاده است: تنگه هرمز را دیگران باز کنند؛ و خودش هر روز در شبکههای اجتماعی دستوپا میزند، دروغی تازه سر هم میکند تا افکار عمومی آمریکا را بخواباند و همزمان، درمانده و بیپشتوانه دست نیاز به سوی دیگر کشورها دراز کرده برای پیدا کردن خلبانانش.
کشتی آمریکا در طوفان ترامپ
ترامپ نه از دل سنتهای کلاسیک سیاست بیرون آمد، نه زبان دیپلماسی را میشناخت و نه به قواعد بازی قدرت پایبند بود. او بیشتر شبیه تاجری بود که تصور میکرد جهان را هم میتوان مانند یک معامله اداره کرد. اما سیاست، بازار نیست؛ و ملتها، مشتری نیستند که با تخفیف یا تهدید، رفتارشان تغییر کند.
از همان ابتدا، شکاف در داخل آمریکا خود را نشان داد. اعتراضات خیابانی، دوقطبیهای شدید و موج نارضایتی عمومی، نشان داد که حتی در درون این کشور، بسیاری با این انتخاب، احساس بیگانگی میکنند. اینجا همانجاست که ضربالمثل قدیمی معنا پیدا میکند: "خانهای که از درون سست باشد، با یک باد هم میلرزد." تظاهرات میلیونی ملت آمریکا با شعار "نه به پادشاه" نیز مُهر تأییدی بر همین واقعیت بود؛ جایی که میلیونها نفر در سراسر آمریکا از شرق تا غرب، به خیابانها آمدند تا مخالفت خود را با ترامپ و سیاستهای او اعلام کنند. از اعتراض به اخراج مهاجران گرفته تا جنگ با ایران. این صداها در بیش از ۲۰۰ تجمع در ۵۰ ایالت آمریکا طنین انداخت و نشان داد که نارضایتی، نه یک موج گذرا بلکه جریانی عمیق و گسترده در بطن جامعه آمریکاست؛ جریانی که هر روز، شکافهای داخلی را عیانتر و تصویر یکدست از قدرت را مخدوشتر میکند: «افول سیاسی آمریکا اگر یک دلیل بیشتر نداشته باشد عبارت است از انتخاب فردی با مختصات ترامپ در آمریکا. کسی که در خود آمریکا نسبت به تعادل روانی او، تعادل اخلاقی او این همه حرف هست، وقتی رئیس یک کشوری میشود، نشاندهندهی افول آن کشور است.» ۱۳۹۸/۰۳/۱۴
سیاست اول آمریکا، قربانی اول اسرائیل
اما ماجرا وقتی پیچیدهتر شد که سیاست "اول آمریکا" ترامپ در عمل، به مسیری رفت که نتیجهاش برای مردم آمریکا، چیزی جز فشار بیشتر نبود. قرار بود این سیاست، رفاه بیاورد؛ اما افزایش قیمت بنزین، بیثباتی اقتصادی و اضطراب در بازارها، نتیجهای معکوس رقم زد. مردم آمریکا دیدند که اول بودنشان، بیشتر یک شعار بوده تا یک واقعیت. در میدان عمل، اول آمریکا تبدیل به اول اسرائیل شده و منافع آمریکاییها قربانی سیاستهای جنایتکارانه اسرائیل میشود: «مسئلهی اصلی برای دولتمردان و دولتزنانِ آمریکا، امنیّت اسرائیل نیست بلکه مسئلهی اصلی راضی نگهداشتن شبکهی سرمایهداران صهیونیست است که رگِ حیات اینها را در دست گرفتهاند.» ۱۳۹۳/۰۹/۰۶
در همین بستر، یکی از بزرگترین خطاهای محاسباتی شکل گرفت: ورود به تقابل با ایران، بدون شناخت واقعی از آن. در حکایتها میگویند: کسی که زمین را نشناسد، در چاه خودش میافتد. آمریکا در این مسیر، دقیقاً دچار همین خطا شد.
نخست، جامعه ایران را نشناخت. مردمی که سالها زیر فشار تحریم و تهدید زندگی کردهاند، نهتنها فرو نریختند بلکه نوعی از تابآوری در آنها شکل گرفته که در محاسبات معمول نمیگنجد. این همان جایی است که معادلات کلاسیک قدرت، کارایی خود را از دست میدهند. دوم، ساختار سیاسی ایران را سادهانگارانه تحلیل کرد. تصور فروپاشی سریع یا ایجاد شکافهای عمیق، بیشتر شبیه یک آرزو بود تا یک تحلیل واقعبینانه. سوم، منطقه غرب آسیا را اشتباه خواند. منطقهای که پر از بازیگران مستقل، پیچیده و غیرقابل پیشبینی است، نه صفحه شطرنجی ساده که بتوان مهرهها را بهدلخواه جابهجا کرد. و چهارم، ماهیت جنگ را نفهمید. جنگ امروز، فقط در میدان نظامی رخ نمیدهد؛ در روایتها، در افکار عمومی، در تصویرسازیها و حتی در اقتصاد جریان دارد. نتیجه چه شد؟ نه اهداف محقق شد، نه هزینهها کاهش یافت. بلکه برعکس، هر روز نیاز به روایتسازی جدید، توجیه تازه و حتی دروغهای جدید برای آرام کردن افکار عمومی آمریکا بیشتر شد. اما دروغ هرچقدر هم تکرار شود، بالاخره به بنبست میرسد.
جنگ تحمیلی سوم، نقطه عطف افول آمریکا
در این میان، آنچه بیش از هر تحلیل و گزارشی بر ذهن جهانیان اثر گذاشت، تصویر بود. تصویرهایی که از دل میدان بیرون آمدند و روایت رسمی را به چالش کشیدند: تصویر ابر قدرتی که در جستجوی خلبان خود سرگردان است و از کشورها برای پیدا کردن آن التماس میکند.تصویر مقابله عشایر ایران با پیشرفتهترین تجهیزات نظامی آمریکا؛ تصویر اصابتهای موشکهای ایرانی به جنگندهها و بالگردهای آمریکایی؛ تصویر آسیبپذیری زیرساختها و پایگاههای آمریکایی؛ و تصویر ضرباتی که به متحدان آمریکا در غرب آسیا وارد شد.
این تصاویر، مثل حکایت شنیدن کی بود مانند دیدن، کاری کردند که دیگر نیازی به توضیح نباشد. آنچنان گویا، آنچنان بینیاز از تفسیر، که دیگر هیچ روایت و تحلیلی یارای رقابت با آنها را نداشت. جهان نه از پشت واژهها که از دل واقعیت عریان، صحنه را دید و خود به داوری نشست. و در این میدانِ بیواسطه، آنچه رخ نمود، چیزی جز فرو ریختن هیبت آمریکا توسط ایران در برابر چشمان جهانیان نبود؛ فرو ریختنی که نه در سکوت بلکه در هیاهوی تصاویر به آتش کشیده شدن تجهیزات و پایگاههای آمریکایی و در برابر نگاه خیره ملتها رقم خورد. ایران در جنگ رمضان نشان داد که «قویترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود!» ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
از سوی دیگر، همراهی نکردن برخی متحدان سنتی آمریکا در جنگ رمضان، تصویر افول ایالات متحده را کاملتر کرد. کشورهایی که روزگاری بیچونوچرا در کنار آمریکا میایستادند، اینبار با تردید و فاصله عمل کردند. این یعنی همان چیزی که قدیمیها میگفتند: وقتی اعتبار بریزد، سایه هم همراهی نمیکند.
در داخل نیز، دولت آمریکا ناچار شد هر روز با روایتهای تازه، بازارها را آرام کند، افکار عمومی را مدیریت کند، و بحرانها را توجیه کند. اما این چرخه، بیشتر شبیه دویدن روی شن روان بود؛ هرچه بیشتر تلاش میکرد، بیشتر فرو میرفت. و اینجاست که تصویر بزرگتر شکل میگیرد: افول نه بهعنوان یک حادثه، بلکه بهعنوان یک روند. روندی که از انتخابها آغاز شد، با خطاهای محاسباتی تشدید شد و در نگاه جهانیان تثبیت گردید.
ضربه ایرانی به هیبت آمریکا
امروز آمریکا بیش از آنکه از بیرون ضربه بخورد، از درونِ انتخابها، خطاها و ناتوانیهای خود آسیب دیده است. و جهان، ایستاده و نظاره میکند؛ نظارهگر قدرتی که روزی شکستناپذیر به نظر میرسید و اکنون در برابر ایران، یک شکست خورده مطلق محسوب میشود. شکست خوردهای که پس از اینکه جتهای جنگیاش که یک روز ادعا میکرد هیچ چشمی نمیتواند آن را ببیند، توسط پدافند بومی ایرانی رهگیری میشود و با التماس از دیگر کشورها به دنبال خلبانانش میگردد و عشایر غیور ایرانی با اسلحههای سبک، سربازان و تجهیزات نظامی آمریکا را هدف قرار میدهند.
این لحظه، لحظهی تاریخساز است؛ لحظهای که تصویر شکستناپذیری فرو میریزد و واقعیت، بیرحمانه بر جای آن مینشیند. جهان دید، جهان فهمید و جهان قضاوت کرد. آسیبپذیری آمریکا در مقابل ایران تازه آغاز شده و این داستان، همچنان ادامه دارد. اما یک حقیقت غیرقابل انکار است: وقتی تصویر فرو میریزد، بازسازی آن از هر جنگی دشوارتر است، آسیبپذیرتر است و هر لحظه، هر تصمیم اشتباه، هر خطای محاسبه، تیشهای است بر ریشههای قدرت. و این است نقطهای که در آن، قدرتها به تماشای خود مینشینند؛ لحظهای که افول، خودنمایی میکند و افسانه شکستناپذیری، به تاریخ میپیوندد. آمریکا دیگر تنها یک نام در نقشه قدرت نیست؛ امروز، نماد خطا، غرور و فروپاشی است. نقطهای که هر تصویر ساختهشده با پول و تهدید، در برابر حقیقت ایرانی فرو میریزد و جهان، باز هم نظارهگر است: «همچنان که شُکوه و جلال کشتی معروف تایتانیک مانع از غرق شدن آن نشد، شُکوه و جلال آمریکا هم مانع از غرق شدنش نیست و آمریکا غرق خواهد شد.» ۱۳۹۸/۱۱/۲۹
16:00 - 16 فروردین 1405