نقشه آمریکایی و قدرت ایران

در فضای رسانه‌ای، اوضاع عادی نبود؛ انگار بمبی خبری وسط شب منفجر شده باشد. همه از یک «خبر مهم» می‌گفتند. جمله‌ها دست‌به‌دست می‌شد، با هیجان، با اضطراب، با امید...
فارس - خط رهبری: در فضای رسانه‌ای، اوضاع عادی نبود؛ انگار بمبی خبری وسط شب منفجر شده باشد. همه از یک «خبر مهم» می‌گفتند. جمله‌ها دست‌به‌دست می‌شد، با هیجان، با اضطراب، با امید. رئیس‌جمهور آمریکا پشت تریبون مستقیما به مردم گفت: "ممکن است بسیاری از مردم امشب صدای مرا از طریق پخش در رسانه‌ها بشنوند. اگر آمریکا مجبور شود یک عملیات نظامی انجام دهد، این عملیات علیه مردان یاغی که بر کشور شما حکومت می‌کنند هدایت خواهد شد، نه علیه شما مردم. ما حکومت را نابود خواهیم کرد و شما را در ساختن کشوری آزاد و در رفاه کمک خواهیم کرد."بعد از پخش این سخنان، برخی مخالفان حکومت، شاد شدند؛ شادی‌ای شبیه نفس راحت کشیدن. تصور می‌کردند بالاخره نوبت آرمان‌شهر خیالی‌شان رسیده است؛ شهری که آمریکا برایشان خواهد ساخت. گمان می‌کردند ایالات متحده خیرخواه آن‌هاست؛ خیال می‌کردند در حملات نظامی، بمب‌ها طوری تنظیم می‌شود که به مردم نخورد. اما زمان، آن معلم بی‌رحم و صبور، همه‌چیز را روشن کرد.

جنگ ما با مردم نیست

این پیام را کدام رئیس‌جمهور آمریکا صادر کرده بود؟ خطاب به مردم کدام کشور؟این «نامه فدایت شوم» آمریکا برای چه سرزمینی نوشته شده بود؟این عبارت، بخشی از پیام جورج بوش رئیس‌جمهور وقت آمریکا، در شب قبل از حمله به عراق بود. همان شبی که آمریکا گفت "جنگ ما با مردم نیست" و بعد، عراق را با خاک یکسان کرد. بوش از رسانه‌ها با لبخند، وعده رفاه و آزادی می‌داد؛ اما حاصلش شد بیش از یک میلیون کشته، ویرانی یک کشور، تولد تروریسم و سال‌ها ناامنی. در عراق، همه‌چیز با یک جمله شروع شد: "برای آزادی آمده‌ایم." جمله‌ای که روی صفحه تلویزیون‌ها نشست و در دل بعضی‌ها امید کاشت. مردمی که از وضعیت کشورشان خسته بودند، به وعده‌ها گوش سپردند. اما آزادی‌ای که با تانک وارد شود، پیش از هر چیز، خانه‌ها را ویران می‌کند.
با سقوط حکومت، امنیت هم سقوط کرد. ارتش منحل شد، ساختارها فرو ریخت و خیابان‌ها به میدان تسویه‌حساب بدل شد. آنچه برای مردم عراق ماند، نه دموکراسی بلکه سال‌ها انفجار، آوارگی و تفرقه بود؛ و نسلی که کودکی‌اش را در صدای آژیر و بوی خاکستر گذراند. آمریکا رفت، اما زخم‌ها ماندند؛ زخم‌هایی که هنوز بازند. طبق پژوهشی که دانشگاه واشنگتن انجام داده و در مجله علمی PLOS Medicine منتشر شده، تخمین زده شده که حداقل ۴۰۵ هزار تا ۷۵۱ هزار شهروند عراقی بین سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۱ در نتیجه مستقیم و غیرمستقیم این جنگ جان خود را از دست داده‌اند.
در کنار این آمار مرگ شهروندان عراقی، باید به واقعیت بزرگ‌تری هم نگاه کرد؛ به جنگ داخلی و خشونتی که پس از حمله آمریکا لحظه‌به‌لحظه در عراق شعله‌ورتر شد. به فروپاشی نظام سلامت و زیرساخت‌هایی که دیگر نتوانستند زندگی را سر پا نگه دارند. به کمبود خدمات پزشکی، به ناامنی دائمی و به موج آوارگی مردمی که خانه‌هایشان را نه با تصمیم خود، که با اجبار جنگ ترک کردند. این‌ها حاشیه جنگ نبودند؛ خودِ متن فاجعه بودند. عددهایی که در گزارش‌های رسمی دیده می‌شود، تنها بخشی از واقعیت‌اند؛ این پژوهش تأکید می‌کند ابعاد واقعی فاجعه انسانی جنگ عراق بسیار گسترده‌تر بوده است.
این همان سناریوی همیشگی است: اول می‌گویند "با شما کاری نداریم"، بعد مردم می‌شوند قربانی بمب و تحریم و اشغال. تاریخ، استاد افشای دروغ‌های شیک جنگی است.

آزادی دروغین، ویرانی واقعی

این سناریو در کشورهای دیگر هم اجرا شد. یکی از آن‌ها افغانستان بود؛ با قصه‌ای طولانی‌تر و دردناک‌تر. آنجا هم وعده‌ها بزرگ بود: بازسازی، آموزش، امنیت، آینده. اما بیست سال حضور نظامی یعنی دو دهه زندگی زیر سایه جنگ. مردمی که هر صبح با تردید از خانه بیرون می‌رفتند و نمی‌دانستند شب زنده برمی‌گردند یا نه. آمریکا دولت ساخت، ارتش ساخت، اما ریشه نساخت. همه‌چیز به حضور خارجی بند بود؛ و به محض رفتن‌شان، سازه‌ها فرو ریخت. اعتماد مردم به حمایت آمریکا، ناگهان به خلأیی سهمگین تبدیل شد؛ خلأیی پر از ترس، فرار و ناامیدی. آنچه باقی ماند، مردمی بود که فهمیدند آینده را نمی‌شود به وعده یک قدرت خارجی گره زد.
مؤسسه امور عمومی و بین‌الملل واتسون در دانشگاه براون گزارش داد که هزینه جنگ آمریکا در افغانستان از پاییز ۲۰۰۱ تا زمان خروج، ۲.۲۶ تریلیون دلار بوده است؛ هزینه‌ای که وزارت دفاع و وزارت خارجه آمریکا پرداخت کردند. در همین مدت، ۲۴۱ هزار نفر به‌طور مستقیم در نتیجه این جنگ جان خود را از دست دادند؛ عددی که حتی همه واقعیت را هم نشان نمی‌دهد. این آمار، کسانی را که به‌دلیل بیماری، نبود غذا و آب، فروپاشی زیرساخت‌ها و دیگر پیامدهای غیرمستقیم جنگ جان باختند، اصلاً در خود ندارد. مرگ‌هایی که در هیچ تابلوی آماری دیده نمی‌شوند، اما بار اصلی فاجعه را بر دوش می‌کشند.
در میان این ویرانی‌ها، صدای اعتراف هم شنیده شد. براندون برایانت، اپراتور پهپاد نیروی هوایی آمریکا، گفت: "من فکر می‌کردم هدف ما بازسازی کشورها و تقویت دموکراسی و رساندن آن‌ها به ثبات و امنیت است، اما این کارهایی نبود که ما آنجا انجام دادیم." او در چهار سال حضورش، در قتل بیش از ۱۶۰۰ نفر مشارکت داشت. پس از بمباران خانه‌ای کوچک در افغانستان در سال ۲۰۰۷ که به کشته شدن یک خانواده از جمله کودکان انجامید، دچار مشکلات روحی شد و در سال ۲۰۱۱ از ارتش جدا شد؛ و از آن پس به افشای جنایت‌های آمریکا پرداخت. برای درک عمق این فاجعه، کافی است نام او را جست‌وجو کنید.

اعتماد به قدرت خارجی، قیمتش فاجعه شد

لیبی، نام آشنای بعدی این گزارش است. آمریکا و ناتو با نام آزادی وارد شدند. اما برای فهم صادقانه لیبی پس از مداخله، باید یک تصور ساده را کنار گذاشت: این‌که "قذافی رفت، پس زندگی بهتر شد." مشکل دقیقاً از همان لحظه‌ای شروع شد که حکومت سقوط کرد اما چیزی جای آن ننشست. پیش از ۲۰۱۱، لیبی یک دولت متمرکز داشت؛ نه الزاماً مطلوب، نه آزاد، اما دولت بود. امنیت، خدمات عمومی، حقوق کارمندان، برق، آب، جاده و نظم اجتماعی زیر یک ساختار تعریف می‌شد. با حملات هوایی و سقوط قذافی، این ستون فرو ریخت. آنچه باقی ماند، کشور نبود؛ زمین بی‌صاحبی بود که هر گروه مسلح و هر قدرت خارجی تکه‌ای از آن را برداشت.
از آن لحظه به بعد، زندگی روزمره برای مردم لیبی معنایش را از دست داد. امنیت، امری تصادفی شد. دولت پاسخ‌گو وجود نداشت، پلیسی نبود که پناه باشد، دادگاهی نبود که حکم‌اش الزام‌آور باشد. اسلحه، زبان سیاست شد. اقتصاد هم نه با یک شوک کوتاه که با فرسایشی دائمی فروپاشید. کشوری غرق در نفت، به جایی رسید که مردمش برای سوخت، پول نقد و دارو سرگردان شدند.
بانک‌ها نیمه‌فعال، حقوق‌ها نامنظم، تورم افسارگسیخته. زندگی عادی، تبدیل به خاطره شد. بدتر از همه، امید اجتماعی فرو ریخت. نسلی که وعده آینده بهتر شنیده بود، خود را میان دولت‌های موازی، ده‌ها گروه مسلح و مداخلات خارجی رهاشده دید. لیبی امروز نه در جنگ کامل است و نه در صلح؛ در وضعیتی خاکستری و فرساینده که زندگی را نه با انفجار، بلکه با اضطراب دائمی تیره می‌کند. مداخله نظامی، فقط یک حکومت را سرنگون نکرد؛ «امکان زندگی معمولی» را از مردم گرفت. و این، عمیق‌ترین و ماندگارترین ویرانی است.

تجربه تلخ دیگران، عبرت ملت ایران

در ایران هم بارها تلاش شده همین سناریوی همیشگی اجرا شود. آخرین نتیجه تلاش برای اجرای آن، شهادت ۲۴۲۷ نفر از هم‌وطنان‌مان در فتنه اخیر آمریکایی بود؛ مرحله دوم جنگ دوازده‌روزه. آمریکا و رژیم صهیونی می‌گویند آزادی و رفاه می‌آورند، اما آنچه به‌جا می‌گذارند، مرگ و بدبختی است. این روزها، لشکر بی‌وطن‌هایی که با حس ناامیدی و رهاشدگی، شبانه‌روز التماس می‌کنند تا ترامپ، ایران و هم‌وطنان‌شان را بمباران کند، تاریخ را فراموش کرده‌اند. از افغانستان تا عراق و لیبی و... تجربه برای وطن‌فروشان و مزدوران آمریکا کم نیست. این قصه تکراری مهره‌های شطرنج قدرت‌های استعماری است. هرکس که از کشته شدن حتی یک هم‌وطن در هر سمتی، دلش به درد نیاید، بی‌وطن است.
تاریخ بارها ثابت کرده از لوله تفنگ سرباز آمریکایی، آزادی و رفاه بیرون نمی‌آید: «هر جا آمریکایی‌ها پا گذاشتند، یا جنگ شد، یا برادرکشی شد، یا فتنه شد، یا استثمار شد، یا استعمار شد، یا تحقیر شد؛ قدم آمریکایی‌ها قدم نامبارکی است.» ۱۳۹۸/۰۳/۱۴
ایران، عراق و افغانستان و لیبی نیست. ایران سرزمین مردمی است که اگر زخمی هم داشته باشند، آن را به دست قاتلان هم‌وطنان‌شان نمی‌سپارند. این ملت بارها ثابت کرده که زیر پرچم تهدید خم نمی‌شود. همان‌طور که ایستاده، خواهد ایستاد؛ و این ایستادن، نه از سر لجاجت، که از سر فهم تاریخ، غیرت وطن و ایمان به آینده‌ای است که قرار نیست با امضای بیگانه ساخته شود.#خط_رهبری #ایران_قوی #آمریکا #ترامپ
17:23 - 8 بهمن 1404

0 بازدید